Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سیف فرغانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
تبارک الله از آن روی دلستان که تراست
۲
ز حسن و لطف کسی را نباشد آن که تراست
۳
گمان مبر که شود منقطع بدادن جان
۴
تعلق دل از آن روی دلستان که تراست
۵
بخنده ای بت بادام چشم شیرین لب
۶
شکر بریزد از آن پسته دهان که تراست
۷
ز جوهری که ترا آفریده اند ای دوست
۸
چگونه جسم بود آن تن چو جان که تراست
۹
ز راه چشم بدل می رسد خدنگ مژه
۱۰
مرا مدام ز ابروی چون کمان که تراست
۱۱
چه خوش بود که چو من طوطیی شکر چیند
۱۲
ببوسه زآن لب لعل شکرفشان که تراست
۱۳
بغیر ساغر می کش بر تو آبی هست
۱۴
ببوسه یی نرسد کس از آن لبان که تراست
۱۵
اگر کمر بگشایی و زلف باز کنی
۱۶
میان موی تو گم گردد آن میان که تراست
۱۷
چو عندلیب مرا صد هزار دستانست
۱۸
بوصف آن دو رخ همچو گلستان که تراست
۱۹
صبا بیامد و آورد بوی تو، گفتم
۲۰
هزار جان بدهم من بدین نشان که تراست
۲۱
بیا که هیچ کس امروز سیف فرغانی
۲۲
ندارد آب سخن اینچنین روان که تراست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.