غزل شمارهٔ ۳۱۰۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
برست جان و دلم از خودی و از هستی
۲
شدست خاص شهنشاه روح در مستی
۳
زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه
۴
زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
۵
درست گشت مرا آنچ میندانستم
۶
چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی
۷
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد
۸
بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی
۹
طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا
۱۰
که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
۱۱
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد
۱۲
نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
۱۳
ز شمس تبریز این جنسها بخر بفروش
۱۴
ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی