شمارهٔ ۳۵ - در ذکر سفر سومنات و فتح آنجا و شکستن منات و رجعت سلطان گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
۲
سخن نوآر که نو را حلاوتیست دگر
۳
فسانه کهن و کارنامه بدروغ
۴
بکار ناید رو در دروغ رنج مبر
۵
حدیث آنکه سکندرکجا رسید و چه کرد
۶
ز بس شنیدن گشته ست خلق را ازبر
۷
شنیده ام که حدیثی که آن دوباره شود
۸
چوصبرگردد تلخ ،ار چه خوش بودچو شکر
۹
اگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد
۱۰
حدیث شاه جهان پیش گیرو زین مگذر
۱۱
یمین دولت محمود شهریار جهان
۱۲
خدایگان نکو منظر و نکو مخبر
۱۳
شهی که روز و شب او را جز این تمنانیست
۱۴
که چون زند بت و بتخانه بر سر بتگر
۱۵
گهی ز جیحون لشکر کشد سوی سیحون
۱۶
گهی سپه برد از باختر سوی خاور
۱۷
ز کارنامه او گر دو داستان خوانی
۱۸
بخنده یاد کنی کارهای اسکندر
۱۹
بلی سکندر سرتاسر جهان را گشت
۲۰
سفر گزید و بیابان برید و کوه و کمر
۲۱
ولیکن اوزسفر آب زندگانی جست
۲۲
ملک، رضای خدا و رضای پیغمبر
۲۳
و گر تو گویی در شأنش آیتست رواست
۲۴
نیم من این را منکر که باشد آن منکر
۲۵
بوقت آنکه سکندر همی امارت کرد
۲۶
نبد نبوت را بر نهاده قفل بدر
۲۷
بوقت شاه جهان گر پیمبری بودی
۲۸
دویست آیت بودی بشأن شاه اندر
۲۹
همه حدیث سکندر بدان بزرگ شده ست
۳۰
که دل بشغل سفر بست و دوست داشت سفر
۳۱
اگر سکندر با شاه یک سفر کردی
۳۲
ز اسب تازی زود آمدی فرودبه خر
۳۳
درازتر سفر او بدان رهی بوده ست
۳۴
که ده زده نگسسته ست و کردر از کردر
۳۵
ملک سپاه براهی برد که دیو درو
۳۶
شمیده گردد و گمراه و عاجز و مضطر
۳۷
چنین سفر که شه امسال کرد، در همه عمر
۳۸
خدای داند کو را نیامده ست بسر
۳۹
گمان که برد که هرگز کسی ز راه طراز
۴۰
بسومنات بود لشکر و چنین لشکر
۴۱
نه لشکری که مر آن را کسی بداند حد
۴۲
نه لشکری که مر آنراکسی بداند مر
۴۳
شمار لختی از آن بر تر از شمار حصی
۴۴
عداد برخی از آن برتر از عداد مطر
۴۵
بلشکر گشن و بیکران نظر چه کنی
۴۶
تودوری ره صعب و کمی آب نگر
۴۷
رهی که دیو درو گم شدی بوقت زوال
۴۸
چومرد کم بین در تنگ بیشه وقت سحر
۴۹
درازتر ز غم مستمند سوخته دل
۵۰
کشیده تر ز شب دردمند خسته جگر
۵۱
بصد پی اندر، ده جای ریگ چون سرمه
۵۲
بده پی اندر، صد جای سنگ چون نشتر
۵۳
چوچشم شوخ همه چشمه های او بی آب
۵۴
چو قول سفله همی کشتهای او بی بر
۵۵
هوای او دژم وباد او چو دود جحیم
۵۶
زمین او سیه و خاک او چوخاکستر
۵۷
همه درخت و میان درخت خار کشن
۵۸
نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر
۵۹
نه مرد را سر آن کاندر آن نهادی پی
۶۰
نه مرغ رادل آن کاندر آن گشادی پر
۶۱
همی ز جوشن برکند غیبه جوشن
۶۲
همی ز مغفر بگسست رفرف مغفر
۶۳
سوار با سر اندر شدی بدو و ازو
۶۴
برون شدی همه تن چون هزار پای بسر
۶۵
هزار خار شکسته درو و خسته ازو
۶۶
بچند جای سرو روی و پشت و پهلو و بر
۶۷
کمر کشان سپه را جدا جدا هر روز
۶۸
کمر برهنه بمنزل شدی ز حلیه زر
۶۹
چو پای باز در آن بیشه پر جلاجل بود
۷۰
ستاکهای درخت از پشیزهای کمر
۷۱
گهی گیاهی پیش آمدی چو نوک خدنگ
۷۲
گهی زمینی پیش آمدی چو روی تبر
۷۳
در آن بیابان منزلگهی عجایب بود
۷۴
که گر بگویم کس را نیاید آن باور
۷۵
بگونه شب، روزی برآمد ازسر کوه
۷۶
که هیچگونه بر آن کارگر نگشت بصر
۷۷
نماز پیشین انگشت خویش رابردست
۷۸
همی ندیدم من این عجایبست و عبر
۷۹
عجب تر آنکه ملک را چنین همی گفتند
۸۰
که اندرین ره مار دو سر بود بیمر
۸۱
ترا بزرگ سپاهیست وین دراز رهیست
۸۲
همه سراسر پر خار و مار و لوره و جر
۸۳
بشب چو خفته بود مرد سر برآرد مار
۸۴
همی کشد بنفس خفته تا برآید خور
۸۵
چوخور برآید و گرمی بمرد خفته رسد
۸۶
سبک نگردد زان خواب تا گه محشر
۸۷
خدایگان جهان زان سخن نیندیشید
۸۸
سپه براند بیاری ایزد داور
۸۹
بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد
۹۰
گذاره کرد بتوفیق خالق اکبر
۹۱
پیادگان را یک یک بخواند و اشتر داد
۹۲
بتوشه کرد سفر بر مسافران چو حضر
۹۳
جمازه ها را در بادیه دمادم کرد
۹۴
بآب کرد همه ریگ آن بیابان تر
۹۵
بساخت از پی پس ماندگان و گمشدگان
۹۶
میان بادیه ها حوضهای چون کوثر
۹۷
همه سپه را زان بادیه برون آورد
۹۸
شکفته چون گل سیراب وهمچو نیلوفر
۹۹
بدان ره اندر چندین حصار و شهر بزرگ
۱۰۰
خراب کرد و بکند اصل هر یک از بن و بر
۱۰۱
نخست لدروه کز روی برج وباره آن
۱۰۲
چو کوه کوه فروریخت آهن و مرمر
۱۰۳
حصار او قوی و باره حصار قوی
۱۰۴
حصاریان همه برسان شیر شرزه نر
۱۰۵
مبارزانی همدست و لشکری همپشت
۱۰۶
درنگ پیشه به فر و شتاب کار به کر
۱۰۷
نبرد کرده و اندر نبرد یافته دست
۱۰۸
دلیر گشته و اندر دلیری استمگر
۱۰۹
چو چیکودر که چه صندوقهای گوهر یافت
۱۱۰
بکوه پایه او شهریار شیر شکر
۱۱۱
چو کوه البرز، آن کوه کاندرو سیمرغ
۱۱۲
گرفت مسکن و بازال شد سخن گستر
۱۱۳
چگونه کوهی چونانکه از بلندی آن
۱۱۴
ستارگان را گویی فرود اوست مقر
۱۱۵
مبارزانی بر تیغ او بتیغ گذاشت
۱۱۶
که هر یکی را صد بنده بود چون عنتر
۱۱۷
چو نهر واله که اندر دیار هند بهیم
۱۱۸
به نهر واله همی کرد بر شهان مفخر
۱۱۹
بزرگ شهری ودرشهر کاخهای بزرگ
۱۲۰
رسیده کنگره کاخها به دو پیکر
۱۲۱
بدخل نیک و بتربت خوش و بآب تمام
۱۲۲
به کشتمند وبباغ و ببوستان برور
۱۲۳
دویست پیل دمان پیش وده هزار سوار
۱۲۴
نود هزار پیاده مبارز و صفدر
۱۲۵
همیشه رای بهیم اندرو مقیم بدی
۱۲۶
نشسته ایمن و دل پر نشاط و ناز و بطر
۱۲۷
چومندهیر که در مندهیر حوضی بود
۱۲۸
چنانکه خیره شدی اندرو دو چشم فکر
۱۲۹
چگونه حوضی چونانکه هر چه بندیشم
۱۳۰
همی ندانم گفتن صفاتش اندر خور
۱۳۱
ز دستبرد حکیمان برو پدید نشان
۱۳۲
زمال های فراوان برو پدید اثر
۱۳۳
فرات پهنا حوضی بصد هزار عمل
۱۳۴
هزار بتکده خرد گرد حوض اندر
۱۳۵
بزرگ بتکده ای پیش و درمیانش بتی
۱۳۶
بحسن ماه ولیکن بقامت عرعر
۱۳۷
دگر چو دیو لواره که همچو دیو سپید
۱۳۸
پدید بود سر افراشته میان گذر
۱۳۹
درو درختان چون گوز هندی و پوپل
۱۴۰
که هر درخت بسالی دهد مکرر بر
۱۴۱
یکی حصار قوی بر کران شهر و درو
۱۴۲
ز بت پرستان گرد آمده یکی معشر
۱۴۳
بکشت مردم و بتخانه ها بکندو بسوخت
۱۴۴
چنانکه بتکده دارنی و تانیسر
۱۴۵
نرست ازو بره اندر مگر کسی که بماند
۱۴۶
نهفته زیر خسی چون بهیم شوم اختر
۱۴۷
نهفتگانرا ناجسته زان قبل بگذاشت
۱۴۸
که شغل داشت جز آن، آن شه فریشته فر
۱۴۹
کسیکه بتکده سومنات خواهد کند
۱۵۰
به جستگان نکند روزگار خویش هدر
۱۵۱
ملک همی بتبه کردن منات شتافت
۱۵۲
شتاب او هم ازین روی بوده بود مگر
۱۵۳
منات و لات و عزی در مکه سه بت بودند
۱۵۴
ز دستبرد بت آرای آن زمان آزر
۱۵۵
همه جهان همی آن هر سه بت پرستیدند
۱۵۶
جز آن کسی که بدو بود از خدای نظر
۱۵۷
دو زان پیمبر بشکست و هر دو را آنروز
۱۵۸
فکنده بود ستان پیش کعبه پای سپر
۱۵۹
منات را ز میان کافران بدزدیدند
۱۶۰
بکشوری دگر انداختند از آن کشور
۱۶۱
بجایگاهی کز روزگار آدم باز
۱۶۲
بر آن زمین ننشست و نرفت جز کافر
۱۶۳
ز بهر آن بت، بتخانه ای بنا کردند
۱۶۴
بصد هزار تماثیل و صد هزار صور
۱۶۵
بکار بردند از هر سویی تقرب را
۱۶۶
چو تخته سنگ بر آن خانه ، تخته تخته زر
۱۶۷
به بتکده در، بت را خزینه ای کردند
۱۶۸
در آن خزینه بصندوقهای پیل، گهر
۱۶۹
گهر خریدند او رابشهرها چندان
۱۷۰
که سیر گشت ز گوهر فروش، گوهر خر
۱۷۱
برابر سر بت کله ای فرو هشتند
۱۷۲
نگار کار به یاقوت و بافته به درر
۱۷۳
ز زر پخته یکی جود ساختند او را
۱۷۴
چو کوه آتش و گوهر برو بجای شرر
۱۷۵
خراج مملکتی تاج و افسرش بوده ست
۱۷۶
کمینه چیز وی آن تاج بود و آن افسر
۱۷۷
پس آنگه آنرا کردند سومنات لقب
۱۷۸
لقب که دید که نام اندرو بود مضمر
۱۷۹
خبر فکندند اندر جهان که از دریا
۱۸۰
بتی برآمد زینگونه و بدین پیکر
۱۸۱
مدبر همه خلقست و کردگار جهان
۱۸۲
ضیا دهنده شمسست و نور بخش قمر
۱۸۳
بعلم این بود اندر جهان صلاح و فساد
۱۸۴
بحکم این رود اندر جهان قضا و قدر
۱۸۵
گروه دیگر گفتند، نی که این بت را
۱۸۶
برآسمان برین بود جایگاه و مقر
۱۸۷
کسی نیاورد این را بدین مقام که این
۱۸۸
ز آسمان بخودی خودآمده ست ایدر
۱۸۹
بدین بگوید روز و بدان بگوید شب
۱۹۰
بدین بگوید بحر و بدان بگوید بر
۱۹۱
چو این ز دریا سر برزد و بخشک آمد
۱۹۲
سجود کردنداین راهمه نبات و شجر
۱۹۳
به شیر خویش مر اورا بشست گاو و کنون
۱۹۴
بدین تقرب خوانند گاو را مادر
۱۹۵
ز بهر سنگی چندین هزارخلق خدای
۱۹۶
بقول دیو فرو هشته بر خطر لنگر
۱۹۷
فریضه هر روز آن سنگ را بشستندی
۱۹۸
به آب گنگ و به شیر و به زعفران و شکر
۱۹۹
ز بهر شستن آب بت ز گنگ هر روزی
۲۰۰
دو جام آب رسیدی فزون زده ساغر
۲۰۱
از آب گنگ چه گویم که چندفرسنگست
۲۰۲
به سومنات بدانجایگاه زلت و شر
۲۰۳
گه گرفتن خور صد هزار کودک و مرد
۲۰۴
بدو شدندی فریاد خواه و پوزش گر
۲۰۵
ز کافران که شدندی به سومنات به حج
۲۰۶
همی گسسته نگشتی بره نفر ز نفر
۲۰۷
خدای خوانند آن سنگ را همی شمنان
۲۰۸
چه بیهده ست سخنست این که خاکشان بر سر
۲۰۹
خدای حکم چنان کرده بودکان بت را
۲۱۰
زجای برکندآن شهریار دین پرور
۲۱۱
بدان نیت که مر او را بمکه باز برد
۲۱۲
بکند واینک با ماهمی برد همبر
۲۱۳
چو بت بکند از آنجا و مال و زر برداشت
۲۱۴
بدست خویش به بتخانه در فکند آذر
۲۱۵
برهمنان را چندانکه دید سر برید
۲۱۶
بریده به، سر آن کز هدی بتابد سر
۲۱۷
ز خون کشته کز آن بتکده بدریا راند
۲۱۸
چو سرخ لاله شد، آبی چوسبز سیسنبر
۲۱۹
ز بت پرستان چندان بکشت و چندان بست
۲۲۰
که کشته بود و گرفته ز خانیان به کتر
۲۲۱
خدای داند کآنجا چه مایه مردم بود
۲۲۲
همه در آرزوی جنگ و جنگ را از در
۲۲۳
میان بتکده استاده سلیح بچنگ
۲۲۴
چو روز جنگ میان مصاف، رستم زر
۲۲۵
خدنگ ترکی بر روی و سر همی خوردند
۲۲۶
همی نیامد بر رویشان پدید غیر
۲۲۷
بجنگ جلدی کردند، لیکن آخر کار
۲۲۸
بتیر سلطان بردند عمر خویش بسر
۲۲۹
خدایگان را اندر جهان دو حاجت بود
۲۳۰
همیشه این دو همی خواست زایزد داور
۲۳۱
یکی که جایگه حج هندوان بکند
۲۳۲
دگر که حج کند و بوسه بر دهد بحجر
۲۳۳
یکی از آن دو مراد بزرگ حاصل کرد
۲۳۴
دگر بعون خدای بزرگ کرده شمر
۲۳۵
خراب کردن بتخانه خرد کار نبود
۲۳۶
بدانچه کرده بیابد ملک ثواب و ثمر
۲۳۷
چودل ز سوختن سومنات فارغ کرد
۲۳۸
گرفت راه بدر باز رفتگان دگر
۲۳۹
خمی ز گردش دریا براه پیش آمد
۲۴۰
گسسته شد ز ره امید مردمان یکسر
۲۴۱
نبود رهبر کان خلق را بجستی راه
۲۴۲
نبود ممکن کان آب را کنند عبر
۲۴۳
سوی درازا یکماه راه ویران بود
۲۴۴
رهی بصعبی و زشتی در آن دیار سمر
۲۴۵
ز سوی پهنا چندانکه کشتیی دو سه روز
۲۴۶
همی رود چو رود مرغ گرسنه سوی خور
۲۴۷
درون دریا مد آمدی بروز دو بار
۲۴۸
چنانکه چرخ زدی اندر آب او چنبر
۲۴۹
چو مد باز شدی برکرانش صیادان
۲۵۰
فرو شدندی وکردندی از میانه حذر
۲۵۱
ملک چو حال چنان دید خلق را دل داد
۲۵۲
براند و گفت که این مایه آبرا چه خطر
۲۵۳
امید خویش بایزد فکند و پیش سپاه
۲۵۴
فکند باره فرخنده پی بآب اندر
۲۵۵
بفال نیک، شه پر دل آب را بگذاشت
۲۵۶
روان شدند همه از پی شه آن لشکر
۲۵۷
بر آمدند بر آن پی ز آب آن دریا
۲۵۸
چنانکه گفتی آن آب بد همی فرغر
۲۵۹
نه آنکه هیچکسی را بتن رسید آسیب
۲۶۰
نه آنکه هیچ کسی را بجان رسید ضرر
۲۶۱
دو روز و دو شب از آنجا همی سپاه گذشت
۲۶۲
که مد نیامد و نگذشت آبش از میزر
۲۶۳
جدا ز مردم بگذشت ز آب آن دریا
۲۶۴
بر از دویست هزار اسب و اشتر واستر
۲۶۵
بدین طریق زیزدان چنین کرامت یافت
۲۶۶
تو این کرامت زاجناس معجزات شمر
۲۶۷
جز اینکه گفتم، چندین غزات دیگر کرد
۲۶۸
بباز گشتن سوی مقام عز و مقر
۲۶۹
حصار کند هه را از بهیم خالی کرد
۲۷۰
بهیم را بجهان آن حصار بود مفر
۲۷۱
قوی حصاری بر تیغ نامدار کهی
۲۷۲
میان دشتی سیراب نا شده ز مطر
۲۷۳
میان سنگ، یکی کنده، کنده گرد حصار
۲۷۴
نه زان عمل که بود کار کرد های بشر
۲۷۵
نه راه یافته خصم اندر آن حصار بجهد
۲۷۶
نه زان حصار فرود آمدی یکی بخبر
۲۷۷
وز آن حصار به منصوره روی کردو براند
۲۷۸
بر آن شماره کجا راند حیدر از خیبر
۲۷۹
خفیف چون خبر خسرو جهان بشنید
۲۸۰
دوان گذشت و به جوی اندر اوفتاد و به جر
۲۸۱
بآب شور و بیابان پر گزند افتاد
۲۸۲
بماندش خانه ویران ز طارم وز طزر
۲۸۳
خفیف را سپه و پیل ومال چندان بود
۲۸۴
که بیش از آن نبود در هوا همانا ذر
۲۸۵
نداشت طاقت سلطان، ز پیش او بگریخت
۲۸۶
چنان که زو بگریزند صد هزار دگر
۲۸۷
نگاه کن که بدین یک سفر که کرد، چه کرد
۲۸۸
خدایگان جهان شهریار شیر شکر
۲۸۹
جهان بگشت و اعادی بکشت و گنج بیافت
۲۹۰
بنای کفر بیفکند، اینت فتح و ظفر
۲۹۱
زهی مظفر فیروز بخت دولت یار
۲۹۲
که گوی برده ای از خسروان بفضل و هنر
۲۹۳
از این هنر که نمودی و ره که پیمودی
۲۹۴
شهان غافل سرمست راهمی چه خبر
۲۹۵
تو برکناره دریای شور خیمه زدی
۲۹۶
شهان شراب زده بر کناره های شمر
۲۹۷
تو سومنات همی سوختی به بهمن ماه
۲۹۸
شهان دیگر عود مثلث و عنبر
۲۹۹
بوقت آنکه همه خلق گرم خواب شوند
۳۰۰
تو در شتاب سفر بوده ای و رنج سهر
۳۰۱
تو آن شهی که ز بهر غزات رایت تو
۳۰۲
به سومنات رود گاه وگه به کالنجر
۳۰۳
خدایگانا زین پس چو رای غزو کنی
۳۰۴
ببر سپاه کشن سوی روم و سوی خزر
۳۰۵
به سند و هند کسی نیست مانده کان ارزد
۳۰۶
کز آن تو شود آنجا بجنگ یک چاکر
۳۰۷
خراب کردی و بیمرد خاندان بهیم
۳۰۸
مگر کنی پس از این قصد خانه قیصر
۳۰۹
سپه کشیدی زین روی تالب دریا
۳۱۰
بجایگاهی کز آدمی نبود اثر
۳۱۱
بما نمودی آن چیزها که یاد کنیم
۳۱۲
گمان بریم که این در فسانه بود مگر
۳۱۳
زمین بماند برین روی و آب پیش آمد
۳۱۴
بهیچ روی ازین آب نیست روی گذر
۳۱۵
اگر نه دریا پیش آمدی براه ترا
۳۱۶
کنون گذشته بدی از قمار و از بربر
۳۱۷
ایا بمردی و پیروزی از ملوک پدید
۳۱۸
چنان که بود به هنگام مصطفی حیدر
۳۱۹
شنیده ام که همیشه چنین بود دریا
۳۲۰
که بر دو منزل از آواش گوش گردد کر
۳۲۱
همی نماید هیبت، همی فزاید شور
۳۲۲
همی بر آید موجش برابر محور
۳۲۳
سه بار با تو بدریای بیکرانه شدم
۳۲۴
نه موج دیدم و نه هیبت و نه شور ونه شر
۳۲۵
نخست روز که دریا ترا بدید، بدید
۳۲۶
که پیش قدر تو چون ناقصست و چون ابتر
۳۲۷
بمال با تو نتاند شد، ار بخواهد، جفت
۳۲۸
بقدر باتو و نیارد زد، ار بخواهد، بر
۳۲۹
چو گرد خویش نگه کرد، مارو ماهی دید
۳۳۰
بگرد تو مه تابان و زهره ازهر
۳۳۱
ز تو خلایق راخرمی وشادی بود
۳۳۲
وزو همه خطر جان و بیم غرق و غرر
۳۳۳
چو قدرت تو نگه کرد و عجز خویش بدید
۳۳۴
چو آبگینه شد آب اندرو زشرم و حجر
۳۳۵
ز آب دریا گفتی همی بگوش آمد
۳۳۶
که شهریارا دریا تویی و من فرغر
۳۳۷
همه جهان ز تو عاجز شدند تا دریا
۳۳۸
نداشت هیچکس این قدر و منزلت زبشر
۳۳۹
بزرگوارا کاری که آمد از پدرت
۳۴۰
بدولت پدر تو نبود هیچ پدر
۳۴۱
بملک داری تابود بود و وقت شدن
۳۴۲
بماند از و بجهان چون تو یادگار پسر
۳۴۳
همیشه تا نبود جان چو جسم و عقل چو جهل
۳۴۴
همیشه تا نبود دین چو کفر و نفع چو ضر
۳۴۵
همیشه تا علوی را نسب بودبه علی
۳۴۶
همیشه تا عمری را شرف بود به عمر
۳۴۷
خدایگانی جز مر ترا همی نسزد
۳۴۸
خدایگان جهان باش و از جهان برخور
۳۴۹
جهان و مال جهان سر بسر خنیده تست
۳۵۰
بشهریاری و فیروزی از خنیده بچر