ملک‌الشعرای بهار · منظومه‌ها

حکایت دیوانه‌ای که سنگ به چاه اندخت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
کرد دیوانه‌ای به چاه نگاه
۲
عکس خود را بدید در ته چاه
۳
سنگی افتاده بد به راه اندر
۴
هشت آن سنگ را به‌چاه اندر
۵
مردم شهر رنج‌ها بردند
۶
تا که آن سنگ را برآوردند
۷
توپی آن سنگ اوفتاده به چاه
۸
عاقلان در تو می کنند نگاه
۹
وقت بسیارکرد باید صرف
۱۰
تا برونت کشید از آن‌چه‌ ژرف
۱۱
پدرت فتنه بود و مادر شر
۱۲
نیک مانی به مادر و به پدر
۱۳
هرکه زی‌ مردمان وجیه بود
۱۴
زی تو پتیاره‌ و کریه بود
۱۵
وان که نزد تو آبرو دارد
۱۶
دست پیش کسان برو دارد
۱۷
وه چه خوش گفت اوستاد طریق
۱۸
زاد سرو حدیقهٔ‌تحقیق
۱۹
« کآدمی‌چون بداشت‌دست‌ازصیت
۲۰
هرچه‌خواهی‌بکن که‌فاصنع‌شیت‌»

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.