مسعود سعد سلمان · دیوان اشعار

شمارهٔ ۸ - مدح سلطان مسعود بن ابراهیم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
زلفین سیاه آن بت زیبا
۲
گشته است طراز روی چون دیبا
۳
آن سرو که نیستش کسی همسر
۴
وان ماه که نیستش کسی همتا
۵
بر عاج شکفته بینمش لاله
۶
در سیم نهفته یابمش خارا
۷
بر تخته سیم اوفتد بر هم
۸
از سایه دو توده عنبر سارا
۹
در درج عقیق او پدید آمد
۱۰
از خنده دو رشته لؤلؤ لالا
۱۱
شد خسته دلم نشانه تیرش
۱۲
در معرض زخم او منم تنها
۱۳
ناگاهم تیر غمزه زد بر دل
۱۴
زان ابروی چفته کمان آسا
۱۵
بگذشت ز سینه تیر دلدوزش
۱۶
دل پاره و زخم تیر ناپیدا
۱۷
دیدمش به راه دی کمر بسته
۱۸
مانند مه دو هفته در جوزا
۱۹
گفتم که چگونه جستی از رضوان
۲۰
این بچه نازدیده حورا
۲۱
دانی که به عشق تو گرفتارم
۲۲
بر ساخته تو خویشتن عمدا
۲۳
نه نرم شود دلت به صد لابه
۲۴
نه گرم شود سرت به صد مینا
۲۵
جز با پریان نبوده ای گویا
۲۶
وز آدمیان نزاده ای مانا
۲۷
زنجیر شدست زلف مشکینت
۲۸
وافکنده مرا ز دور در سودا
۲۹
شیدا شده ام چرا همی ننهی
۳۰
زنجیر دو زلف بر من شیدا
۳۱
بر من ز تو جور و تو بدان راضی
۳۲
با من تو دو تا و من به دل یکتا
۳۳
این جور مکن که از تو نپسندد
۳۴
سلطان زمانه خسرو والا
۳۵
مسعود بلند همت آن شاهی
۳۶
کز همت او فلک ستد بالا
۳۷
طیره ز علو قدر او گردون
۳۸
شرمنده ز غور طبع او دریا
۳۹
این در شاهی ز نعت مستغنی
۴۰
وی از شاهان به جاه مستثنا
۴۱
چون قدر تو نیست چرخ با رفعت
۴۲
چون طبع تو نیست بحر با پهنا
۴۳
طبع تو و علم خسرو و شیرین
۴۴
دست تو وجود وامق و عذرا
۴۵
آراسته از تو حضرت غزنین
۴۶
همچون ز رسول مکه و بطحا
۴۷
ای ذات تو شمس و ذاتها انجم
۴۸
وی ملکت تو کل و ملک ها اجزا
۴۹
آنی که به هیچ وقت خود گردون
۵۰
رای تو عصا نکرد چون اعضا
۵۱
با خشم تو دم زند دل دوزخ
۵۲
با حلم تو بر زند که سینا
۵۳
کرده خورشید صبح ملک تو
۵۴
روز همه دشمنان شب یلدا
۵۵
وزیدن کین در این جهان با تو
۵۶
ای شاه جهان کرا بود یارا
۵۷
در خواب عدوی تو نبیند شب
۵۸
جز چنگ پلنگ و یشک اژدرها
۵۹
آن کز تو گرفت کینه اندر دل
۶۰
شد بر سر خلق در جهان رسوا
۶۱
در دلش چو ناز شعله زد کینه
۶۲
بر تنش چو مار کینه زد اعضا
۶۳
چون چهره غفره گشته از زردی
۶۴
بوده چمنی چو صورت غفرا
۶۵
چون سوی چمن گذر کنی بینی
۶۶
بگریخت ز بیم لشکر گرما
۶۷
شاها سپه خزان پدید آمد
۶۸
هم گونه کهربا شده مینا
۶۹
در جمله به یک دگر نکو ماند
۷۰
از زردی برگ و گونه اعدا
۷۱
گویی که ز خلق دشمنت خیزد
۷۲
هنگام سپیده دم دم سرما
۷۳
انگور و مخالف تو همچون هم
۷۴
از رنگ بگشته هر دو را سیما
۷۵
نزدیک شده که خون این و آن
۷۶
بی شک همه ریخته شود فردا
۷۷
خون دل این به پای در خانه
۷۸
خون تن آن به تیغ در صحرا
۷۹
باقی بادی که از بداندیشان
۸۰
تیغت نکند به هیچ وقت ابقا
۸۱
غوغاست مخالف تو را شیوه
۸۲
با هیبت تو چه خیزد از غوغا
۸۳
روزی که ز نعل مرکبان افتد
۸۴
در زلزله جرم مرکز غبرا
۸۵
از تیره غبار چشمه روشن
۸۶
تاریک شود چو چشم نابینا
۸۷
دل دوزد نوک نیزه خطی
۸۸
جان سوزد حد تیغ روهینا
۸۹
از چتر تو سایه همای افتد
۹۰
وز گرد سپاه سایه عنقا
۹۱
رعد آوا مرکب تو از هر سو
۹۲
هر ساعت برکشد چو نفخ آوا
۹۳
ای شاه عجم تو زیر ران آری
۹۴
رخشی که نخواندش خرد عجما
۹۵
زیرا که بود به وقت کر و فر
۹۶
عزم و حزمش چو مردم دانا
۹۷
دریابد اگر به دل کنی فکرت
۹۸
بشناسد اگر کنی به چشم ایما
۹۹
پرورده تنی چو کوهی اندر تن
۱۰۰
بر رفته سری چو نخلی اندر وا
۱۰۱
چون باد که دست و پای را با او
۱۰۲
حاجت نبود به هیچ استقصا
۱۰۳
اندر تک دور تاز چون صرصر
۱۰۴
در جولان گرد گرد چون نکبا
۱۰۵
گر قصد کنی چو وهم یک لحظه
۱۰۶
از جابلقا رسید به جابلسا
۱۰۷
واثق تو بدان که چون برانگیزی
۱۰۸
در حمله تست عروة الوثقی
۱۰۹
اندر مه دی بهاری آرایی
۱۱۰
بر روی بساط ساحت پیدا
۱۱۱
کز چهره و خون دشمنان گردد
۱۱۲
چون بارگه تو پر گل رعنا
۱۱۳
این هست ولیک نیستت حاجت
۱۱۴
تا از پی رزم ها شوی کوشا
۱۱۵
نه نفس نفیس را چه رنجانی
۱۱۶
ای نفس تو فخر آدم و حوا
۱۱۷
واجب نکند به هیچ اندیشه
۱۱۸
بر طبع عزیز خود نهی حاشا
۱۱۹
من بنده به فتح ها همی گویم
۱۲۰
هر هفته یکی قصیده غرا
۱۲۱
تا گردد فتح نامه ها پران
۱۲۲
از هر سو سوی مجلس اعلا
۱۲۳
از نصرت فتح مطلع و مخلص
۱۲۴
طنان و بدیع و مقطع و مبدا
۱۲۵
دل شعبده ها گشاده از فکرت
۱۲۶
جان معجزه ها نموده در انشا
۱۲۷
هر لفظی از آن چو صورتی دلکش
۱۲۸
هر بیتی از آن چو لعبتی زیبا
۱۲۹
شاها تو گزین مالک الملکی
۱۳۰
هستی تا حشر مالک دنیا
۱۳۱
بنده ز سروش یافت این تلقین
۱۳۲
این لفظ ز خود نگفت بر عمدا
۱۳۳
تا یابد هال مرکز سفلی
۱۳۴
تا دارد دور گنبد خضرا
۱۳۵
ایوان تو باد ملک را مکمن
۱۳۶
درگاه تو باد عدل را مأوا
۱۳۷
تا دولت و دانش است جان پرور
۱۳۸
از دانش پیر و دولت برنا
۱۳۹
تو شاد نشسته بر گه دولت
۱۴۰
با حشمت و فر خسرو دارا
۱۴۱
در چشم عزیز چهره دلبر
۱۴۲
بر دست خجسته ساغر صهبا
۱۴۳
سازنده کار گنبد اخضر
۱۴۴
خنیاگر بزم زهره زهرا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.