شمارهٔ ۲۱۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
قومی که جان بحضرت جانان همی برند
۲
شور آب سوی چشمه حیوان همی برند
۳
بی سیم و زر گدا و بهمت توانگرند
۴
این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند
۵
جان بر طبق نهاده بدست نیاز دل
۶
پای ملخ بنزد سلیمان همی برند
۷
آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست
۸
خرما ببصره زیره بکرمان همی برند
۹
تمثال کارخانه مانی نقش بند
۱۰
سوی نگارخانه رضوان همی برند
۱۱
اندر قمارخانه این قوم پاک باز
۱۲
دلق گدا و افسر سلطان همی برند
۱۳
این راه را که ترک سراست اولین قدم
۱۴
از سر گرفته اند و بپایان همی برند
۱۵
میدان وصل او ز پی عاشقان اوست
۱۶
وین گوی دولتیست که ایشان همی برند
۱۷
بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست
۱۸
آنچه ز دوست یافته اند آن همی برند
۱۹
گر گوهرست جان تو ای سیف زینهار
۲۰
آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند