شمارهٔ ۶۵ - در ستایش امیر ابونصر فارسی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای آن که فلک نصرت الهی
۲
بر کنیت و نامت نثار دارد
۳
هر چیز که گیتی بدان بنازد
۴
از همت تو مستعار دارد
۵
از عدل تو دین سرفراز گردد
۶
وز جاه تو ملک افتخار دارد
۷
گردون کمال چو آفتابت
۸
بر قطب کفایت مدار دارد
۹
نه ابر چو دست تو جود ورزد
۱۰
نه کوه چو طبعت وقار داد
۱۱
با جود یمین تو سنگ نارد
۱۲
چندان که زمانه یسار دارد
۱۳
تابنده و سوزنده خاطر تو
۱۴
چون طبع فلک نور و نار دارد
۱۵
این عزم تو بادی که در متانت
۱۶
بنیاد چو کوه استوار دارد
۱۷
وی حزم تو کوهی که روز دشمن
۱۸
چون باد بزان پر غبار دارد
۱۹
من قدر تو را آسمان نگویم
۲۰
ترسم که ازین وصف عار دارد
۲۱
بافنده و دوزنده سعادت
۲۲
از بهر تو کسوت هزار دارد
۲۳
عرض تو نپوشد مگر لباسی
۲۴
کز فخر و شرف پود و تار دارد
۲۵
یک بار بود شاخ را و کلکت
۲۶
شاخیست که صدگونه بار دارد
۲۷
گشتست بر انگشت تو سواری
۲۸
کانگشت تو را هم سوار دارد
۲۹
گرینده چو ابرست و درج ها را
۳۰
پر نقش و نگار بهار دارد
۳۱
گلهای معانی شگفته زو شد
۳۲
زیرا که سرش شکل خار دارد
۳۳
ویحک تن پیر و سر جوانش
۳۴
نسبت به زریر و به قار دارد
۳۵
رفتار ز لیل و نهار گیرد
۳۶
تا گونه لیل و نهار دارد
۳۷
تا پیشه او شد نگاربندی
۳۸
وهم و خرد جان نگار دارد
۳۹
از بهر عروسان فکرتت را
۴۰
آرایش مشاطه وار دارد
۴۱
این را ز جزالت قلاده بندد
۴۲
وان را ز بلاغت سوار دارد
۴۳
سرخست و قوی روی شخص دولت
۴۴
تا او تن زرد و نزار دارد
۴۵
از بهر ولی نوش نحل دارد
۴۶
وز بهر عدو زهر مار دارد
۴۷
پنهان کند اسرار ملک لیکن
۴۸
اسرار سپهر آشکار دارد
۴۹
این سرزده پای دم بریده
۵۰
در سحر نگر تا چه کار دارد
۵۱
ای آنکه فلک ظل درگهت را
۵۲
در سایگه زینهار دارد
۵۳
در عالم شیر عزیمت تو
۵۴
چون چرخ دو صد مرغزار دارد
۵۵
پیکار و حذر پنجه های شیران
۵۶
چون پنجه سرو و چنار دارد
۵۷
شیر فلک از ترس برنیاید
۵۸
روزی که نشاط شکار دارد
۵۹
تا چند بهر حادثه سپهرم
۶۰
نظاره گه اعتبار دارد
۶۱
جانم همه در اضطراب بندد
۶۲
چشمم همه در انتظار دارد
۶۳
نشگفت کز اشکم همی کنارم
۶۴
ماننده دریا کنار دارد
۶۵
اندر دلم آتش که برفروزد
۶۶
از آب دو دیده شرار دارد
۶۷
نه خنجر عزمم نیام یابد
۶۸
نه باره بختم عذار دارد
۶۹
کز موج غم دل هوای چشمم
۷۰
ناریست ازیرا بخار دارد
۷۱
می قسم دگر کس رسید گردون
۷۲
تا چند مرا در خمار دارد
۷۳
بر دیده من روزهای روشن
۷۴
ماننده شبهای تار دارد
۷۵
روی دلم از اشک و خون دیده
۷۶
آکنده و گفته چو نار دارد
۷۷
دارد دل من غم ز غم چه پرسی
۷۸
زان پرس که یک غمگسار دارد
۷۹
تا چشم و سر دانشم زمانه
۸۰
با چشم و سرم کارزار دارد
۸۱
این دوخته گاهم چو باز خواهد
۸۲
وان کوفته گاهم چو مار دارد
۸۳
گویی همه بر من نگار بندد
۸۴
هر شعبده کاین روزگار دارد
۸۵
