Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
مسعود سعد سلمان · دیوان اشعار

شمارهٔ ۹۶ - در مدح ابونصر فارسی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جهان را چرخ زرین چشمه زرین می زند زیور
۲
از آن شد چشمه خورشید همچون بوته زرگر
۳
خزان را داد پنداری فلک ملک بهاری را
۴
که اندر باغ زرین تخت گشت آن زمردین افسر
۵
همان مینا نهاد اطراف گل شد کهربا صورت
۶
همان نقاش بوده باد دی امروز شد پیکر
۷
زمین از باد فروردین که از گل بود بر چهره
۸
به ماه مهر و مهر ماه گشت از میوه پر شکر
۹
نه صحرا روی بنماید همی از شمعگون حله
۱۰
نه گردون روی بگشاید همی از آبگون چادر
۱۱
با باغ و راغ نشناسد همی پیری و کوژی را
۱۲
چو بخت دولت خواجه سر سرو و قد عرعر
۱۳
به طمع جستن سروش به حصر دیدن بزمش
۱۴
کشیده پنجه ها سرو و گشاده دیده ها عبهر
۱۵
نگه کن در ترنجستان بارآورده تا بینی
۱۶
هزاران لعبت زرین تن اندر زمردین معجر
۱۷
بسان دشمن خواجه ترنج بزم نادیده
۱۸
نگون آویخته ست از شاخ تن لرزان و روی اصفر
۱۹
ز عکس رنگ او گشته ملون برگ چون دیبا
۲۰
ز نقل بار او مانده خمیده شاخ چون چنبر
۲۱
همانا گنج باد آورد بگشا دست بادایرا
۲۲
که در افشاند بس بی حد و زر گسترد بس بی مر
۲۳
تو گویی خواجه جشنی کرد و زحمت کرد خواهنده
۲۴
ز بس دینار کو پاشید زرین شد همه کشور
۲۵
عمید مملکت بونصر اصل نصرت دنیا
۲۶
که گر نصرت شود افسر شود نامش در و گوهر
۲۷
همی بخشیده ایزد به تازی نام او باشد
۲۸
به ایزد گر بود بخشیده ایزد ازو بهتر
۲۹
بهار دولت او را شکفته از سعادت گل
۳۰
سرای خدمت او را گشاده از بزرگی در
۳۱
جهان کامرانی را زن ور رای او گردون
۳۲
بهشت شادمانی را ز دست جود او کوثر
۳۳
بود بنیاد عزمش را ز چرخ بیستون کوشش
۳۴
سزد کشتی حزمش را ز کوه بیستون لنگر
۳۵
چو رزمش در ندا آید به تیغش جان دهد پاسخ
۳۶
چو بزمش در مرا افتد ز دستش کان برد کیفر
۳۷
ز وصف و نعت او خیره ز مدح و شکر او عاجز
۳۸
روان های سخن سنج و زبان های سخن گستر
۳۹
عمل بی نام او جاهل امل بی بذل او واله
۴۰
سخا بی فعل او ناقص سخن بی قول او ابتر
۴۱
فزود از جاه و برد از جان و جست از طبع و داد از دل
۴۲
عمل را عز امل را ره سخا را دل سخن را فر
۴۳
زهی چون بخت بر تو شده بر هر تنی پیدا
۴۴
زهی چون راز مهر تو شده در هر دلی مضمر
۴۵
نداند کوه بابل را همی حلم تو یک ذره
۴۶
بخواند بحر قلزم را همی جود تو یک فرغر
۴۷
ز تاب آتش تیغت بجوشد آب در جیحون
۴۸
ز زور شیهه رخشت بریزد خاره در کردر
۴۹
زبان داده شکوفه تو سیادت را به نیک و بد
۵۰
ضمان کرده نفاذ تو سیاست را به نفع و ضر
۵۱
ثنا را اصل تو عمده دها را عقل تو مرکز
۵۲
ادب را طبع تو میزان خرد را رای تو داور
۵۳
شرف اصل تو را قیم هنر عقل تو را نافذ
۵۴
وفا طبع تو را صیقل ذکا رای تو را رهبر
۵۵
همی بی امر مهر تو عرض نگشاید از عنصر
۵۶
همی با نهی کین تو عرض بگریزد از جوهر
۵۷
خصال تو به هر سعی و ضمیر تو به هر فکرت
۵۸
مثال تو به هر حکم و حضور تو به هر محضر
۵۹
همه سعدست بی نحس و همه نورست بی ظلمت
۶۰
همه انصاف بی ظلم و همه معروف بی منکر
۶۱
جهانی زاده از طبعت به آب و باد سرد و خوش
۶۲
