Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
مسعود سعد سلمان · دیوان اشعار

شمارهٔ ۱۱۰ - مدح ابونصر پارسی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای یل هامون نورد ای سرکش جیحون گذار
۲
از تو جیحون گشت هامون روز جنگ و وقت کار
۳
عزم تو در هر نخیزی آتشین راند سپاه
۴
حزم تو در هر مقامی آهنین دارد حصار
۵
مانده گرد از باره تو خاره را در سنگلاخ
۶
گشته خون از خنجر تو آب در هر جویبار
۷
تا تو نافذ حکم و مطلق دست گشتی در عمل
۸
بیش یک ساعت ندیدند از برای کارزار
۹
درعها ذل مضیق و خودها رنج غلاف
۱۰
تیغ ها حبس نیام و مرکبان بند جدار
۱۱
زآن نهنگ کوه شخص وز آن هژبر چرخ دور
۱۲
زآن هیون ابر سر وز آن عقاب باد سار
۱۳
کوه با مغز کفیده چرخ بار روی سیه
۱۴
ابر با پر شکسته باد با پای فگار
۱۵
رودها کوبی به روز و بیشه ها مالی به شب
۱۶
روزهای روشن دشمن کنی شبهای تار
۱۷
کرده بدرود و فرامش رامش و عشرت تمام
۱۸
نه هوای رود و ساز و نه نشاط می گسار
۱۹
داستان رزم های تو کند باطل همی
۲۰
در زمانه داستان رستم و اسفندیار
۲۱
یک شب از دهگان به چالندر کشیدی لشکری
۲۲
چون زمانه زورمند و چون قضا کینه گذار
۲۳
در هوا بگداخت ابر از تاب تیغ تو چو موم
۲۴
بر زمین بشکافت کوه از نعل رخش تو چو نار
۲۵
کوهها در هم شکستند ابرها بر هم زدند
۲۶
تازیان اندر عنان و بختیان اندر مهار
۲۷
پویه کردند از ره باریک بر شمشیر تیز
۲۸
غوطه خوردند از شب تاریک در دریای قار
۲۹
ابرها بردی ز گرد اندر سر هر تند شخ
۳۰
رودها راندی ز خون اندربن هر ژرف غار
۳۱
کوفتی بر خطه ناکوفته هرگز بران
۳۲
بادهای تیز قوت ابرهای تند بار
۳۳
چون علم های گشاده بندهای سبز سوز
۳۴
با سنان های کشنده شاخ های تیز خار
۳۵
لشکر یأجوج رخنه ساخته بر کوهسار
۳۶
راست چو سد سکندر حصن های استوار
۳۷
شخص هاشان برده از خلقت نهاد نارون
۳۸
مغزهاشان خورده از غفلت شراب کوکنار
۳۹
آب خورده با هژبران بر سر هر آبگیر
۴۰
خواب کرده با پلنگان بر سر هر کوهسار
۴۱
صبحدم ناگه چو با تکبیر بگشادی عنان
۴۲
خاست از هر سو خروش گیر گیر و داردار
۴۳
شد حقیقتشان که اکنون هیچ کس را زان گروه
۴۴
یک زمان زنهار ندهد خنجر زنهار خوار
۴۵
بر فرار کوهها کردند یک لحظه درنگ
۴۶
در مضیق غارها ماندند یک ساعت بشار
۴۷
تو در آن بقعت پراکندی به یک نعره سپاه
۴۸
تو از آن تربت برآوردی به یک حمله دمار
۴۹
چاشتگه ناگشته و نابسته زان بقعت نماند
۵۰
یک سر پیکار جوی و یک تن زنار دار
۵۱
مغزهاشان را نثاری دادی از برنده تیغ
۵۲
خانه هاشان را بساطی کردی از سوزنده نار
۵۳
سعد و نحس دوستان و دشمنان آمد پدید
۵۴
چون ظفر کرد از مسیر باد پایان آن شمار
۵۵
از برای آنکه در پیکارگه روی هوا
۵۶
پر ستاره آسمان را کردی از دود و شرار
۵۷
چون سمن زاری کند زین پس سباغ از استخوان
۵۸
دشت هایی را که از خون کرده ای چون لاله زار
۵۹
ره نوشتی فتح و نصرت یارمند و پیشرو
۶۰
بازگشتی بخت و دولت بر یمین و بر یسار
۶۱
آمد از دهگان سبک پایی که یکجا آمدند
۶۲
از سوار و از پیاده فتنه جویی ده هزار
۶۳
تو شبانگه بر گرفتی راه و اندر گرد تو
۶۴
بسته جان ها و میانها بندگانت استوار
۶۵
طبع از اندیشه به جوش و جان از آشفتن به رنج
۶۶
تن ز علت نادرست و دل ز فکرت بی قرار
۶۷
از میاه راوه بگذشتی به یک منزل چو باد
۶۸
تا شده تر تنگ های مرکبان راهوار
۶۹
رفته و جسته ز هول و سهم تیغ و تیر تو
۷۰
در گشن تر بیشه شیر و تنگ تر سوراخ مار
۷۱
ره بریدی و تو را توفیق یزدان راهبر
۷۲
جنگ جستی و تو را اقبال سلطان دستیار
۷۳
ناگه آمد بانگ کوس سابری از سیرا
۷۴
راست گویی بود نالان بر تن او زارزار
۷۵
تو ز غبن ننگ و حرص جنگ شوریدی چنانک
۷۶
شیر نر شورد ز بانگ آهو اندر مرغزار
۷۷
در میان گرد بانگ کوس بونصری بخاست
۷۸
نصرتش لبیک ها کرد از جوانب هر چهار
۷۹
چون پدید آمد مصاف دشمن پرخاشجوی
۸۰
تو ز جا انگیختی نعره زنان با سی سوار
۸۱
زیر ران آن بادپای رعد بانگ برق جه
۸۲
در کف آن تارک شکاف عمر خوار جان شکار
۸۳
بر لب دریای کینه آمد و بارید و خاست
۸۴
خون چون آغشته روین کرد چون سوده شخار
۸۵
نیز جان جان را بخست از هیبت تابنده تیغ
۸۶
نیز کس کس را ندید از ظلمت تاری غبار
۸۷
گشته مانده دستبرد پر دلان اندر نبرد
۸۸
از دو جانب همچو دست نرد مانده در قمار
۸۹
خاسته در کوشش از گرز گران زخم سبک
۹۰
ساخته در حمله با تیغ تنگ تیر نزار
۹۱
عمر و مرگ آمیخته در یکدگر چون روز و شب
۹۲
ابر و گرد آمیخته در یکدگر چون پود و تار
۹۳
تیغ بران مغزهای سرکشان را مشتری
۹۴
تیر پران عمرهای گردنان را خواستار
۹۵
آتش خنجر پس پشت آب راوه پیش روی
۹۶
تو چه گویی مرگ دادی هیچ کس را زینهار
۹۷
تیغ هندی چون ز خون های دلیران راند جوی
۹۸
نیزه خطی ز سرهای سران آورده بار
۹۹
گشته پران از کف او نیزه و زوبین و تیر
۱۰۰
در هوا ده تیروار راست در ده تیروار
۱۰۱
کشته بر کشته فکنده پشته بر پشته نمود
۱۰۲
پنج فرسنگ کشیده طول و عرض رهگذار
۱۰۳
تو سبک زان آذری کیشان ز بهر کرکسان
۱۰۴
دعوتی بس با تکلف کردی ابراهیم وار
۱۰۵
یک سوار رزم ساز از پیش تو بیرون نشد
۱۰۶
اینت سعی چرخ و عون بخت و فضل کردگار
۱۰۷
سایرا کان نصرت بونصر دید از آسمان
۱۰۸
سطوتی دیگر نهیب و لشکری دیگر شعار
۱۰۹
دشمنی مرگ تلخ اندر سرافکندش گریز
۱۱۰
دوستی عمر شیرین در دلش خوش کرد عار
۱۱۱
نه میسر گشتش از ادبار خودساز نبرد
۱۱۲
نه مهیا گشتش از اقبال تو راه فرار
۱۱۳
چون مخیر شد میان جستن و آویختن
۱۱۴
کرد آب راوه را بر آتش تیغ اختیار
۱۱۵
در عزیمت جنگ بودش چون بدید آن رستخیز
۱۱۶
در هزیمت خویش را بر زد به آب از اضطرار
۱۱۷
آب راوه گردنش بگرفت و چندانش بداشت
۱۱۸
تا سبک مالک روانش را به دوزخ داد بار
۱۱۹
جان او در انتظار زخم شمشیر تو بود
۱۲۰
هر شب آن پتیاره اندر خواب دیدی چند مار
۱۲۱
من چنین دانم که او این مرگ را فوزی شمرد
