وارث طهمورث و جم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خیزکز مشرق عیان گردید شب
۲
سرمهٔ چشم جهان گردید شب
۳
تا شبیخون راکجا خواهد زدن
۴
عرضگاه اختران گردید شب
۵
چونزنیزنگیپسشعریزرد
۶
در پس انجم نهان گردید شب
۷
برق چشم و تاب دندانش نگر
۸
خنده را زنگی نشان گردید شب
۹
نی غلط گفتم ز تیر آه من
۱۰
سر بسر غربالسان گردید شب
۱۱
وز بن هر مژهاش در سوگ من
۱۲
قطرهٔ اشکی عیان گردید شب
۱۳
تیره جرمی پر درخش وپر نگار
۱۴
چون درفش کاویان گردید شب
۱۵
از پی تیزی پیکانهای غم
۱۶
درکف گردون، فسان گردید شب
۱۷
کویی از بس بیامان و دیرپاست
۱۸
فتنهٔ آخر زمان گردید شب
۱۹
کوری این فتنهٔ بیدار را
۲۰
جام می حرز امان گردید شب
۲۱
یاد شه کردم شب من گشت روز
۲۲
روز خصمشجاودان گردید شب
۲۳
مالک الملک معظم پهلوی
۲۴
وارث طهمورث و جم پهلوی
۲۵
شب نقاب از اختران برداشتند
۲۶
پرده از کار جهان برداشتند
۲۷
روز، گیتیداشت سیمین طیلسان
۲۸
شب شد و آن طیلسان برداشتند
۲۹
میخ بر دروازهٔ گردون زدند
۳۰
پل ز رود کهکشان برداشتند
۳۱
دور باش خصم را بر بام دژ
۳۲
هندوان تیر وکمان برداشتند
۳۳
چون پرید از آشیان سیمرغ روز
۳۴
از پیاش زاغان فغان برداشتند
۳۵
صدهزاران جوجهٔ زرینه سر
۳۶
سر ز نیلی آشیان برداشتند
۳۷
سرخموران گفتیآنک زردپوست
۳۸
از تن شیر ژیان برداشتند
۳۹
چون وشاقان شمع بنهادند پیش
۴۰
ساقیان رطل گران برداشتند
۴۱
شیشه پیش عاشقان گردن کشید
۴۲
ساقیانش سر از آن برداشتند
۴۳
پنبه چون از گوش مینا شد برون
۴۴
مطربان قفل از زبان برداشتند
۴۵
بادهپیمایان نخستین جام را
۴۶
یاد دارای زمان برداشتند
۴۷
عارفان بهر بقای جان شاه
۴۸
دست سوی آسمان برداشتند
۴۹
مالک الملک معظم پهلوی
۵۰
وارث طهمورث وجم پهلوی
۵۱
دلبر آمد گیسوان برتافته
۵۲
آستین بر قصد جان برتافته
۵۳
شهر را از جان و دل برکاشته
۵۴
خلق را از خان و مان برتافته
۵۵
رشتهٔ مهر و وفا بگسیخته
۵۶
پنجهٔ پیر و جوان برتافته
۵۷
دل ز انصاف و لطف برداشته
۵۸
رخ ز زنهار و امان برتافته
۵۹
با سرانگشتی چو گلبرگ لطیف
۶۰
ساعد شیر ژیان برتافته
۶۱
بازوان و سینه و ساق و سرین
۶۲
نیک در هم سیمسان برتافته
۶۳
او بدان لاغرمیانی ای شگفت
۶۴
چون که این بار گران برتافته
۶۵
اندر آمد بربطی اندر کنار
۶۶
رودش از تار روان برتافته
۶۷
گوشهای پیر سغدی را به بزم
۶۸
از برای امتحان برتافته
۶۹
وآن مدایح خواند کش طبع بهار
۷۰
بهر شاه از پود جان برتافته
۷۱
مالک الملک معظم پهلوی
۷۲
وارث طهمورث و جم پهلوی
۷۳
راز دل را بر زبان آوردهام
۷۴
خویش را زین دل به جان آوردهام
۷۵
بر تن خود دشنهٔ بیداد را
۷۶
تا به مغز استخوان آوردهام
۷۷
سوپان دیدنچسود اکنون که من
۷۸
مایهٔ خود با زبان آوردهام
۷۹
باز خرسندم که از گرداب آز
۸۰
عرض خود را بر کران آوردهام
۸۱
گفتهٔ کروبیان را پیش خلق
۸۲
بی حضور ترجمان آوردهام
۸۳
آنچه دل فرمود، آن فرمودهام
۸۴
آنچه طبع آورد، آن آوردهام
۸۵
جوشن از نور یقین پوشیدهام
۸۶
حمله بر دیو گمان آوردهام
۸۷
رازهای گلشن فردوس را
۸۸
بر زمین از آسمان آوردهام
۸۹
وز پی ارزانیان روزگار
۹۰
از هنر نزلی گران آوردهام
۹۱
راست چون تیر است قلب و فکر من
۹۲
چون کمان، پشت ار نوان آوردهام
۹۳
با دلی چون تیر و پشتی چون کمان
۹۴
بهر شه تیر و کمان آوردهام
۹۵
این عجایب بین که یکتا گوهری
۹۶
سوی دریا ارمغان آوردهام
۹۷
مالک الملک معظم پهلوی
۹۸
وارث طهمورث و جم پهلوی
۹۹
دوستان از دوستان یاد آورید
۱۰۰
زین جدا از بوستان یاد آورید
۱۰۱
عندلیبی را که دستانهای دهر
۱۰۲
کرده دور از آشیان یاد آورید
۱۰۳
از غریبان هر کجا یادی رود
۱۰۴
زین غریب بی نشان یاد آورید
۱۰۵
یاد باز آرد غریبان را ز راه
۱۰۶
نک برای امتحان یاد آوربد
۱۰۷
چون که بخرامید در گلگشت ری
۱۰۸
از من و از اصفهان یاد آوربد
۱۰۹
زین فشانده در کنار زندهرود
۱۱۰
مژهٔ دربافشان، یاد آوربد
۱۱۱
زین، چو فیلان دیده هر ساعت به خواب
۱۱۲
روضهٔ هندوستان، یاد آورید
۱۱۳
زین فروزینه صفت از قهر شاه
۱۱۴
سوخته تا استخوان یاد آورید
۱۱۵
زین به رغم آرزوها مانده دور
۱۱۶
از در شاه جهان، یاد آوربد
۱۱۷
ای وزیران در شاه جهان
۱۱۸
از «بهار» خستهجان یاد آوربد
۱۱۹
ای جوانمردان گیتی از «بهار»
۱۲۰
با شه گیتیستان یاد آورید
۱۲۱
مالک الملک معظم پهلوی
۱۲۲
وارث طهمورث و جم پهلوی
۱۲۳
پهلوی صاحبقران روزگار
۱۲۴
نام پاکش حرز جان روزگار
۱۲۵
سعی و تدبیرش ضمان مملکت
۱۲۶
دست و شمشیرش امان روزگار
۱۲۷
آنکهدور فتنه طی شد تاکه گشت
۱۲۸
تیغ تیزش پاسبان روزگار
۱۲۹
آنکه نپذیرد ز مردی گر نهند
۱۳۰
نام او نوشیروان روزگار
۱۳۱
توسنی می کرد، اگر دست قویش
۱۳۲
سخت نگرفتی عنان روزگار
۱۳۳
از نهیب او دد و دیو فتن
۱۳۴
گم شد از مازندران روزگار
۱۳۵
لاجرم چون پور دستان، اوفتاد
۱۳۶
نام او در هفتخوان روزگار
۱۳۷
در مغارب جمله دانستند کیست
۱۳۸
در مشارق پهلوان روزگار
۱۳۹
گر نتابیدی همایون جبههاش
۱۴۰
همچو مهر از آسمان روزگار
۱۴۱
روز کشور چون شب دیجور بود
۱۴۲
بر دل پیر و جوان روزگار
۱۴۳
بود خواهد زین قبل تا جاودان
۱۴۴
این سخن ورد زبان روزگار
۱۴۵
مالک الملک معظم پهلوی
۱۴۶
وارث طهمورث و جم پهلوی