۱هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا
۲هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا
۳ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد
۴ای ماه روی سروقد ای جانفزای دلگشا
۵ای جان باغ و یاسمین ای شمع افلاک و زمین
۶ای مستغاث العاشقین ای شهسوار هل اتی
۷ای خوان لطف انداخته و با لئیمان ساخته
۸طوطی و کبک و فاخته گفته ترا خطبهٔ ثنا
۹ای دیدهٔ خوبان چین در روی تو نادیده چین
۱۰دامن ز گولان در مچین مخراش رخسار رضا
۱۱ای خسروان درویش تو سرها نهاده پیش تو
۱۲جمله ثنا اندیش تو ای تو ثناها را سزا
۱۳ای صبر بخش زاهدان اخلاص بخش عابدان
۱۴وی گلستان عارفان در وقت بسط و التقا
۱۵با عاشقانم جفت من امشب نخواهم خفت من
۱۶خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا وقت دعا
۱۷درم رفیقان از برون دارم حریفان درون
۱۸در خانه جوقی دلبران بر صفه اخوان صفا
۱۹ای رونق باغ و چمن ای ساقی سرو و سمن
۲۰شیرین شدست از تو دهن ترجیع خواهم گفت من
۲۱تنها به سیران میروی یا پیش مستان میروی
۲۲یا سوی جانان میروی باری خرامان میروی
۲۳در پیش چوگان قدرگویی شدم بیپا و سر
۲۴برگیر و با خویشم ببر گر سوی میدان میروی
۲۵از شمس تنگ آید ترا مه تیره رنگ آید ترا
۲۶افلاک تنگ آید ترا گر بهر جولان میروی
۲۷بس نادره یار آمدی بس خواب دلدار آمدی
۲۸بس دیر و دشوار آمدی بس زود و آسان میروی
۲۹ای دلبر خورشیدرو وی عیسی بیمارجو
۳۰ای شاد آن قومی که تو در کوی ایشان میروی
۳۱تو سر به سر جانی مگر یا خضر دورانی مگر
۳۲یا آب حیوانی مگر کز خلق پنهان میروی
۳۳ای قبلهٔ اندیشها شیر خدا در بیشها
۳۴ای رهنمای پیشها چون عقل در جان میروی
۳۵گه جام هش را میبرد پردهٔ حیا برمیدرد
۳۶گه روح را گوید خرد: چون سوی هجران میروی
۳۷هجران چه هرجا که تو گردی برای جستوجو
۳۸چون ابر با چشمان تر با ماه تابان میروی
۳۹ای نور هر عقل و بصر روشنتر از شمس و قمر
۴۰ترجیع سوم را نگر نیکو برو افگن نظر
۴۱یک مسله میپرسمت ای روشنی در روشنی
۴۲آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی میکنی
۴۳خود در فسون شیرین لبی مانند داود نبی
۴۴آهن چو مومی میشود بر می کنیش از آهنی
۴۵نی بلک شاه مطلقی به گلبرک ملک حقی
۴۶شاگرد خاص خالقی از جمله افسونها غنی
۴۷تا من ترا بشناختم بس اسب دولت تاختم
۴۸خود را برون انداختم از ترسها در ایمنی
۴۹هر لحظهای جان نوم هردم به باغی میروم
۵۰بیدست و بیدل میشوم چون دست بر من میزنی
۵۱نی چرخ دانم نی سها نی کاله دانم نی بها
۵۲با اینک نادانم مها دانم که آرام منی
۵۳ای رازق ملک و ملک وی قطب دوران فلک
۵۴حاشا از آن حسن و نمک که دل ز مهمان برکنی
۵۵خوش ساعتی کان سرو من سرسبز باشد در چمن
۵۶وز باد سودا پیش او چون بید باشم منثنی
۵۷لاله بخونی غسلی کند نرگس به حیرت برتند
۵۸غنچه بیندازد کله سوسن فتد از سوسنی
۵۹ای ساقی بزم کرم مست و پریشان توم
۶۰وی گلشن و باغ ارم امروز مهمان توم
۶۱آن چشم شوخش را نگر مست از خرابات آمده
۶۲در قصد خون عاشقان دامن کمر اندر زده
۶۳سوگند خوردست آن صنم کین باده را گردان کنم
۶۴یک عقل نگذارم بمی در والد و در والده
۶۵زین بادهشان افسون کنم تا جمله را مجنون کنم
۶۶تا تو نیابی عاقلی در حلقهٔ آدم کده
۶۷لیلی ما ساقی جان مجنون او شخص جهان
۶۸جز لیلی و مجنون بود پژمرده و بیفایده
۶۹از دسا ما یا میبرد یا رخت در لاشی برد
۷۰از عشق ما جان کی برد گر مصطبه گر معبده
۷۱گر من نبینم مستیت آتش زنم در هستیت
۷۲بادهت دهم مستت کنم با گیر و دار و عربده
۷۳بگذشت دور عاقلان آمد قران ساقیان
۷۴بر ریز یک رطل گران بر منکر این قاعده
۷۵آمد بهار و رفت دی آمد اوان نوش و نی
۷۶آمد قران جام و می بگذشت دور مایده
۷۷رفت آن عجوز پردغل رفت آن زمستان و وحل
۷۸آمد بهار و زاد ازو صد شاهد و صد شاهده
۷۹ترجیع کن هین ساقیا درده شرابی چون بقم
۸۰تا گرم گردد گوشها من نیز ترجیعی کنم