چون زاغ گهم جفت کوه سازد
۸۶
چون مار گهم یار غار دارد
۸۷
پیوسته مرا زیر راه هیونی
۸۸
صحرا بر و دریا گذار دارد
۸۹
چون خضر و سکندر مرا همیدون
۹۰
تا زنده سوی هر دیار دارد
۹۱
پایم نخرامد ز جای و دستم
۹۲
مشغول عنان و مهار دارد
۹۳
آسیمه سر و رنجه دل تنم را
۹۴
نه غبن ضیاع و عقار دارد
۹۵
پیوسته مرا در همه فضیلت
۹۶
رایت ز همه اختیار دارد
۹۷
این طبع سخن سنج من وسیلت
۹۸
در خدمت تو بی شمار دارد
۹۹
آن زهره بود چرخ را که در غم
۱۰۰
زینگونه مرا بی قرار دارد
۱۰۱
رنجور شود خاطری که بر من
۱۰۲
بر مدح تو حق جوار دارد
۱۰۳
واندل که ز خون مدحت تو سازد
۱۰۴
شاید که غم او را فگار دارد
۱۰۵
بر باطل کی صبور باشد
۱۰۶
آن کس که چو تو حق گزار دارد
۱۰۷
از سیل کجا ترسد آن کسی کو
۱۰۸
مأوا همه بر کوهسار دارد
۱۰۹
من مدح تو را بس عزیز دارم
۱۱۰
هر چند مرا سخت خار دارد
۱۱۱
نزدیک تو شعرم چه قیمت آرد
۱۱۲
ور چه ز براعت شعار دارد
۱۱۳
کامروز تو را مادحیست حری
۱۱۴
کز عرق نبوت تبار دارد
۱۱۵
پر دل بود اندر مصاف دانش
۱۱۶
زیرا که زبان ذوالفقار دارد
۱۱۷
ور هست چنین بس عجب نباشد
۱۱۸
باشد که زجد یادگار دارد
۱۱۹
نی یار نخوانمش در این مدح
۱۲۰
زیرا که ز توفیق یار دارد
۱۲۱
تا از گل و گوهر نژاد گلبن
۱۲۲
گه محتفه گه گوشوار دارد
۱۲۳
تا کوکب سیاره هفت باشد
۱۲۴
تا گیتی ارکان چهار دارد
۱۲۵
تا تیر گشاید شهاب سوزان
۱۲۶
تا ماه ز خرمن حصار دارد
۱۲۷
تا روز طرب در بهار عشرت
۱۲۸
بازار می خوشگوار دارد
۱۲۹
تا بر گل سوری هزار دستان
۱۳۰
آئین نواهای زار دارد
۱۳۱
اقبال تو را شادمان نشاند
۱۳۲
ایام تو را کامگار دارد
۱۳۳
ای آن که نهال شریف نصرت
۱۳۴
از کنیت و نام تو بار دارد
۱۳۵
تا باره تو بر زمین خرامد
۱۳۶
بر چرخ زمین افتخار دارد
۱۳۷
بر دریا طبع تو سرفرازد
۱۳۸
وز گردون رای تو عار دارد
۱۳۹
هر کس که چو تو نامجوی باشد
۱۴۰
بر جاه چو تو نامدار درد
۱۴۱
چون درگه سامیت را بدیدم
۱۴۲
گفتم بر من غم چکار دارد
۱۴۳
جایی که مرا از بلا و محنت
۱۴۴
اندر کنف زینهار دارد
۱۴۵
بنگر که کنون آفتاب رایت
۱۴۶
روزم چو شب تیره تار دارد
۱۴۷
امروز بیابان حشمت تو
۱۴۸
چون باد مرا خاکسار دارد
۱۴۹
خشم تو بخیزد همی چو صرصر
۱۵۰
احوال مرا پر غبار دارد
۱۵۱
اندوه نظر چشم تیره ام را
۱۵۲
بر اشک رونده سوار دارد
۱۵۳
نه خنجر فهمم صقال دارد
۱۵۴
نه آتش طبعم شرار دارد
۱۵۵
ویحک دم سرد و سرشگ گرمم
۱۵۶
آئین خزان و بهار دارد
۱۵۷
در صف شقاوت سپاه انده
۱۵۸
با جان و تنم کارزار دارد
۱۵۹
ناخورده می شادی از چه معنی
۱۶۰
مغز طربم را خمار دارد
۱۶۱
این پیر دو تا گشته چرخ مسعود
۱۶۲
بازیچه چنین صد هزار دارد
۱۶۳
تا چند بزرگی تو دلم را
۱۶۴
اندر قلق و انتظار دارد
۱۶۵
تا دایره گنبد معلق
۱۶۶
بر مرکز سفلی مدار دارد
۱۶۷
تا روی زمانه نگار طبعی
۱۶۸
از چرخ زمانه نگار دارد
۱۶۹
از دوده پاکیزه وزارت
۱۷۰
ایام تو را یادگار دارد