بهرام سالکی · مثنوی گرگ نامه

۴۶ - نعمتی دان ، مستی غم‌سوز را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۳
نعمتی دان ، مستی غم‌سوز را
۴
آفتی خوان ، عقل ِ مال‌اندوز را
۵
مِی از آن بابت بنوشد آدمی
۶
تا ز شّر عقل ، آساید دَمی (۱)
۷
عقل ، فرمان می‌دهد بر حرص و آز
۸
در مَرامش ، رشک و خودخواهی مجاز
۹
مصلحت جویی ، شعار ِ حِلم او
۱۰
منفعت‌یابی ، قرار ِ عِلم او
۱۱
صولتش ، نافذ به نزدِ اهل ِ قال (۲)
۱۲
شُکر ، کآن هم دَم به دَم رو به زوال
۱۳
حکمتش ، تأویل و تفسیر و قیاس (۳)
۱۴
بی‌دلیل و حُجّت و اصل و اساس
۱۵
حُکم او بر عاشقان ، کان لم یکُن (۴)
۱۶
رأی او بر عارفان ، بی‌بیخ و بُن
۱۷
بهر سودِ خویش و ضَـرّ دیگران
۱۸
می‌کند هر گفته‌ای را ترجمان
۱۹
« ظلم » ، گاهی با دلالت‌های عقل
۲۰
عین « عدل » است و ندارد حرف و نَقل! (۵)
۲۱
« لا »‌ی امروزش ، شود فردا « نَعَم » (۶)
۲۲
قبله‌گاهش ، گاه کعبه ، گه صَنم
۲۳
از برای دانه‌ای گندم ، بداد
۲۴
کشتزار سبز جنت را به باد
۲۵
گر به دست عقل بسپاری عنان
۲۶
الامان از این جهالت ، الامان!
۲۷
عقل ، خود گم گشته در این کوره راه
۲۸
بارها افتاده از غفلت به چاه
۲۹
عقل ِ انسان از همان روز نخست (۷)
۳۰
ناقص و معیوب بود و لق و سست
۳۱
هر کجا عقل است و جولانگاه او
۳۲
انّ الانسانَ لَـیَطغـایی بگو (۸)
۳۳
ای بسا نادانی ما بر امور
۳۴
موجب عیش است و شادی و سرور
۳۵
بس جهالت ، باعث آرامش است
۳۶
غالباً هر شبهه‌ای از دانش است
۳۷
جهل ، یعنی این دو روز زندگی
۳۸
بی‌چرایی سَرکنی در بندگی
۳۹
اینکه در تردید و شک و چند و چون
۴۰
دل مرنجانی به سِرّ « کاف و نون » (۹)
۴۱
این جهان ، یعنی سؤال اندر سؤال
۴۲
پاسخش کِی داند عقل در ضلال؟ (۱۰)
۴۳
از چه می‌خواهی بدانی ، راز دهر؟
۴۴
جهل ، تریاق است و دانایی چو زهر (۱۱)
۴۵
گر به سعی عقل ، بگشایی دَری
۴۶
بنگری درهای قفل دیگری!
۴۷
راهِ حیرت را چو پایانیش نیست
۴۸
آنچه پیمودی ، چو گامی بیش نیست
۴۹
خود مرو ، ترسم که سرگردان شوی
۵۰
یا که طولانی شود این مثنوی!
۵۱
خوانمت یک بیت از « مُلای روم » (۱۲)
۵۲
یا که ابیاتی ، اگر دارد لزوم
۵۳
« هر که او بیدارتر ، پر دردتر
۵۴
هر که او ، آگاه‌تر ، رخ زردتر »
۵۵
بیتی از « عطار » هم در ذَمّ عقل (۱۳)
۵۶
با تو گویم تا نماند حرف و نَقل
۵۷
« هر که را در عقل نقصان اوفتد
۵۸
کار او فی‌الجمله آسان اوفتد »
۶۱
*******************************
۶۲
۱ - ز باده هیچت اگر نیست ، این نه بس که تو را...... دمی ز وسوسهٔ عقل بی خبر دارد ( حافظ )
۶۳
۲ - صولت: هیبت - قدرت
۶۴
۲ - اهل قال: علم قال نزد متصوفه - مباحثات علوم ظاهری‌ست ، در مقابل اهل حال که سماع و رقص صوفیان است.
۶۵
مولوی می‌فرماید:
۶۶
ما برون را ننگریم و قال را...... ما درون را بنگریم و حال را
۶۷
۳ - تأویل: توجیه و تفسیر
۶۸
۴ - کان لم یکن: بی اعتبار - لغو شده - بی‌اثر
۶۹
۵ - نقل : بیان - خبر - حرف و نقل نماند ، مجازاً به معنای آنکه جای بحث و مناقشه ای نباشد.
۷۰
۶ - « لا » و « نعم » به معنای « نه و آری » کلمات نفی و اثبات.
۷۱
۷ - روز نخست : آغاز آفرینش انسان
۷۲
۸ - اقرا باسم ربک الذی خلق..... کلا ان الانسان لیطغی (... چنین نیست ، بیگمان انسان سر به طغیان برآورد ) - سوره علق
۷۳
۹ - اشاره است به امر خداوند دایر به آفرینش عالم ( کُن فیکون )
۷۴
۱۰ - ضلال: گمراهی
۷۵
۱۱ - تریاق: پادزهر
۷۶
۱۲ - ملای روم: لقب جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی
۷۷
۱۳ - ذم: نکوهش - بدگویی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.