Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
مولوی · دیوان شمس

غزل شمارهٔ ۲۷۷۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
در فنای محض افشانند مردان آستی
۲
دامن خود برفشاند از دروغ و راستی
۳
مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان
۴
آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی
۵
سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد
۶
گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی
۷
کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش
۸
لیک هم مطلق نه‌ای زیرا که در غوغاستی
۹
در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده
۱۰
نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی
۱۱
تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس
۱۲
می‌کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی
۱۳
ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش
۱۴
چشم‌ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی
۱۵
مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش
۱۶
فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی
۱۷
پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان
۱۸
شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان‌هاستی

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۱ نیازمند تصمیم۱ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira