بهرام سالکی · غزلیات

۴ - فریب

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شبی که بار امانت از آسمان افتاد (۱)
۲
خروش و ولوله در جان عاشقان افتاد
۳
به بام بخت ، مرا ، یک دو پله فاصله بود
۴
به گردشی که فلک کرد ، نردبان افتاد!
۵
برون شدم ز عدم تا روم به منزل دوست
۶
ندانم از چه گذارم براین جهان افتاد؟
۷
قرار « رحمت » ما می‌نوشت کاتب دهر
۸
ز رشحهٔ قلمش ، نقطه‌ای بر آن افتاد
۹
به روز هجر ، به لنگر نشست کشتی عمر
۱۰
شب وصال ، نسیمش به بادبان افتاد
۱۱
فریب صحبت ابلیس را چرا خوردم؟
۱۲
فرشته بود و به صدقش مرا گمان افتاد!
۱۳
به عشوه‌ای که جهانت دهد ، نلغزد پای
۱۴
که آدم از سر لغزش ، از آسمان افتاد
۱۵
به کوی دوست ،خبر از وجود خویشم نیست
۱۶
چو قطره‌ای که به دریای بیکران افتاد
۱۷
همیشه دلبر ما ،حال « سالکان » پرسید
۱۸
چه شد ،به دور من این رسم از میان افتاد؟
۲۲
سال ۱۳۷۵
۲۳
***********************************
۲۴
۱ - آسمان بار امانت نتوانست کشید...... قرعهٔ فال به نام من دیوانه زدند
۲۵
در مورد این « امانت » که فــــرشتگان از قبـــول آن سر بـــاز زدند و به انسان عرضه شد
۲۶
و او آن را پذیرفت ، نظـــرات مختلفی ابــراز شده است. گـــــروهی این امانت را « عقل »
۲۷
می‌خوانند و عده‌ای معتقدند آنچه را که فرشتگان حاضر به قبول آن نشدند،« عشق » بود.
۲۸
حافظ در جای دیگری به این نکته اشاره‌ای دارد:
۲۹
فرشته عشق نداند که چیست ، قصه مخوان...... بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.