بهرام سالکی · مثنوی گرگ نامه

۰۱ - گر مساواتی به احکام قضاست

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۳
گر مساواتی به احکام قضاست
۴
این همه تبعیض در عالم چراست؟
۵
گر عدالت در نظام خلقتست
۶
این چه رسم بذلِ رزق و نعمتست؟
۷
از که پرسم؟ گر چه جای شِکوه نیست
۸
داد اگر اینست پس بیداد چیست؟
۹
****
۱۰
هر دو ، باران خواستیم از آسمان
۱۱
کز عطش ، آتش گرفتی کِشتمان
۱۲
کِشتِ تو زآن مائده سیراب شد (۱)
۱۳
مزرع ِ من غرقهٔ سیلاب شد
۱۴
****
۱۵
هر دو در این خاک ، تخمی کاشتیم
۱۶
چشم امّیدی بدان ، بگماشتیم
۱۷
دانهٔ من سوخت از بُخل زمین
۱۸
حاصل زرع تو؟ برخیز و ببین! (۲)
۱۹
****
۲۰
سِهره‌ای پرواز کرد از آشیان (۳)
۲۱
تا ز دان و توشه‌ای یابد نشان
۲۲
سنگِ تقدیرش به خاک انداختی
۲۳
جوجه‌اش از تشنگی جان باختی
۲۴
****
۲۵
کودکی ، صبحی به کاخی زاده شد
۲۶
روزی‌اَش در جام زر آماده شد
۲۷
دایه و مادر به گِردَش سایه‌وار
۲۸
تا که ننشیند به رُخسارش غبار
۲۹
گر نَم ِ اشکی ز چشمش می‌چکید
۳۰
آسمان ، آهی ز دل بر می‌کشید
۳۱
نیمی از عمرش گذشتی در طرب
۳۲
چشم ِ اقبالش نخفتی ، روز و شب
۳۳
آفتابِ طالعش خوابی نداشت (۴)
۳۴
بحر شادی‌هاش پایابی نداشت (۵)
۳۵
دفتر ِ عیشش به قطر مثنوی!
۳۶
شد رقم در بزمگاه خسروی
۳۷
آخر از اقبال و فیروزیّ بخت
۳۸
شهریاری شد ، نصیبش تاج و تخت
۳۹
****
۴۰
کودکی دیگر ز غیظِ روزگار
۴۱
زاده شد در آغُلی در شام تار
۴۲
از همان آغاز صبح ِ زندگی
۴۳
بر جَبینش خورد داغ ِ بندگی
۴۴
خود ندیدی سفرهٔ سیری ز نان
۴۵
نانِ خُشکی ، مژده بودش بر دهان
۴۶
رزق او آغشته با اشک و عَرق
۴۷
شد کتاب خاطراتش یک ورق!
۴۸
تا که در قحطی ، شبی گشتی تلف
۴۹
چون ز درد گشنگی خوردی علف (۶)
۵۰
****
۵۱
مردکی در عمر ِ نکبت‌بار ِ خویش
۵۲
بوده بار ِ دیگران و یار ِ خویش
۵۳
خود به عمرش قبله را نشناخته
۵۴
قبله‌ای از مال دنیا ساخته
۵۵
خانه‌ها ویران ز شرّ او شدی
۵۶
فعل ِ او ابلیس را الگو شدی (۷)
۵۷
بوده هر مالِ حرامی ، نوش او (۸)
۵۸
نام وجدان ناشنیده گوش او
۵۹
تا حُطام دُنیوی آرد به کف (۹)
۶۰
شُسته از قاموس خود عِرض و شرف (۱۰)
۶۱
جای خون ، حرصی به رگ‌هایش روان
۶۲
هر چه در ذمّش بگویی می‌توان (۱۱)
۶۳
ای بسا که مردمی را بیگناه
۶۴
از طمع بنشانده بر خاک سیاه
۶۵
باز بینی ، کز در و بام و هوا
۶۶
بر سرش نعمت همی بارد - چرا؟
۶۷
****
۶۸
دیگری ، شام و سحر بر قبله خَم
۶۹
جز به خود ، بر کس نکردستی ستم
۷۰
روز و شب ، اندر پی یک لقمه نان
۷۱
بس رسیده کاردش بر استخوان
۷۲
در مصیبت‌ها ‌کند تلقین خویش:
۷۳
امتحانی بنده را آمد به پیش
۷۴
از سر خوشباوری دارد رجا (۱۲)
۷۵
« بر مُقرّب بیشتر آید بلا » (۱۳)
۷۶
این دلیلش گرچه وهمی بیش نیست
۷۷
چاره‌ای غیر از رضامندیش نیست
۷۸
خودفریبی ، مایهٔ تسکین اوست
۷۹
لاعلاجی ، علت تمکین اوست
۸۰
دل کند خوش ، هر کجا بیند بلا
۸۱
کآزمونی هست این ، نفْس مرا
۸۲
کسبِ رزق ، او راست نوعی آزمون
۸۳
خود نشد کز عهده‌اش آید برون
۸۴
گر تواند نان خود آرد به دست
۸۵
خود همین یک آزمون او را بَسست
۸۶
پس چه حاجت ، امتحان ِ دیگری
۸۷
از چنین درمانده شخص مضطری؟
۸۸
****
۸۹
« سالکِ » گمره! به راه خود برو
۹۰
خود نیاید این فضولی‌ها به تو!
۹۱
مصلحت باشد اگر ، دَم دَرکشی
۹۲
چون صلاح توست اینجا خامُشی
۹۳
از پس پرده مگر داری خبر؟
۹۴
می‌کشی پا از گلیمت بیشتر
۹۵
این معمّا نیست چون بر تو عیان
۹۶
پس همان بهتر که بربندی زبان
۹۷
تو مگر کار زمین را ساختی؟
۹۸
تا به وضع آسمان پرداختی؟
۹۹
شام تاریکست و چاه و کوره راه
۱۰۰
هان نیفتی از سر ِ غفلت به چاه
۱۰۱
گر چراغی در کفِ عقل تو نیست
۱۰۲
پس درین ظلمت به جستجوی چیست؟
۱۰۳
آدمی ، اینجاست گنگ و کور و کر
۱۰۴
تو که هستی می‌کنی چون و مگر؟
۱۰۵
یک صدف ، روزی به ساحل یافتی
۱۰۶
پس بدآن ، وصفی ز دریا بافتی
۱۰۷
قطره ای خواندی ازین دریای راز
۱۰۸
در خیال خود ازآن دریا مساز
۱۰۹
****
۱۱۰
ما نِه‌ایم آگه ز تدبیر جهان
۱۱۱
ما نمی‌دانیم پیدا و نهان
۱۱۲
هر دو با پندار خود نقشی زنیم
۱۱۳
بس دغل در کار خلقت می‌کنیم (۱۴)
۱۱۴
گر یقین ِ ما به قدر علم ماست
۱۱۵
آن یقین ، بی‌شک ز بیخ و بُن خطاست
۱۱۶
این جهانِ ژرف با این عرض و طول
۱۱۷
خود چه می‌داند از آن عقل فضول؟
۱۱۸
از کتابِ آفرینش ، یک دو خط
۱۱۹
در ازل خواندیم ، آنهم با غلط!
۱۲۰
آتشی از آفتاب آموختیم
۱۲۱
لیک با آن عقل خود را سوختیم
۱۲۲
خُرده عقل انداخت ما را در غرور
۱۲۳
نکبتی شد بال و پَر از بهر مور (۱۵)
۱۲۴
هر کجا ، مجهول و مبهم یافتیم
۱۲۵
در بیانش ، تُـرَّهاتی بافتیم (۱۶)
۱۲۶
آدمی ، تا شطح و طاماتی شناخت
۱۲۷
روزنی دید و ازآن دروازه ساخت (۱۷)
۱۳۰
*******************************
۱۳۱
۱ - مائده: خورد‌نی
۱۳۲
مائده در اینجا مجازا به معنای باران که خوراک گیاهان محسوب می‌شود به کار گرفته شده است.
۱۳۳
۲ – بیا و ببین - برخیز و ببین: کنایه‌ایست به وضعیتی غیرمترقبه و شگفت:
۱۳۴
دارم اکنون چنان که دارم حال ...... نتوان گفتنت ، بیا و ببین ( انوری )
۱۳۵
۳ - سِهره: پرنده‌ای است کوچک و خوش آواز شبیه بلبل با پرهای زرد و سبز
۱۳۶
۴ - طالع: بخت - شانس
۱۳۷
۵ - پایاب: محلی در آب کم عمق که پا به ته آن و بر روی زمین برسد.
۱۳۸
معنی مصرع: مجازا غرق در دریای خوشی و لذت بود.
۱۳۹
۶ - گشنگی: گرسنگی
۱۴۰
تا شود او سیر از این گشنگی ...... گفت دیوانه مکن آخر سگی ( عطار )
۱۴۱
۷ - فعل: عملکرد - رفتار
۱۴۲
۷ - الگو: ( لغتی به زبان ترکی ) سرمشق - نمونه
۱۴۳
۸ - نوش: چیز خوش مزه و خوشگوار - لذیذ - مطبوع
۱۴۴
۹ - حطام دنیوی: مال و منال ناچیز و کم ارزش دنیا
۱۴۵
۱۰ - قاموس: مجموعۀ واژگان تعریف شده در ذهن - ذهنیت - قوانین ذهنی
۱۴۶
۱۱ - ذم: مذمَت - نکوهش - بدگوئی
۱۴۷
۱۲ - رجا: امیدواری - دلگرمی
۱۴۸
۱۳ - هر که درین دور مقربترست ...... جام بلا بیشترش می‌دهند
۱۴۹
۱۴ - دَغَل: دروغ - حیله و ناراستی
۱۵۰
۱۵ - بال درآوردن مورچه ، گاه موجب هلاکت اوست. چون بیشتر در معرض دید شکارچیان قرار می‌گیرد.
۱۵۱
فرخی سیستانی می‌گوید:
۱۵۲
دشمن خواجه به بال و پر مغرور مباد ...... که هلاک و اجل مورچه بال و پر اوست
۱۵۳
من در جای دیگری از این مثنوی به این مسئله اشاره‌ای کرده‌ام:
۱۵۴
مور مسکین ، تا رَوَد بر خاک پَست ...... از بلای آسمـــــــانی ایمـن است
۱۵۵
چون اجل خــواهد از او گیـــرد گزک ...... بـال پروازیش می‌بخشــــــد فلک
۱۵۶
۱۶ - بیان: آشکار شدن - شرح - توضیح
۱۵۷
۱۶ - ترهات: سخنان بیهوده و یاوه
۱۵۸
۱۷ - شطح و طامات: سخن‌های پریشان - حرف‌ها و سخن‌های به ظاهر کفرآمیزی که عارف از شدت
۱۵۹
وجد و حال بر زبان می‌راند. غالباً به سخنانی در مورد آگاهی به اسرار آفرینش ، که بر زبان عارفان
۱۶۰
جاری می‌شود ، اطلاق می‌گردد.

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.