ملک‌الشعرای بهار · منظومه‌ها

گفتار سوم سبب نظم کتاب

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
داشت امسال ماه فروردین
۲
همچو افسردگان بر ابرو چین
۳
بودش از ابر چین به پیشانی
۴
سرد و پر باد و زشت و ظلمانی
۵
مؤمنی گفت از چه عید امسال
۶
شده برعکس‌، ماه رنج و ملال
۷
هست تاربک و سرد و غم‌گستر
۸
پاسخش داد مؤمن دیگر
۹
گفت زیرا بهار محبوس است
۱۰
عید بی نوبهار منحوس است
۱۱
اول صبح و آخر اسفند
۱۲
شد صدای در سرای بلند
۱۳
باغبان شد بدر شتابنده
۱۴
تا ببیند که کیست کوبنده
۱۵
رفت ‌و برگشت‌ و گفت فخرائیست
۱۶
گفتمش رو بپرس کارش چیست
۱۷
من چه دانم که کیست این آقا
۱۸
با منش کار چیست این آقا
۱۹
آمد و گفت با تواش کار است
۲۰
گفتمش رو بگوی بیمار است
۲۱
اندر این حیص و بیص آن مأمور
۲۲
با دو تن‌ همچو خود عوان‌و جسور
۲۳
بی‌اجازت ورود فرمودند
۲۴
(‌این‌ چه ‌حرفست‌؟‌) میهمان‌ بودند!
۲۵
من درافتاده سخت در بستر
۲۶
مبتلای زکام و دردکمر
۲۷
کلفت آمد که آمدند به باغ
۲۸
وز اطاق تو می‌کنند سراغ
۲۹
راستی هم بسی کسل بودم
۳۰
با غم و درد متصل بودم
۳۱
شب نوروز و کیسهٔ خالی
۳۲
خرج بسیار و همت عالی
۳۳
بچه‌ها لخت و لخت کلفت‌ها
۳۴
باغبان لخت و پیشخدمت‌ها
۳۵
همسر من اگر سکوت کند
۳۶
اکتفا با کهن رُخوت کند
۳۷
چادر پاره را رفو سازد
۳۸
صدره کهنه پشت و رو سازد
۳۹
کودکان را که می کند ساکت‌؟
۴۰
کفش خواهند و پالتو و ژاکت
۴۱
بی‌زبان‌ها زبان نمی‌فهمند
۴۲
غیر پوشاک و نان نمی‌فهمند
۴۳
کلفت و نوکر از همه بدتر
۴۴
داد از دست کلفت و نوکر
۴۵
لخت سر تا به پای غالبشان
۴۶
اوفتاده عقب مواجبشان
۴۷
قسط قرض است غوز بالا غوز
۴۸
داد می‌بایدش همین امروز
۴۹
شیروانی بطانه می‌خواهد
۵۰
باغبان ماهیانه می‌خواهد
۵۱
هرچه آمد به‌دست از هرجا
۵۲
همه شد خرج و هیچ نیست بجا
۵۳
نه اجازت که شغلی آغازم
۵۴
نه کزین مملکت برون تازم
۵۵
بوده‌ام سال‌ها نماینده
۵۶
گوش‌ها از خروشم آکنده
۵۷
روزنامه‌نوبس بودم من
۵۸
با افاضل جلیس بودم من
۵۹
عمر در مردمی سر آورده
۶۰
سر به آزادگی برآورده
۶۱
خواجگی کرده سال‌های دراز
۶۲
در فتوت ز خواجگان ممتاز
۶۳
رخ گشاده‌، گشاده باب سرای
۶۴
سفره گسترده‌، خادمان بر پای
۶۵
در بر اهل مملکت مقبول
۶۶
خدمت دولتی نکرده قبول
۶۷
تا نپوسم به کنج خانه خموش
۶۸
شده‌ام کاسبی کتاب‌فروش
۶۹
بردم ازگنجه و خزانهٔ خویش
۷۰
کتبی درکتاب‌خانهٔ خویش
۷۱
کارم آخر به کاسبی پیوست
۷۲
به خرید و فروش بردم دست
۷۳
نزد دولت اگرچه مغضوبم
۷۴
بر ملت عزیز و محبوبم
۷۵
لیک خواهد خدایگان زمین
۷۶
تا شوم بی‌نشان و خانه‌نشین
۷۷
سخت گیرند تاکه رام شوم
۷۸
چاپلوسی کنم غلام شوم
۷۹
لیک غافل که گردن احرار
۸۰
درنیاید به چنبر اشرار
۸۱
«کس نیاید به زیر سایهٔ بوم
۸۲
ور همای از جهان شود معدوم‌»
۸۳
زبن تکان‌ها ز جا نخواهم رفت
۸۴
زبر بار «‌رضا» نخواهم رفت
۸۵
گر فروشم کتاب در بازار
۸۶
به که خوانم قصیده در دربار
۸۷
با چنین حال زار و رسوایی
۸۸
در عذابم ز دست فخرایی
۸۹
کاین سه تن ناشناس یک‌دنده
۹۰
کارشان صبح چیست با بنده
۹۱
پیش خود گفتم این سه قلاشند
۹۲
شب عید آمدند و کلاشند
۹۳
لیک بایست داد در هرحال
۹۴
هریکی را چهار پنج ریال
۹۵
به خدایی کزوست مایه و سود
۹۶
درکفم پانزده ریال نبود
۹۷
بود پانصد ریال آماده
۹۸
تا شود قسط قرض را داده
۹۹
گفتم از قسط قرض کم سازم
۱۰۰
ماه دیگر عوض بپردازم
۱۰۱
بعد معلوم شد که این حضرات
۱۰۲
هرسه هستند عضو تأمینات
۱۰۳
به ‌خدایی که خالق بشر است
۱۰۴
که‌ ازو خوب‌ و زشت‌ و خیر و شر است
۱۰۵
بس که بودم ز وضع خویش نفور
۱۰۶
زبن خبر شاد گشتم و مسرور
۱۰۷
لیک حال زنم دگرگون شد
۱۰۸
چشمش‌ از سوز گریه پرخون شد
۱۰۹
کودکان دور بنده جمع شدند
۱۱۰
همچو پروانه گرد شمع شدند
۱۱۱
شب عیدی که مرد و زن شادند
۱۱۲
بلعجب عیدیئی به ما دادند
۱۱۳
گفتی آن جمع را عزا برداشت
۱۱۴
سیلی آن خانه را ز جا برداشت
۱۱۵
الغرض زود رخت پوشیدم
۱۱۶
کودکان را ز مهر بوسیدم
۱۱۷
شد فراموشم آن کسالت‌ها
۱۱۸
رفت از یادم آن ملالت‌ها
۱۱۹
چون ز نو غصه‌ای به دل تازد
۱۲۰
غصهٔ کهنه جا بپردازد
۱۲۱
چون که از نو بلا پدید شود
۱۲۲
غم دیرینه ناپدید شود
۱۲۳
چون بلایی رسید غم برود
۱۲۴
بیش چون شد پدید، کم برود
۱۲۵
باید از درد جست چارهٔ درد
۱۲۶
مرد بی‌درد مرده است نه مرد
۱۲۷
به سوی باغ رفتم از تالار
۱۲۸
گفتم اینک منم‌، چه باشد کار؟
۱۲۹
ریش جوگندمی، سیه‌رنگی
۱۳۰
ریزه‌چشمی‌، میانه‌ای لنگی
۱۳۱
خنده‌رویی و گرم‌گفتاری
۱۳۲
کهنه رندی‌، قدیم عیاری
۱۳۳
با زبانی چو پشت افعی نرم
