Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
مولوی · دیوان شمس

غزل شمارهٔ ۲۵۶۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
۲
ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
۳
رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک
۴
خاک کف پای شه کی باشد سردستی
۵
ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن
۶
بر عمر موفر زن کز بند قفس رستی
۷
ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو
۸
در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی
۹
در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده
۱۰
با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی
۱۱
ای دل بزن انگشتک بی‌زحمت لی و لک
۱۲
در دولت پیوسته رفتی و بپیوستی
۱۳
آن باده فروش تو بس گفت به گوش تو
۱۴
جان‌ها بپرستندت گر جسم بنپرستی
۱۵
ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولی
۱۶
بشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی
۱۷
گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشد
۱۸
ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی
۱۹
چالاک کسی یارا با آن دل چون خارا
۲۰
تا ره نزدی ما را از پای بننشستی
۲۱
درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتن
۲۲
یک پرده برافکندی صد پرده نو بستی

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۱ نیازمند تصمیم۱ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira