زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سیف فرغانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای جلوه کرده روی تو خود را در آفتاب
۲
وی گشته نور روی ترا مظهر آفتاب
۳
ای حلقه در تو بهر خانه ماه نو
۴
وی نایب رخ تو بهر کشور آفتاب
۵
گردان ز شوق تست بهر جانب آسمان
۶
تابان بمهر تست برین منظر آفتاب
۷
گردون ز بار عشق تو چندان فغان بکرد
۸
کز بانگ او چو ماه رخت شد کر آفتاب
۹
گیتی ز رنگ و بوی تو هر فصل او بهار
۱۰
عالم ز عکس روی تو سرتاسر آفتاب
۱۱
گویم گشاده عالم تاریک روی را
۱۲
کرده رخ تو روشن و بسته بر آفتاب
۱۳
نور وجود از تو گرفت و پدید گشت
۱۴
گر ذره بوذ در عدم ای جان گر آفتاب
۱۵
گر ذره ز آستان تو بالین کند، ورا
۱۶
زیر لحاف سایه شود بستر آفتاب
۱۷
دل از رخت چو ماه منور شود که هست
۱۸
آیینه یی چو مصقله روشن گر آفتاب
۱۹
تا در قفای خود مدد از روی تو ندید
۲۰
اندر زمین نگشت ضیاگستر آفتاب
۲۱
روی تو نور خویش اگرش کم کند شود
۲۲
چون ماه گاه فربه و گه لاغر آفتاب
۲۳
شاهی بپشت گرمی روی تو میکند
۲۴
بر رقعه فلک ز رخ انور آفتاب
۲۵
گشته ز شوق روی تو بر دامن فلک
۲۶
هر شب بدست صبح گریبان در آفتاب
۲۷
از روزن ار رهش نبود در سرای تو
۲۸
خود را درافگند ز شکاف در آفتاب
۲۹
پیش رخ تو در عرق روی خویشتن
۳۰
غرق آمده در آب چو نیلوفر آفتاب
۳۱
با موی و روی تو نکند همسری بحسن
۳۲
بر سر اگر ز مشک نهد افسر آفتاب
۳۳
در باغ حسن از آن رخ و آن روی مر تراست
۳۴
بر آفتاب لاله و بر عرعر آفتاب
۳۵
با آفتاب و ماه چه نسبت کنم ترا
۳۶
دلبر کجا بود مه و جان پرور آفتاب
۳۷
طاوس باغ حسن تو چون بال باز کرد
۳۸
پوشیده شد چو بیضه بزیر پر آفتاب
۳۹
با خاک کوی تو نبود حاجتی بمشک
۴۰
با نور روی تو نبود در خور آفتاب
۴۱
چون خط تو نبات نپرورد اگر چه شد
۴۲
در بذل روح نامیه را یاور آفتاب
۴۳
گر سایه جمال تو افتد بر آفتاب
۴۴
فایض شود ز پرتو او بی مر آفتاب
۴۵
وآنگه ز روی صدق کند وز سر خشوع
۴۶
پیش رخ تو سجده خدمت هر آفتاب
۴۷
خورشید را بروی تو نسبت کنم بحسن
۴۸
ای گشته جان حسن ترا پیکر آفتاب
۴۹
اما بشرط آنکه نماید چو ماه نو
۵۰
از پسته دهان لب چون شکر آفتاب
۵۱
تا زلف همچو سلسله بر رویت اوفتاد
۵۲
در حلقه ماه دیدم و در چنبر آفتاب
۵۳
گردن ز حلقه سر زلف تو چون کشم
۵۴
اکنون که طوقدار شد از عنبر آفتاب
۵۵
از پرتو رخ تو بدیدم دهان تو
۵۶
ناچار ذره رو بنماید در آفتاب
۵۷
بر روی همچو دایره شکل دهان تو
۵۸
یک نقطه از عقیق نهاده بر آفتاب
۵۹
رویت بدان جمال مرا روزگار برد
۶۰
ره زد بحسن بر پسر آزر آفتاب
۶۱
بر دل ثنای خویش کند عشق باختن
۶۲
بر شب بنور خویش کشد لشکر آفتاب
۶۳
دل از غم تو میل بشادی کجا کند
۶۴
زین کی ز پشت شیر نهد بر خر آفتاب
۶۵
گو تنگ چشم عقل نبیند جمال عشق
۶۶
هرگز ندید سایه پیغمبر آفتاب
۶۷
این عقل کور را بسوی نور روی تو
۶۸
هم مه عصاکش آمد و هم رهبر آفتاب
۶۹
اندر دلم نتیجه حسن تو هست عشق
۷۰
روزش عرض بود چو بود جوهر آفتاب
۷۱
از صانعان رسته بازار حسن تو
۷۲
یک رنگرز مه است و یکی زرگر آفتاب
۷۳
از سایه تو خاک چو زر می شود چه غم
۷۴
گر سنگ را دگر نکند گوهر آفتاب
۷۵
گفتم دمی بلطف مرا در کنار گیر
۷۶
ای نوعروس حسن ترا زیور آفتاب
۷۷
فریاد زد زمین که تو کی آسمان شدی
۷۸
تا در کنار مه بودت، در بر آفتاب
۷۹
هفت آسمان بحسن تو کردند محضری
۸۰
چون ماه شاهدیست بر آن محضر آفتاب
۸۱
بر دفتر جمال تو وقت حساب حسن
۸۲
ز آحاد کمتر است بر آن دفتر آفتاب
۸۳
گر ماه با رخ تو کند دعوی جمال
۸۴
ای یافته ز روی تو زیب و فر آفتاب
۸۵
بهر جوابش این همه روبوده چون سپر
۸۶
بینی همه زبان شده چون خنجر آفتاب
۸۷
گر بحر ژرف حسن تو موجی برآورد
۸۸
چون ابر از آب لطف تو گردد تر آفتاب
۸۹
گر آسمان بمایه شود کمتر از زمین
۹۰
ور از زحل بپایه شود برتر آفتاب
۹۱
جویای کوی تو ننهد پای بر فلک
۹۲
مشتاق روی تو ننهد دل بر آفتاب
۹۳
ای عود سوز مهر تو دلهای عاشقان
۹۴
از نور مهر تست در آن مجمر آفتاب
۹۵
در ظلمت ار بیاد تو رفتی بسوی آب
۹۶
بودی دلیل موکب اسکندر آفتاب
۹۷
هرشب چراغ مه را از نور فیض خویش
۹۸
کرده رخت منور و نام آور آفتاب
۹۹
جام می تو در کف ساقی بزم تو
۱۰۰
در دست ماه ساغر و در ساغر آفتاب
۱۰۱
چون دانه یی که هست شجر مضمر اندرو
۱۰۲
در ذرهای خاک درت مضمر آفتاب
۱۰۳
با گرد فتنه یی که ز چوگان زلف تو
۱۰۴
برخیزد ای غلام ترا چاکر آفتاب
۱۰۵
از خاک بر کناره میدان آسمان
۱۰۶
گردد چو جرم گوی زمین اغبر آفتاب
۱۰۷
گردون که بار حکم تو بر پشت میکشد
۱۰۸
از مهر طلعتت زده آتش در آفتاب
۱۰۹
از بهر آنکه سرمه ز خاک درت کند
۱۱۰
یک چشم او مه است و یکی دیگر آفتاب
۱۱۱
وز بهر دیدن رخ تو چشم وام خواست
۱۱۲
از آسمان دیده ور این اعور آفتاب
۱۱۳
در چشم اعتقاد فلک با وجود تو
۱۱۴
مستصغر آمده مه و مستحقر آفتاب
۱۱۵
پیش رخت که مطلع خورشید نیکویست
۱۱۶
هم ماه عاجز آمده هم مضطر آفتاب
۱۱۷
از شرم روی تست که هر شام می شود
۱۱۸
در روضه فلک چو گل احمر آفتاب
۱۱۹
بهر نثار تست که سر بر زند همی
۱۲۰
از بوته افق چو درست زر آفتاب
۱۲۱
آب حیا نداشت که می رفت هر شبی
۱۲۲
در حوض عین حامیه بی میزر آفتاب
۱۲۳
چون تو عروس سر ز افق برنیاورد
۱۲۴
زین پس ز شرم روی تو بی چادر آفتاب
۱۲۵
تا کهتران خیل ترا چاکری نکرد
۱۲۶
بر روشنان چرخ نشد مهتر آفتاب
۱۲۷
فردا که چشمهای کواکب شود سپید
۱۲۸
وز هول همچو ماه شود اصغر آفتاب
۱۲۹
تقدیر منع شیر کند از لبان نور
۱۳۰
اطفال ذره را که بود مادر آفتاب
۱۳۱
با تاب همچو آتش اگر چند زرگر است
۱۳۲
سیماب گردد از فزع اکبر آفتاب
۱۳۳
از موج قهر کشتی گردون کند شکاف
۱۳۴
وز سیر باز ماند چون لنگر آفتاب
۱۳۵
تیغ قضا و تیر قدر بگسلد ز ره
۱۳۶
گر آسمان سپر کنی و مغفر آفتاب
۱۳۷
دیگ سر ار چه ز آتش او جوشها زند
۱۳۸
آخر کنند سرد چو خاکستر آفتاب
۱۳۹
چون سایه درخت بلرزد ز فرط مهر
۱۴۰
بر عاشقان روی تو در محشر آفتاب
۱۴۱
گفتم بمدح تو غزلی کندر آسمان
۱۴۲
اندر میان مجلس هفت اختر آفتاب
۱۴۳
چون ذره رقص کرد و بصد پرده باز گفت
۱۴۴
آنرا بسان زهره خنیاگر آفتاب
۱۴۵
خورشید مهر تو چو بزد شعله بر دلم
۱۴۶
کردم ردیف این سخن ابتر آفتاب
۱۴۷
باور نمی کنند کزین سان طلوع کرد
۱۴۸
از آسمان خاطر من بیور آفتاب
۱۴۹
نشگفت اگر ز مشرق اندیشه عرض داد
۱۵۰
طبعم بوصف روی تو چون خاور آفتاب
۱۵۱
چون شد ز تاب مهر تو هر ذره یی ز من
۱۵۲
در سایه هوای تو ای دلبر آفتاب
۱۵۳
شاخی که هست آبخور او ز نهر نور
۱۵۴
اختر دهد شکوفه و آرد بر آفتاب
۱۵۵
می دان یقین که در رگ کان خون گهر شود
۱۵۶
مر کوه را چو تیغ زند بر سر آفتاب
۱۵۷
تا از شعاع خویش عقابان ابر را
۱۵۸
رنگین کند چو قوس قزح شهپر آفتاب
۱۵۹
من بنده خاک کوی تو شویم بآب چشم
۱۶۰
تایخ فروش سایه خوهد گازر آفتاب

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.