۱۲۲
زانکه برهانید او را از عذاب انتظار
۱۲۳
زین پس آب راوه را چون خدمتی زاینسان بکرد
۱۲۴
از سپاه خود شمر وز بندگان خود شمار
۱۲۵
تیر مه میدان رزم و موسم پیکار تو
۱۲۶
آمد و آورد فتح سایری پیشت نثار
۱۲۷
در نهان عصیان همی ورزند رایان سله
۱۲۸
ورچه از بیم تو طاعت می نمایند آشکار
۱۲۹
این زمستان گر چنین ده فتح خواهی کرده گیر
۱۳۰
من بهر ده ضامنم لشکر سوی چالندر آر
۱۳۱
کمترین بنده ت منم و اندک ترین عدت مراست
۱۳۲
تو بر این عدت مرا بر دیده ایشان گمار
۱۳۳
من به توفیق خدا و قوت اقبال تو
۱۳۴
نیست گردانم رسوم بت پرستی زین دیار
۱۳۵
تا در قلعه من از کشته بپوشانم زمین
۱۳۶
تا لب راوه من از برده بپیوندم قطار
۱۳۷
وین هنر مشمر بدیع از من که قابل طبع من
۱۳۸
هر هنر کو دارد از طبع تو دارد مستعار
۱۳۹
ای ز مردان جهان اندر کفایت برده دست
۱۴۰
دستبردت شد جهان را صورتی از اعتبار
۱۴۱
شاد باش و دیر زی کامروز بزم و رزم را
۱۴۲
آفتابی با فروغی آسمان با مدار
۱۴۳
رستم ناورد گردی حیدر پیکار ویل
۱۴۴
از تو تازه نام رخش و تازه ذکر ذوالفقار
۱۴۵
ملک و دین را نصرتی کردی که از هندوستان
۱۴۶
این حکایت ماند خواهد تا قیامت یادگار
۱۴۷
شغل را چون تو کمر بندی نیابد پادشاه
۱۴۸
چاره را چون تو خداوند نیارد روزگار
۱۴۹
نام جویی دولت آموزد همی بی شک ترا
۱۵۰
نام جویی را چو دولت نیست هیچ آموزگار
۱۵۱
بخت تو پیروز باشد بر همه نهمت که او
۱۵۲
لشکری دارد قوی از حسن رای شهریار
۱۵۳
تا تو را نزدیک او در کار کرد این چاشنی است
۱۵۴
گوهر اقبال تو هرگز نگرداند عیار
۱۵۵
ای فروزان رای و معطی دست ساکن طبع تو
۱۵۶
آفتاب عقل و بحر رادی و کوه وقار
۱۵۷
بوم هندوستان بهشتی شد ز فر و جاه تو
۱۵۸
بد دلی و نیستی نابود گشت از بیخ و بار
۱۵۹
آن ظفر یابی تو در میدان که اهل کفر و شرک
۱۶۰
شد ز پیکار تو ناقص دوده و ابتر تبار
۱۶۱
وان شجاعی روز کوشش را که همچون روز حشر
۱۶۲
زلزله از هیبت تو در جبال و در قفار
۱۶۳
و آن جوادی صدر بخشش را که امید جهان
۱۶۴
دارد از کف تو معشوق حصول اندر کنار
۱۶۵
با گل بر و می جود تو جمع سایلان
۱۶۶
ایمنند از زخم خار و بیغم از رنج خمار
۱۶۷
ناتوانان گشته از اقبال تو رستم توان
۱۶۸
بی یساران گشته از احسان تو قارون یسار
۱۶۹
از پی انگشت و کفت آفرید ایزد مگر
۱۷۰
خامه گوهر نشان و خنجر گوهر نگار
۱۷۱
تا همی پیر و جوان گردد جهان از دور چرخ
۱۷۲
پیری او در خزان باشد جوانی در بهار
۱۷۳
از جوانی تا به پیری در صلاح ملک و دین
۱۷۴
رای پیرت باد با بخت جوانت سازگار
۱۷۵
همچنین بادی ز دانش در هنرها چیره دست
۱۷۶
همچنین بادی به دولت بر ظفرها کامگار
۱۷۷
همچنین از شاخ های بخت بار فتح چین
۱۷۸
همچنین در باغ های طبع تخم مدح کار
۱۷۹
هم به صدرت قصه های زایران را التجا
۱۸۰
هم ز نامت مدح های مادحان را افتخار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.