شمارهٔ ۱۷۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هرآن نسیم که ازکوی یار برخیزد
۲
زبوی اودل وجان را خمار برخیزد
۳
دهند گردن تسلیم سروران جهان
۴
بهر قلاده که از زلف یار برخیزد
۵
اسیر عشق برند از قبیلهای عرب
۶
چو چشم هندوی تو ترکوار برخیزد
۷
اگر زحسنش مرخلق را خبر باشد
۸
هزار عاشقش ازهر دیار برخیزد
۹
چواو بدلبری اندر میانه بنشیند
۱۰
هزار دلشده ازهر کنار برخیزد
۱۱
بروز حشر ببینی که کشته شوقش
۱۲
زخوابگاه عدم صد هزار برخیزد
۱۳
میان حسن و رخش ازخطش غباری هست
۱۴
چو چاره تا زمیان این غبار برخیزد
۱۵
چو بافراقش بنشست سیف فرغانی
۱۶
بود که ازره وصل انتظار برخیزد