در وظیفهشناسی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
رسم مکتب بود که استادت
۲
پیش بنهد یکی وٍرٍستادت
۳
گوید این را بخوان و حاضر کن
۴
کزتو پرسم همی سخن به سخن
۵
گر نخوانی و سهلانگاری
۶
وان ورستاد یاوه پنداری
۷
گوشمالت دهند استادان
۸
خوارگردی به نـزد همزادان
۹
این ورستاد کودکان پند است
۱۰
بنگرد هرکه او خردمند است
۱۱
این ورستاد را که داد استاد
۱۲
نام آن را عرب وظیفه نهاد
۱۳
چون که گشتی کلان و مرد شدی
۱۴
سوی امید رهنورد شدی
۱۵
شود آن گه زمانه استادت
۱۶
پیش بنهد دگر ورستادت
۱۷
گوید اینت وظیفهٔ کارست
۱۸
کارکن گرچه کار دشوار است
۱۹
گر به مکتب وظیفه خواندستی
۲۰
وان ورستاد را نماندستی
۲۱
این ورستاد مر تراست روان
۲۲
کار فرمودنش بسی آسان
۲۳
با تو گیتی شریک کار شود
۲۴
در ادای وظیفه یار شود
۲۵
چون روان با شدت وظیفه خوبش
۲۶
کارهایت روان شود از پیش
۲۷
ژندهپوش کسی نخواهی شد
۲۸
بار دوش کسی نخواهی شد
۲۹
دانشی را که کردهای تحصیل
۳۰
پیش رویت کند گشاده سبیل
۳۱
ور به مکتب وظیفه نشناسی
۳۲
اوستاد و خلیفه نشناسی
۳۳
چون شود روزگار استادت
۳۴
خواند باید ز سر ورستادت
۳۵
خواندنش گرچه هست بس مشگل
۳۶
داد باید به کار باری دل
۳۷
گرچه بینی عذاب و رنج بسی
۳۸
عاقبت میشوی تو نیز کسی
۳۹
جای گیری ز جرگهٔ نسناس
۴۰
در صف مردم وظیفهشناس
۴۱
وگر این بار هم شوی کاهل
۴۲
نیبشی جز منافق و جاهل
۴۳
کار دشخوار گرددت پس از آن
۴۴
وز تو دشخوار، کار اهل جهان
۴۵
هر صباحی وظیفهایت نهند
۴۶
هر دمی درس تازهایت دهند
۴۷
یاد نگرفته نکتهای زین یک
۴۸
میدهد درس دیگریت فلک
۴۹
نه ز استاد جسته تربیتی
۵۰
نز پدر برگرفته تجربتی
۵۱
نه وظیفه شناخته نه عمل
۵۲
گول و نادان و مست و لایعقل
۵۳
افتی اندر شکنجههای زمان
۵۴
مرد بیدرد و درد بیدرمان
۵۵
روزگارت چنان بمالد گوش
۵۶
که زند مغز استخوانت جوش
۵۷
شوی از کوب آسمان شیدا
۵۸
درد پیدا و زخم ناپیدا
۵۹
چون ندانی به زخمها مرهم
۶۰
خو ی گیری به دردها کم کم
۶۱
شو ی از دانش و شرف مفلس
۶۲
قسیالقلب و بی رگ و بیحس
۶۳
حس چو از آستانه برخیزد
۶۴
شرم و درد از میانه برخیزد
۶۵
درد چون رفت، شرم هم برود
۶۶
غیرت و خون گرم هم برود
۶۷
شرم چون رفت، رفت عفت هم
۶۸
تقو ی و مردی و فتوت هم
۶۹
مرد بیشرم، بی عفاف شود
۷۰
حیله سازد، دروغباف شود
۷۱
دشمن جان بخردان گردد
۷۲
مایهٔ ننگ خاندان گردد
