Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فرخی سیستانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۴۲ - در ذکر وفات سلطان محمود و رثاء آن پادشاه گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار
۲
چه فتاده ست که امسال دگرگون شده کار
۳
خانه ها بینم پر نوحه و پر بانگ وخروش
۴
نوحه و بانگ وخروشی که کند روح فکار
۵
کویها بینم پر شورش و سر تاسر کوی
۶
همه پر جوش و همه جوشش از خیل سوار
۷
رسته ها بینم بی مردم و درهای دکان
۸
همه بربسته و بر در زده هر یک مسمار
۹
کاخها بینم پرداخته از محتشمان
۱۰
همه یکسر ز ربض برده به شارستان بار
۱۱
مهتران بینم بر روی زنان همچمو زنان
۱۲
چشمهاکرده زخونابه برنگ گلنار
۱۳
حاجبان بینم خسته دل و پوشیده سیه
۱۴
کله افکنده یکی از سر و دیگر دستار
۱۵
بانوان بینم بیرون شده از خانه بکوی
۱۶
بر در میدان گریان و خروشان هموار
۱۷
خواجگان بینم برداشته از پیش دوات
۱۸
دستها بر سر و سرها زده اندر دیوار
۱۹
عاملان بینم باز آمده غمگین ز عمل
۲۰
کار ناکرده و نارفته بدیوان شمار
۲۱
مطربان بینم گریان و ده انگشت گزان
۲۲
رودها بر سر و بر روی زده شیفته وار
۲۳
لشکری بینم سر گشته سراسیمه شده
۲۴
چشمها پرنم و از حسرت و غم گشته نزار
۲۵
این همان لشکریانند که من دیدم دی؟
۲۶
وین همان شهرو زمین است که من دیدم پار؟
۲۷
مگر امسال ملک باز نیامد ز عزا ؟
۲۸
دشمنی روی نهاده ست برین شهر و دیار؟
۲۹
مگر امسال زهر خانه عزیزی گم شد ؟
۳۰
تا شد از حسرت و غم روز همه چون شب تار؟
۳۱
مگر امسال چو پیرار بنالید ملک ؟
۳۲
نی من آشوب ازین گونه ندیدم پیرار؟
۳۳
تو نگویی چه فتادست؟ بگو گر بتوان
۳۴
من نه بیگانه ام، این حال زمن باز مدار
۳۵
این چه شغلست و چه آشوب و چه بانگست و خروش
۳۶
این چه کارست و چه با رست و چه چندین گفتار؟
۳۷
کاشکی آنشب و آنروز که ترسیدم از آن
۳۸
نفتادستی و شادی نشدستی تیمار
۳۹
کاشکی چشم بد اندر نرسیدی به امیر
۴۰
آه ترسم که رسید و شده مه زیر غبار
۴۱
رفت و ما را همه بیچاره و درمانده بماند
۴۲
من ندانم که چه درمان کنم این را و چه چار
۴۳
آه ودردا ودریغاکه چو محمود ملک
۴۴
همچو هر خاری در زیر زمین ریزد خوار
۴۵
آه و دردا که همی لعل به کان باز شود
۴۶
او میان گل و از گل نشود برخوردار
۴۷
آه ودردا که بی او هرگز نتوانم دید
۴۸
باغ فیروزی پر لاله و گلهای ببار
۴۹
آ و دردا که بیکبار تهی بینم ازو
۵۰
کاخ محمودی و آن خانه پر نقش و نگار
۵۱
آه و دردا که کنون قرمطیان شاد شوند
۵۲
ایمنی یابند از سنگ پراکنده و دار
۵۳
آه ودردا که کنون قیصر رومی برهد
۵۴
از تکاپوی بر آوردن برج و دیوار
۵۵
آه و دردا که کنون برهمنان همه هند
۵۶
جای سازند بتان را دگر از نو به بهار
۵۷
میر ما خفته بخاک اندر و ما از بر خاک
۵۸
این چه روزست بدین تاری یا رب ز نهار
۵۹
فال بدچون زنم این حال جز اینست مگر
۶۰
زنم آن فال که گیرد دل از آن فال قرار
۶۱
میر می خورده مگر دی وبخفته ست امروز
۶۲
دی خفتست مگر رنج رسیدش زخمار
۶۳
کوس نوبتش همانا که همی زان نزنند
۶۴
تا بخسبد خوش وکمتر بودش بر دل بار
۶۵
ای امیر همه میران و شهنشاه جهان
۶۶
خیز و از حجره برون آی که خفتی بسیار
۶۷
خیز شاها! که جهان پر شغب و شور شده ست
