حکایت حاج واعظ قزوینی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شب آدینه هشتم آبان
۲
شد به مجلس خلاف شه عنوان
۳
بی دلیل و بهانه میر سپاه
۴
بود شایق به خلع احمدشاه
۵
وکلا جمله واقف از اسرار
۶
بین بیم و امید گشته دچار
۷
همه سوگند خورده با قرآن
۸
به وفاداری شه ایران
۹
لیک سوگند گشت باد آن شب
۱۰
رفت عهد وفا زیاد آن شب
۱۱
سیم و زر دیدهٔ صلاح ببست
۱۲
منفعت عهد مردمی بشکست
۱۳
وکلا بیبهانه کرده تیار
۱۴
نقشهٔ عزل دودهٔ قاجار
۱۵
کرد طرح قضیه «یاسایی»
۱۶
دگران گرم مجلسآرایی
۱۷
نز خدا کرده یاد و نز سوگند
۱۸
کاهرمن بسته بودشان به کمند
۱۹
گشته مندیلها بدل به کلاه
۲۰
شده نانشان سفید و قلب سیاه
۲۱
حمله بردند بر شه مظلوم
۲۲
چون به طاوس خسته لشکر بوم
۲۳
من کشیدم زکام تیغ زبان
۲۴
تکیه کردم به صاحب قرآن
۲۵
با زبان فصیح و منطق راست
۲۶
ساختمشان چنان که دل میخواست
۲۷
چون بکردم مراد خویش ادا
۲۸
هیجانی فتاد در دلها
۲۹
یافتم کز نفوذ آن گفتار
۳۰
اندرین جلسه نگذرد آن کار
۳۱
سخنی کز دل سخنور خاست
۳۲
در دل مستمع نشیند راست
۳۳
شدم از جلسه تا کشم سیگار
۳۴
سپری شد دقیقهای سه چهار
۳۵
بازگشتم درون جلسه که بود
۳۶
هم درین قصه گرم گفت و شنود
۳۷
ناگهان بانگ تیر خاست ز در
۳۸
چند تیر از قفای یکدیگر
۳۹
شیرمردان ز بیم ریزش خون
۴۰
همه از جلسه ریختند برون
۴۱
سوی درها شدند ویله کنان
۴۲
لیک سربازشان گرفت عنان
۴۳
پر دلان یافتند راه فرار
۴۴
بخشی از درگروهی از دیوار
۴۵
مانده من با «امیر جنگ» به کاخ
۴۶
رفقا جمله رفته در سوراخ
۴۷
شد چو مجلس دوباره بر سر پای
۴۸
نیمیاز جمع مانده بود بهجای
۴۹
جلسه شد ختم تا به روز نهم
۵۰
بامداد مصیبت مردم
۵۱
چون ز مجلس برون شدیم به کوی
۵۲
بود هرجا پلیس در تکوپوی
۵۳
نه درشکه بهجا ونه خودرو
۵۴
شه شکاران پیاده در تک و دو
۵۵
سوی منزل شدم در آن شب تار
۵۶
دیده گریان ز وضع شهر و دیار
۵۷
روز آدینه قرب ظهر از در
۵۸
فرخی آمد و دو دیدهٔ تر
۵۹
گفت از خانه پا منه بیرون
۶۰
که بریزند خائنانت خون
۶۱
شب دوشین ز جلسه چون رفتی
۶۲
نطق کردی سپس برون رفتی
۶۳
چند تن آن دم از تماشا جای
۶۴
سوی بیرون شدند برقآسای
۶۵
از قضا بود واعظ قزوین
۶۶
رفته بیرون ز صحن درآن حین
۶۷
چون شبیه تو بود بیچاره!
۶۸
شد دچار گروه خونخواره!
۶۹
کز سر شب حسین و همدستان
۷۰
به کمین بر در بهارستان
۷۱
همه همدست با رئیس پلیس
۷۲
شده پنهان به پردهٔ تلبیس
۷۳
روز تا شام کرده تدبیرت
۷۴
که شبانگه زنند با تیرت
۷۵
واعظ بی گنه در آن شب شوم
۷۶
شدگرفتار آن گروه ظلوم
۷۷
چون به قد و صفت مشابه تست
۷۸
به گمانشان که او تویی بدرست
۷۹
دم مجلس بگیرش آوردند
۸۰
زیر باران تیرش آوردند
۸۱
شیخ واعظ گرفت راه فرار
۸۲
خونیان در پیاش به قصد شکار
۸۳
سوی سرچشمه ره گرفت فقیر
۸۴
خونیانش گرفته در دم تیر
۸۵
خورده تیرش به شانه وگردن
۸۶
باز سرگرم جان بدر بردن
۸۷
تا به مسجد نایستاد بجای
۸۸
بر در مسجد اوفتاد ز پای
۸۹
پهلویش را بکی به دشنه درید
۹۰
دگری حنجرش به کارد برید
۹۱
هم درین حین کسی رسید از پی
۹۲
بانگ زد بر رفیق خویش که هی
۹۳
این کس دیگرست یارو نیست
۹۴
دست ازو بازدارکاین او نیست
۹۵
زین سخن ماند دستشان ازکار
۹۶
همه بگذاشتند پا به فرار
۹۷
چون بجستند خونیان زآنجا
۹۸
سرپلیس وپلیس شد پیدا
۹۹
کاین پلیسان ز بیم معزولی
۱۰۰
کرده بر تن لباس معمولی
۱۰۱
دیدهبانان خونیان بودند
۱۰۲
یک دو تن هم در آنمیان بودند
۱۰۳
واعظ سر بریده را بردند
۱۰۴
جسم در خون طپیده را بردند
۱۰۵
نام او را «بهار» بنهادند
۱۰۶
وین خبر را به «پهلوی» دادند
۱۰۷
چون بیامد طبیب عدلیه
۱۰۸
سوی بیمارسان نظمیه
۱۰۹
از پس بازجستها که نمود
۱۱۰
شد محقق که او «بهار» نبود
۱۱۱
عکس برداشتند از آن مردار
۱۱۲
تلفون شد به حضرت سردار
۱۱۳
بد به مهمانی سفیرفرنگ
۱۱۴
کآمد این مژدههای رنگارنگ
۱۱۵
با وزیری که بود نزدش، گفت
۱۱۶
وآن وز یر این خبر زما ننهفت
۱۱۷
این تمنی ز دوستان بشنو
۱۱۸
یک دو روزی ز خانه دور مشو
۱۱۹
شد «مدرس» ازین حدیث خبر
۱۲۰
«بهبهانی» و دوستان دگر
۱۲۱
همه دادند سوی من پیغام
۱۲۲
که تو فردا منه به مجلس گام
۱۲۳
گفتم آن قوم راکه این نه رواست
۱۲۴
مردن و زیستن بهدست خداست
۱۲۵
کان که دوش از اجل نجاتم داد
۱۲۶
دیگری را به جای من بنهاد
۱۲۷
هم تواند که در درون سرا
۱۲۸
بسپارد به کام مرگ مرا
۱۲۹
این مثل در جهان فسانه شده
۱۳۰
که بود امن، راه دزد زده
۱۳۱
حیف باشدکه جلسهٔ فردا
۱۳۲
من نباشم میان جمع شما
۱۳۳
دوستان لابهام نپذرفتند
۱۳۴
یک دوتن شب به خانهام خفتند
۱۳۵
که مبادا برون شوم ز سرای
۱۳۶
روز شنبه نهم به مجلس پای
۱۳۷
زبن سبب روز طرح بیدادی
۱۳۸
نهم ماه و مرگ آزادی
۱۳۹
نقل گفتار من کسی نشنید
۱۴۰
نالهٔ زار من کسی نشنید