شرح تفتیش کردن مأمورین دولت در راه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون رسیدم به چند میلی ری
۲
باد و باران وزبد پی در پی
۳
شب تاربک و باد سرد وزان
۴
کس و ناکس به قهوهخانه خزان
۵
بود گردونهایم جای نشست
۶
خود و اطفالم اندر آن دربست
۷
بار و کالای خانه بسته به هم
۸
بار کرده در آن ز پشت و شکم
۹
رختخواب و مسینه و اسباب
۱۰
جامهدان و لباس و فرش وکتاب
۱۱
بود قصدم که هم در آن سر شب
۱۲
بدوانیم سوی ری مرکب
۱۳
سی و شش ساعتست تاکه مدام
۱۴
خواب بر چشم ما شدست حرام
۱۵
باید امشب رسیم با خانه
۱۶
تا نماییم خواب جانانه
۱۷
مام در انتظار طفلان است
۱۸
(«مهری» از یاد مام گریانست
۱۹
من ز بیخوابی وتعب خسته
۲۰
دو شبانروز دیده نابسته
۲۱
تند راندیم با هزار امید
۲۲
حسنآباد شد ز دور پدید
۲۳
چند ماشین قطار استاده
۲۴
همه از بهر حرکت آماده
۲۵
یکی آینده و رونده دگر
۲۶
آن یکی لنگ و آن دگر پنجر
۲۷
بر در قهوهخانه مردی چند
۲۸
راهداری و رهنوردی چند
۲۹
روستایی گرفته بار الاغ
۳۰
قهوهچی زر شمرده پیش چراغ
۳۱
پاسبانی به کف گرفته تفنگ
۳۲
شوفری با مسافران در جنگ
۳۳
بود قصدش که شب درنگ کند
۳۴
وندر آن قهوهخانه لنگ کند
۳۵
پاسبان با کمال بیدردی
۳۶
بود ناظر ولی به خونسردی
۳۷
بیوهای زان شُفُر شکایت کرد
۳۸
پاسبان از شُفُر حمایت کرد
۳۹
که توقف در آن مغازهٔ دود
۴۰
داشت از بهرشان فراوان سود
۴۱
چونبخوردند کودکان همه چای
۴۲
به شوفر گفتم ای رفیق مپای
۴۳
زود بنزین بریز و گاز بساز
۴۴
که شبی تیره است و راه دراز
۴۵
که بهناگه یکی بیامد پیش
۴۶
گفت باید کنیمتان تفتیش
۴۷
چون که چیزی نبودم اندر بار
۴۸
ننهادم به مشت او دینار
۴۹
گفتمش با لبی پر از خنده
۵۰
بوی خیری نیاید از بنده
۵۱
هرچه خواهد دلت پژوهش کن
۵۲
چیزی ار یافتی نکوهش کن
۵۳
رفت و بگشود جمله بار مرا
۵۴
سخت دشوار کرد کار مرا
۵۵
بندها را زیکدگر ببرید
۵۶
تنگها را چو رهزنان بدربد
۵۷
جامهدانهای من به خاک انداخت
۵۸
بارها را ز هم پریشان ساخت
۵۹
فرشها را به راه چید همه
۶۰
رختها را به گل کشید همه
۶۱
کودکان را یکان یکان آورد
۶۲
بغل و جیبشان تفحص کرد
۶۳
داد آواز و زالی آمد پیش
۶۴
تا زنان را همی کند تفتیش
۶۵
جست و پیمود آن تُنُکمایه
۶۶
جیب و جوراب کلفت و دایه
۶۷
بود زنبیلکی به بار اندر
۶۸
شیشهٔ می در آن چهار اندر
۶۹
گفت می بیجواز ممنوع است
۷۰
هست قاچاق و غیر مشرع است
۷۱
گفتمش این شراب شیراز است
۷۲
سالخوردهست و خانه انداز است
۷۳
این شراب از حکیم دستور است
۷۴
داروی چند طفل رنجور است
۷۵
گر به تهران شراب دارد باج
۷۶
در صفاهان و پارس نیست خراج
۷۷
گفت از امروز کردهاند اعلان
۷۸
باج دارد شراب اصفاهان
۷۹
گفتم امروز اگر شدست اعلام