درختی رسته از خلقت به شاخ و بیخ سبز و تر
۶۳
چو از خون در برگردان ببندد عیبه جوشن
۶۴
چو از تف در سر مردان بتفسد بیضه مغفر
۶۵
در آن تنگی که چون دوزخ یلان رزم را گردد
۶۶
ز گرما روی چون انگشت و ز تف دیده چون اخگر
۶۷
سلب ها ز افرینش بارگیران را بدل گردد
۶۸
شود اشهب به گرد ابرش شود ادهم ز خون اشقر
۶۹
هوای مظلم تیره مثالی گردد از دوزخ
۷۰
زمین هایل تفته قیاسی گیرد از محشر
۷۱
ز کاری قوت حمله بلرزد قامت نیزه
۷۲
ز تاری ظلمت زخمت بتابد صفحه خنجر
۷۳
بری را کوفته باره دلی را دوخته زوبین
۷۴
سری را خار و خس بالین تنی را خاک و خون بستر
۷۵
به زخم از شخص مجروحان دمد روین ز آذریون
۷۶
ز خون بر روی خنجرها کفد لاله ز نیلوفر
۷۷
اجل دامن کشان آید گریبان امل در کف
۷۸
قضا نعره زنان خیزد مخاریق بلا بر سر
۷۹
ز بیم مرگ و حرص نام جوشان پر دل و بد دل
۸۰
گریزان این چو موش کور و تازان آن چون مار کر
۸۱
تو را بینند بر کوهی شده در حمله چون بادی
۸۲
چو برقی نعره پر آتش چو رعدی حلق پر تندر
۸۳
هیونی تند خارا شخص آهن ساق سندان سم
۸۴
عقابی تیز کوه انجام هامون کوب دریا در
۸۵
سرین او ندیده شیب و چون شیب درازش دم
۸۶
برخش او نخورده زخم و بر زخم دو دستش بر
۸۷
هزاران دایره بینی هزاران خط که بنگارد
۸۸
گه ناورد چون پرگار و گاه پویه چون مسطر
۸۹
به دستت گوهری لرزان فلک جرم نجوم آگین
۹۰
مرکب نقره در الماس و معجون آب در آذر
۹۱
ز جان دودی برانگیزی بدان پولاد چون آتش
۹۲
ز گرد ابری برافرازی بر آن شبدیز چون صرصر
۹۳
درخش این فرو گیرد همه روی هوا یکسان
۹۴
نعال آن فرو کوبد همه روی زمین یکسر
۹۵
گهی این بر گهر تابد چو یاقوتی تو را در کف
۹۶
گهی آن پرگره پیچد چو ثعبانی به چنگ اندر
۹۷
چه بازو و چه دستست آنکه گیرد سستی و کندی
۹۸
ازین دندان پیل مست از آن چنگال شیر نر
۹۹
نهنگ هیبتت هر سو چو باد اندر کشیده دم
۱۰۰
همای نصرتت چون ابر بر هر سو گشاده پر
۱۰۱
خلیلی تو که هر آتش تو را همسان بود با گل
۱۰۲
کلیمی تو که هر دریا تو را آسان دهد معبر
۱۰۳
معاذالله نه اینی و نه آنی بلکه خود هستی
۱۰۴
ز نعت فهم ها بیرون ز حد وهم ها برتر
۱۰۵
ندانم گفت مدح تو بقا بادت که از رتبت
۱۰۶
سر عمال هندستان رسانیدی به گردون بر
۱۰۷
بدان بی جان که همچون جان شدست انباز اندیشه
۱۰۸
نخوانده هیچ علمی و تمام علمهاش از بر
۱۰۹
فری زان تندرست زرد و آن فارغ دل گریان
۱۱۰
شگفت آن راستگوی گنگ و آن قوت کن لاغر
۱۱۱
تنش چون استخوان سخت و دلش همچون شکم خالی
۱۱۲
زبان چون دست نیرومند و سر چون پای گام آور
۱۱۳
به تو خاور مقلد گشت خورشید از برای آن
۱۱۴
بپاشد بر جهان نوری که افزون آید از خاور
۱۱۵
ز نام تست رای تو همه راحت که بی هر دو
۱۱۶
نگیرد روح رادی تن نیارد شاخ شادی بر
۱۱۷
تویی انصاف و حکم تو چو دانش عقل را شایان
۱۱۸
تویی اقبال و ملک تو چو دیده چشم را در خور
۱۱۹
نبرد افروختی یک چند و بزم آرای یک چندی
۱۲۰
که گاهی نوبت تیغست و گاهی نوبت ساغر
۱۲۱
نزیبد چون به جا و دور بگراید نشاط تو
۱۲۲
به جز خورشید می پیمای و جز ناهید و خنیاگر
۱۲۳
از آن معشوق حورآیین از آن معشوق سروآسا
۱۲۴
وز آن خوشخوی گل عارض و زان زیبای مه پیکر
۱۲۵
بخواه آن طبع را قوت بخواه آن کام را لذت
۱۲۶
بخواه آن چشم را لاله بخواه آن مغز را عنبر
۱۲۷
بتی کز تن به زلف و رخ کشید و برد هوش و دل
۱۲۸
نه چون او لعبتی دیگر نه چون او صورتی دلبر
۱۲۹
به خدمت پیش روی او میان بسته ست شاخ گل
۱۳۰
ز حشمت پیش زلف او سرافکندست سیسنبر
۱۳۱
به خوی و عادت آبا به جمع زایران زر ده
۱۳۲
به رسم و سیرت اجداد جشن مهرگان می خور
۱۳۳
بدان را غم همی مالد به لفظ رود شادی کن
۱۳۴
بدی را جان همی کاهد به جان جام جان پرور
۱۳۵
ببر بهر نشاط انده به عودی از دل عشرت
۱۳۶
بزن بهر دماغ آتش به عودی در دل مجمر
۱۳۷
بزرگا هیچ اقبالم نباشد چون قبول تو
۱۳۸
که چون من نیست مدحت گوی و چون تو نیست مدحت خر
۱۳۹
عروس طبع من بپذیر ازیرا شاه احراری
۱۴۰
هر آزاده تو را بنده ست و هر خواجه تو را چاکر
۱۴۱
نگاری کز جمال او جهان چون بوستان خرم
۱۴۲
بهاری کز بهای او زمین چون آسمان انور
۱۴۳
همه سر صورت و صفوت همه تن زینت مدحت
۱۴۴
برین از نور دل کسوت بر آن از لطف جان زیور
۱۴۵
به ارج گوهر شهوار و ارز لؤلؤ لالا
۱۴۶
به فر افسر فغفور و قدر یاره قیصر
۱۴۷
به نقش دیبه رومی و بوی عنبر سارا
۱۴۸
به حسن صورت مانی و زیب لعبت آذر
۱۴۹
ولیکن بخت بی معنی به تندی می کند دعوی
۱۵۰
نمایش و آزمایش را شود هر ساعتی دیگر
۱۵۱
سرای دل تنست و تن به محنت می شود ویران
۱۵۲
امیر تن دلست و دل ز انده می کشد لشکر
۱۵۳
نحوس طالعی کردست کار و حال من تیره
۱۵۴
به حسبت حال من بشنو به عبرت حال من بنگر
۱۵۵
ز گیتی زاده طبع من ز طبع من سخن زاده
۱۵۶
میان مادر و فرزند مانده طبع من مضطر
۱۵۷
بگرید چشم نظم او بنالد حق نثر او
۱۵۸
از آن بی منفعت فرزند و زان نامهربان مادر
۱۵۹
بگیر این مایه از شخصی که اندر قبضه محنت
۱۶۰
ز آب و آتش خاطر خلالش ماند و خاکستر
۱۶۱
گهی وسواس بیکاری به فرقش می زند میتین
۱۶۲
گهی تیمار بیداری به چشمش در خلد نشتر
۱۶۳
به ضعف ضیمرانش تن به خم خیزرانش قد
۱۶۴
به لون شنبلیدش رخ به رنگ یاسمینش بر
۱۶۵
بسان باز بسته پای و چون طوطی گشاده لب
۱۶۶
سپید از جاه تو روی و سیاه از مدح تو دفتر
۱۶۷
چو سیم و زر نهان دارندش از بیگانه در خانه
۱۶۸
چو سنگ و گل نگردانندش اندر خانه با زنبر
۱۶۹
هوای شب لباس او ز مهرت ساخته انجم
۱۷۰
دهان زهر طعم او ز شکرت یافته شکر
۱۷۱
سپهرش عشوه دادست او را وفتاده خوش
۱۷۲
زمانه ش وعده ای کردست و او را آمده باور
۱۷۳
همی تا اندرین گیتی به خلقت مجتمع باشد
۱۷۴
ز ریگ و سنگ و دشت و کوه و زاب و خاک و بحر و بر
۱۷۵
اثر باشد ز خیر و شر دو عالم را ز شش جانب
۱۷۶
مدد خواهد ز بیش و کم چهار ارکان و هفت اختر
۱۷۷
نروید شاخ بی ابرو نخیزد ابر بی دریا
۱۷۸
نباشد مهر بی چرخ و نگردد چرخ بی محور
۱۷۹
به دست بخت هر چیزی که آن بهتر بود بستان
۱۸۰
به پای فخر هر اوجی که آن برتر بود بسپر
۱۸۱
ز گریه قسم چشم تو به دیوان گریه خامه
۱۸۲
ز ناله خط گوش تو به مجلس ناله مزمر
۱۸۳
سپهر آراسته عیشت جهان افروخته عمرت
۱۸۴
به مجد و فخر و جاه و بخت و عز و نام کام و کر
۱۸۵
جواب شاعر رازی بگفتم کو همی گوید
۱۸۶
سحرگاهان یکی عمدا به صحرا بگذر و بنگر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.