ملک‌الشعرای بهار · منظومه‌ها

داستان مسافرت به یزد

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
هفته‌ای بود کاندر آن خانه
۲
کرده بودیم گرم‌، کاشانه
۳
مطلع مهر و ختم تابستان
۴
کودکان رفته در دبیرستان
۵
من به عزلت درون خانه مقیم
۶
منزوی‌وار با کتاب ندیم
۷
ناگه آمد به گوش کوبه ی در
۸
خادم آمد به حالت منکر
۹
گفت باشد پلیس تامینات
۱۰
بر محمد و آل او صلوات
۱۱
زن بیچاره‌ام چو این بشنید
۱۲
رنگ ته مانده‌اش ز روی پرید
۱۳
کردمش خامش و گشادم در
۱۴
کرد مردی سلام و داد خبر
۱۵
گفت امر آمده است از تهران
۱۶
که شوی سوی یزد از اصفاهان
۱۷
هست ماشین یزد آماده
۱۸
بایدت رفت یکه و ساده
۱۹
گفتم آیم بر رئیس اکنون
۲۰
تا که آگاه گردم از چه و چون
۲۱
تاختم گرم بر سرای پلیس
۲۲
دیدم آنجا نشسته است رئیس
۲۳
حال پرسیدم و بداد جواب
۲۴
گشتم از آن جواب در تب و تاب
۲۵
گفت باید برون شتابی تفت
۲۶
گفتم اصلا نمی‌توانم رفت
۲۷
کی به رفتن مجال دارم من
۲۸
که نه مال و نه حال دارم من
۲۹
خود گرفتم که مال باشد و حال
۳۰
چه کنم با گروه اهل و عیال
۳۱
گفتم و آمدم به مسکن خویش
۳۲
به تسلای خاطر زن خویش
۳۳
عرض کردم‌ به ‌صد خضوع و خلوص
۳۴
تلگرافی به دفتر مخصوص
۳۵
شمه‌ای ز ابتلا و بد حالی
۳۶
رفتن یزد و کیسهٔ خالی
۳۷
لطف‌ شه گشت‌ سوی من معطوف
۳۸
رفتن یزد بنده شد موقوف
۳۹
از قراری که دوستان گفتند
۴۰
هم به ری هم به اصفهان گفتند
۴۱
بوده «‌مکرم‌»‌» در این عمل مبرم
۴۲
... بادا به ریش این مکرم
۴۳
وان که بندد به قول مکرم کار
۴۴
او ز مکرم بتر بود صد بار
۴۵
پس شش مه ز فرط بد روزی
۴۶
از فشار معیشت و روزی
۴۷
تلگرافی دگر نمودم عرض
۴۸
به شهنشه ز فقر و شدت قرض
۴۹
یا نخواند آن شه همایون‌فر
۵۰
یا که خواند و در او نکرد اثر
۵۱
پس نوشتم عریضهٔ مکتوب
۵۲
با عبارات موجز و خط خوب
۵۳
که اگر ماند بایدم اینجا
۵۴
شود آخر حقوق بنده ادا
۵۵
این عبارات نیز سود نکرد
۵۶
نه همین شعله بلکه دود نکرد
۵۷
به فروغی کتابتی کردم
۵۸
وز قضایا شکایتی کردم
۵۹
بنوشتم نظیر این ابیات
۶۰
از برای رئیس تشکیلات‌:
۶۱
کار نظم مصالح جمهور
۶۲
هست مشکل‌ تر از تمام امور
۶۳
جز به بخت جوان و دانش پیر
۶۴
جد و جهد و درایت و تدبیر
۶۵
گاه آهن‌دلی و خون‌سردی
۶۶
گاه نرمی و کدخدا مردی
۶۷
گه لبی پر ز خنده چون شکر
۶۸
گه نگاهی برنده چون خنجر
۶۹
صبح پیش از اذان سحر خیزی
۷۰
روز تا نصف شب عرق ریزی
۷۱
خواندن دوسیه‌، دیدن اخبار
۷۲
عرض کردن به شه نتیجهٔ کار
۷۳
مفسدان را مدام پاییدن
۷۴
خلق را روز و شام پاییدن
۷۵
دسته‌دسته جماعت مشکوک
۷۶
متفرق میان شهر و بلوک
۷۷
همه را داشتن به زیر نظر
۷۸
خواه در خانه خواه در معبر
۷۹
سر ز سر عدو درآوردن
۸۰
رازشان جمله منکشف کردن
۸۱
پشت هر سرقتی پی افشردن
۸۲
از عمل پی به عاملش بردن
۸۳