۷۳
خیزد این خویهای نسناسی
۷۴
ربشهاش از وظیفهنشناسی
۷۵
لاابالی شود به نیک وبه بد
۷۶
در جهان هیچ ننگرد جز خود
۷۷
بخت از ملتی چو برگردد
۷۸
در وی این فرقه نامور گردد
۷۹
شود از بخت بد درین صحنه
۸۰
محتسب دزد و راهزن شحنه
۸۱
چون برافتاد رسم خیر و صلاح
۸۲
شود البته خون خلق مباح
۸۳
زشتنامان چو نامدار شوند
۸۴
اهل ناموس و نامخوار شوند
۸۵
لاجرم جای آبرومندان
۸۶
یا ته خانه است یا زندان
۸۷
اهل تقوی اگر امیر شوند
۸۸
جانیان جمله دستگیر شوند
۸۹
همچنین چون امیر شد جانی
۹۰
اهل تقوی شوند زندانی
۹۱
زان که یزدان در اولین ترکیب
۹۲
ریخت طرح تناسب و ترتیب
۹۳
متناسب گرفت کار جهان
۹۴
تا توان داشتن شمار جهان
۹۵
کیست دانشپژوه صاحبجاه
۹۶
آن که باشد ز خویشتن آگاه
۹۷
هرکه بر نفس خویش چیر بود
۹۸
به حقیقت که او دلیر بود
۹۹
وان که او دیو آز کرد به بند
۱۰۰
او بود بینیاز و دولتمند
۱۰۱
آن کسی خوبش را بهنام کند
۱۰۲
که به نفع بشر قیام کند
۱۰۳
هرکه پیرامن خطرگردد
۱۰۴
در جهان سخت مشتهر گردد
۱۰۵
لیک هر شهرتی نکو نبود
۱۰۶
عرق ذلت آبرو نبود
۱۰۷
آن که افشاند بول در زمزم
۱۰۸
گشت نامی ولی نه چون خاتم
۱۰۹
نیست شهرت دلیل دانایی
۱۱۰
نه تنومندی از توانایی
۱۱۱
رادمرد حکیم نیکوکار
۱۱۲
جوید از مردم زمانه کنار
۱۱۳
زان که یک همنشین باتقوی
۱۱۴
به ز سیصد مرید بیمعنی
۱۱۵
آن که گنجی در آستین دارد
۱۱۶
کی سر برگ همنشین دارد
۱۱۷
مرد عارف ز صیت بگریزد
۱۱۸
عاقل از ابلهان بپرهیزد
۱۱۹
اکثر خلق گول و بیعقلند
۱۲۰
دشمن علم و عاشق نقلند
۱۲۱
آن که نقلش فتاد در افواه
۱۲۲
گرچه خضر است میشودگمراه
۱۲۳
دوستداران و دشمنان جهول
۱۲۴
به قبول و به رد او مشغول
۱۲۵
نقلش اندر جهان سمر گردد
۱۲۶
پند و اندرز او هدر گردد
۱۲۷
زیرکان زیر زیر، کار کنند
۱۲۸
کاسبان کسب اشتهار کنند
۱۲۹
سخنی پخته و درست و تمام
۱۳۰
بهتر از صدهزار گفتهٔ خام
۱۳۱
گر کسی جهلی از دلی روبد
۱۳۲
به که صد شهر را برآشوبد
۱۳۳
گر کنی تربیت جوانی را
۱۳۴
به که پر زر کنی جهانی را
۱۳۵
ور نهی پند نامهای محکم
۱۳۶
پس مرگ خود اندربن عالم
۱۳۷
به که خلقان زتو برآشوبند
۱۳۸
بر سر و مغز یکدگرکوبند
۱۳۹
آنیکی خواندت خدای بشر
۱۴۰
وان دگر داندت بلای بشر
۱۴۱
عارفی چینی از طریق فسوس
۱۴۲
گفته بود این سخن به کنفسیوس
۱۴۳
گفتههایش به نظم سنجیدم
۱۴۴
زان که عین حقیقتش دیدم