۸۰
که می بیجواز هست حرام
۸۱
من دو روز است تا از اصفاهان
۸۲
رخت بستم به جانب تهران
۸۳
گفت بی فایدست چون و چرا
۸۴
حکم قانون ندارد استثنا
۸۵
بایدت سر به حکم عرف نهی
۸۶
پنج تومان و نیم جرم دهی
۸۷
پس نشست و نوشت با مسمس
۸۸
قصه را چند صورت مجلس
۸۹
چون به هریک نهاد صحه رئیس
۹۰
صحه کردند پاسبان و پلیس
۹۱
پنج تومان و نیم زر دادم
۹۲
می و زنبیل هم بسر دادم
۹۳
جمع کردم، لبی پر از دشنام
۹۴
رخت و کالای خود ز شارع عام
۹۵
دو سه ساعت درین بسر بردیم
۹۶
ساعتی نیز آب و نان خوردیم
۹۷
قهوهچی برد باقی زر و مال
۹۸
ماندهٔ دزد را برد رمّال
۹۹
چرب کردند سبلتی یاران
۱۰۰
من و اطفال مانده در باران
۱۰۱
شب ما برگذشت از نیمه
۱۰۲
کودکان خسته، من سراسیمه
۱۰۳
برنشستیم از آن کریوهٔ آز
۱۰۴
بگرفتیم پیش، راه دراز
۱۰۵
تا سحر چرت بود و خمیازه
۱۰۶
تا رسیدیم ما به دروازه
۱۰۷
ساعتی هم در آن مکان ماندیم
۱۰۸
مبلغی سیم نقد افشاندیم
۱۰۹
تا از آن نقد، مهتر بلدی
۱۱۰
نسیه سازد سعادت ابدی
۱۱۱
بود القصه وقت بوق سحر
۱۱۲
که نمودیم سوی شهر گذر
۱۱۳
با تنی خسته و خیال پریش
۱۱۴
برسیدیم تا به خانهٔ خویش
۱۱۵
لب چو از قند یار بوسه گشاد
۱۱۶
تلخی این سفر برفت از یاد
۱۱۷
پس چندی، از انحصارکسی
۱۱۸
آمد و خواست عذر رفته بسی
۱۱۹
گشت خستو که آن پلید نژاد
۱۲۰
زر ما برده از ره بیداد
۱۲۱
شیشههای شراب را آورد
۱۲۲
پنج تومان و نیم را رد کرد
۱۲۳
لیک افسون کان شراب لطیف
۱۲۴
فاسد و ترش گشته بود و کثیف
۱۲۵
وان دغل کاردار کافر کیش
۱۲۶
هست مشغول نابکاری خوبش
۱۲۷
به خدایی که هست واقف راز
۱۲۸
زانچه گفتم یکی نبود مجاز
۱۲۹
باشد احوال ملت ایران
۱۳۰
مثل آن شراب اصفاهان
۱۳۱
که برندش به زور و آب کنند
۱۳۲
ضایع و فاسد و خراب کنند
۱۳۳
ور پس از مدتی دهندش باز
۱۳۴
باد رحمت به سرکه و به پیاز
۱۳۵
این ادارهچیان دزد و دغل
۱۳۶
همه هستند غرق مکر و حیل
۱۳۷
نه امانت نه حس ملیت
۱۳۸
نه وظیفه نه پاکی نیت
۱۳۹
گونی اینها هراول تترند
۱۴۰
حاش لله که از تتر بترند
۱۴۱
همگی بیعقیده و ایمان
۱۴۲
بسته با دزد و راهزن پیمان
۱۴۳
جملگی بارگردن من و تو
۱۴۴
شغلشان لخت کردن من و تو
۱۴۵
همه با هم مخالف و دشمن
۱۴۶
روی هم رفته دشمنان وطن
۱۴۷
وان که باشد امیر این دزدان
۱۴۸
هست باری نظیر این دزدان
۱۴۹
وزرا را صفای نیت نیست
۱۵۰
اُمرا را غم رعیّت نیست
۱۵۱
آن که در بند سیم و زر باشد
۱۵۲
به رعایا کیش نظر باشد؟
۱۵۳
راهی ار سازد و خیابانی
۱۵۴
کارگاهی و کاخ و ایوانی
۱۵۵
همه از بهر سود خویش کند
۱۵۶
یا زبهر نمود خویش کند
۱۵۷
تا از این ره شود به کار سوار
۱۵۸
بنهد گنج درهم و دینار
۱۵۹
مهتر خانه چون زند تنبک
۱۶۰
پای کوبند کودکان بیشک