راهزن را گرفتن اندر راه
۸۴
گرچه خود را نهان کند در چاه
۸۵
خط انگشت دزد را دیدن
۸۶
حال جانی ز چشم فهمیدن
۸۷
شهرها را به نظم آوردن
۸۸
خلق را رو به تربیت بردن
۸۹
سخت مالیدن و ادب کردن
۹۰
زبن یکی گوش زان یکی گردن
۹۱
دیدن جمله خلق با یک چشم
۹۲
لیک گاهی به خنده گاه به خشم
۹۳
به یکی دست‌، لالهٔ رنگین
۹۴
به دگر دست‌، دهرهٔ سنگین
۹۵
خلق را داشتن به بیم و امید
۹۶
گاه با لطف وگاه با تهدید
۹۷
یکی از صد هزارها کار است
۹۸
که به هریک هزار اسرار است
۹۹
غیر ازین رنج ‌های پنهانی
۱۰۰
که ندانم من و تو خود دانی
۱۰۱
من که دیرینه خادم وطنم
۱۰۲
پادشاه ممالک سخنم
۱۰۳
گرچه در نظم و نثر سلطانم
۱۰۴
تابع پادشاه ایرانم
۱۰۵
با اجانب نبوده‌ام دمساز
۱۰۶
با اجامر نگشته‌ام همراز
۱۰۷
چون خود از خادمان ایرانم
۱۰۸
قدر خُدّام ملک می ‌دانم
۱۰۹
داغ‌های کهن به دل دارم
۱۱۰
در وطن حق آب و گل دارم
۱۱۱
کرده‌ام من به خلق خدمت‌ها
۱۱۲
دیده‌ام خواری و مشقت‌ها
۱۱۳
باغ معنی است آبخوردهٔ من
۱۱۴
نظم و نثر است زنده کردهٔ من
۱۱۵
چاپلوسانه نیست رفتارم
۱۱۶
زان که دل با زبان یکی دارم
۱۱۷
بعد سی سال خدمت دایم
۱۱۸
چار دوره وکالت دایم
۱۱۹
هست دارائیم کتابی چند
۱۲۰
خانه و باغ و پنج شش فرزند
۱۲۱
در زمانی که بود روز شلنگ
۱۲۲
می‌ شلنگید هر عصازن لنگ
۱۲۳
بنده بودم به‌جای خویش مقیم
۱۲۴
پا نکردم درازتر زگلیم
۱۲۵
نه نمازم سوی سفارت بود
۱۲۶
نه نیازم سوی وزارت بود
۱۲۷
نه به شغل اداری‌ام میلی
۱۲۸
نه ز انبار دولتم کیلی
۱۲۹
بنشستم در آشیانهٔ خویش
۱۳۰
گم شدم در کتابخانهٔ خویش
۱۳۱
در دل خانه مختفی گشتم
۱۳۲
غرق کار معارفی گشتم
۱۳۳
پنج شش سال منزوی بودم
۱۳۴
گوش بر حکم پهلوی بودم
۱۳۵
چون که نو گشت سال پارینه
۱۳۶
چرخ‌، نو کرد کین دیرینه
۱۳۷
دستلافی طراز جیبم شد
۱۳۸
عیدی کاملی نصیبم شد
۱۳۹
خورده بودم برای کسب هنر
۱۴۰
چهل و پنج سال خون جگر
۱۴۱
در صفاهان ز فرط رنج و ملال
۱۴۲
همه از یاد من برفت امسال
۱۴۳
لیک ازین حال شکوه سر نکنم
۱۴۴
شکر شه کافرم اگر نکنم
۱۴۵
همه دانند بیگناهم من
۱۴۶
خود گرفتم که روسیاهم من
۱۴۷
لیک پنهان نمی کنم غم خویش
۱۴۸
تات سازم شریک ماتم خویش
۱۴۹
تو امیری و صاحب جاهی
۱۵۰
چاکر صادق شهنشاهی
۱۵۱
زین ستمدیدگان حمایت کن
۱۵۲
حال ما را به شه حکایت کن
۱۵۳
هرچه بودم به شهر ری موجود
۱۵۴
رهن شد در بر رحیم جهود
۱۵۵
باورت نیست از محله بپرس
۱۵۶
زان رحیم رجیم دله بپرس
۱۵۷
بختم از خشم شاه برگشته
۱۵۸
دستم از پا درازتر گشته
۱۵۹
یا اجازت دهد شه آفاق
۱۶۰
که رَوَم من به سوی هند و عراق
۱۶۱
یا ازین ابتلا رها کندم
۱۶۲
خط آزادگی عطا کندم
۱۶۳
تا به کسب معاش پردازم
۱۶۴
دفتر و نامه منتشر سازم
۱۶۵
هم درین ماه قطعه‌ ای گفتم
۱۶۶
وندر آن دُرّ معرفت سفتم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.