۶۸
شور بنشان و شب و روز بشادی بگذار
۶۹
خیز شاها! که به قنوج سپه گرد شده است
۷۰
روی زانسو نه و بر تار کشان آتش بار
۷۱
خیز شاها! که رسولان شهان آمده اند
۷۲
هدیه ها دارند آورده فراوان و نثار
۷۳
خیز شاها! که امیران بسلام آمده اند
۷۴
بارشان ده که رسیده ست همانا گه بار
۷۵
خیز شاها! که به فیروزی گل باز شده ست
۷۶
بر گل نو قدحی چند می لعل گسار
۷۷
خیز شاها! که به چوگانی گرد آمده اند
۷۸
آنکه با ایشان چوگان زده ای چندین بار
۷۹
خیز شاها! که چو هر سال به عرض آمده اند
۸۰
از پس کاخ تو و باغ تو، پیلی دوهزار
۸۱
خیز شاها! که همه دوخته و ساخته گشت
۸۲
خلعت لشکر وگردید بیکجای انبار
۸۳
خیز شاها! که بدیدار تو فرزند عزیز
۸۴
بشتاب آمد بنمای مر اورا دیدار
۸۵
که تواند که برانگیرد زین خواب ترا
۸۶
خفتی آن خفتن کز بانگ نگردی بیدار
۸۷
گر چنان خفتی ای شه که نخواهی برخاست
۸۸
ای خداوند! جهان خیز و بفرزند سپار
۸۹
خفتن بسیار ای خسرو خوی تو نبود
۹۰
هیچکس خفته ندیده ست ترا زین کردار
۹۱
خوی تو تاختن و شغل سفر بود مدام
۹۲
بنیا سودی هر چند که بودی بیمار
۹۳
در سفر بودی تا بودی و درکار سفر
۹۴
تن چون کوه تو از رنج سفر گشته نزار
۹۵
سفری کانرا باز آمدن امید بود
۹۶
غم او کم بود، ار چند که باشد دشوار
۹۷
سفری داری امسال شها اندر پیش
۹۸
که مر آنرا نه کرانست پدید و نه کنار
۹۹
یک دمک باری درخانه ببایست نشست
۱۰۰
تا بدیدندی روی تو عزیزان و تبار
۱۰۱
رفتن تو به خزان بودی وهر سال شها
۱۰۲
چه شتاب آمد کامسال برفتی به بهار
۱۰۳
چون کنی صبر و جدا چند توانی بودن
۱۰۴
زان برادر که بپروردی او را بکنار
۱۰۵
تن او از غم و تیمار تو چون موی شده ست
۱۰۶
رخ چون لاله او زرد به رنگ دینار
۱۰۷
از فراوان که بگرید بسر گور تو شاه
۱۰۸
آب دیده بشخوده ست مر اورا رخسار
۱۰۹
آتشی دارد در دل که همه روز از آن
۱۱۰
برساند بسوی گنبد افلاک شرار
۱۱۱
گر برادر غم تو خورد شها نیست عجب
۱۱۲
دشمنت بی غم تو نیست به لیل و به نهار
۱۱۳
مرغ و ماهی چو زنان برتو همی نوحه کنند
۱۱۴
همه با ما شده اندر غم و اندوه تو یار
۱۱۵
روزو شب بر سر تابوت تو از حسرت تو
۱۱۶
کاخ پیروزی چون ابر همی گرید زار
۱۱۷
بحصار از فزع و بیم تو رفتند شهان
۱۱۸
تو شها از فزع و بیم که رفتی بحصار؟
۱۱۹
تو بباغی چو بیابانی دلتنگ شدی
۱۲۰
چون گرفتستی در جایگهی تنگ قرار؟
۱۲۱
نه همانا که جهان قدر تو دانست همی
۱۲۲
لاجرم نزد خردمند ندارد مقدار
۱۲۳
زینت و قیمت و مقدار، جهان را بتو بود
۱۲۴
تا تو رفتی ز جهان این سه برون شد یکبار
۱۲۵
شعرا را بتو بازار برافروخته بود
۱۲۶
رفتی و با تو بیکبار شکست آن بازار
۱۲۷
ای امیری که وطن داشت بنزدیک تو فخر
۱۲۸
ای امیری که نگشته ست بدرگاه توعار
۱۲۹
همه جهد تو در آن بود که ایزد فرمود
۱۳۰
رنج کش بودی در طاعت ایزد هموار
۱۳۱
بگذاراد و بروی تو میاراد هرگز
۱۳۲
زلتی را که نکردی تو بدان استغفار
۱۳۳
زنده بادا بولیعهد تو نام تو مدام
۱۳۴
ای شه نیکدل نیکخوی نیکوکار
۱۳۵
دل پژمان بولیعهد تو خرسند کناد
۱۳۶
این برادر که ز درد تو زد اندر دل نار
۱۳۷
اندر آن گیتی ایزد دل تو شاد کناد
۱۳۸
به بهشت و به ثواب و به فراوان کردار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.