۱۳۴
با بیانی چو کام اژدر گرم
۱۳۵
گفت تفتیشکی کنیم اینجا
۱۳۶
تا چه باشد نوشته‌های شما
۱۳۷
گفتم اینجا نوشته بسیار است
۱۳۸
کاغذ بیست ساله انبار است
۱۳۹
گفت باشد کتاب خطی نیز؟
۱۴۰
گفتم آری فزون‌تر از هر چیز
۱۴۱
لیک تفتیش خطی آسان نیست
۱۴۲
خواندنش کار بی کتابان نیست
۱۴۳
خواندنش‌ نیست‌ سهل ‌بر همه کس
۱۴۴
کار اهل کتاب باشد و بس
۱۴۵
جلد باشید ویار درگیرید
۱۴۶
هرچه باشد نوشته برگیرید
۱۴۷
هرچه انبار بود کاوبدند
۱۴۸
هرچه اشکاف بود گردیدند
۱۴۹
هم به صندوق‌خانه سرکردند
۱۵۰
نیز در خوابگه نظر کردند
۱۵۱
از شبستان گرفته تا جایی
۱۵۲
جمله را سرکشید فخرایی
۱۵۳
قبض و مبض و قباله و اسناد
۱۵۴
دفتر و مفتر و سواد و مواد
۱۵۵
جمله را کرد درهم و برهم
۱۵۶
ریخت در یک جوال بر سر هم
۱۵۷
جزوه‌های مفصل طبری
۱۵۸
شده آراسته ز کارگری
۱۵۹
شد پریشان ز فرط افزونی
۱۶۰
نصف درکیسه نصف درگونی
۱۶۱
پس از آن گشت نوبت بنده
۱۶۲
گفت آن مرد لنگ با خنده
۱۶۳
دو دقیقه است و نیست طولانی
۱۶۴
چه شود گر قدم برنجانی
۱۶۵
که ببخشید با شما باری
۱۶۶
در اداره است مختصرکاری
۱۶۷
من خود از پیش دیده بودم کار
۱۶۸
خوبش راکرده مستعد و تیار
۱۶۹
جبه‌ای گرم نیز پوشیدم
۱۷۰
بچه‌ها را دوباره بوسیدم
۱۷۱
محشری‌شدکه‌سوخت‌زان‌دل‌سنگ
۱۷۲
هم دل سنگ سوخت هم دل لنگ
۱۷۳
گفت از غصه توبه کردم من
۱۷۴
سر جدم که توبه کردم من
۱۷۵
گرچه می کرد لرزه با سفتی
۱۷۶
به گمانم که بود غالفتی
۱۷۷
دل این‌ها قساوتی دارد
۱۷۸
به چنین حال عادتی دارد
۱۷۹
بس که از این قبیل دیدستند
۱۸۰
یا ز همکارها شنیدستند
۱۸۱
حسشان خشک گشته در اعصاب
۱۸۲
چون ز قتل غنم دل قصاب
۱۸۳
شرف آدمی است بر حیوان
۱۸۴
رقت و انفعال و حس نهان
۱۸۵
وآن کسانی که سنگ دل شده‌اند
۱۸۶
به جمادات متصل شده‌اند
۱۸۷
الغرض با دو بستهٔ کاغذ
۱۸۸
هریکی بادکرده چون گنبذ
۱۸۹
من و آن سه برون شدیم از در
۱۹۰
ماند در خانه جفت بی‌همسر
۱۹۱
شدم آن لحظه نارسیده به کوی
۱۹۲
با طلب کار خویش رویاروی
۱۹۳
قبض پانصد ربال پیش آورد
۱۹۴
ضرباتی به قلب ریش آورد
۱۹۵
چکنم قبض محضررسمی است
۱۹۶
سر ماه‌است و دادنش حتمی است
۱۹۷
قسط پرداختیم و با رندان
۱۹۸
سر نهادیم جانب زندان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.