Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
مسعود سعد سلمان · دیوان اشعار

شمارهٔ ۱۱۹ - مدح سلطان سیف الدوله محمود

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
نه از لب تو برآید همی به طعم شکر
۲
نه با رخ تو برآید همی به نور قمر
۳
نه چون تو صورت پرداخت خامه مانی
۴
نه چون تو لعبت آراست تیشه آزر
۵
نه از زمانه تصور شود چو تو صورت
۶
نه آفتاب تواند کند چو تو گوهر
۷
به نور آذری و از تو در دیده ام آب
۸
به لطف آبی و از تست در دلم آذر
۹
مرا چو عقلی در سر به مهر شایسته
۱۰
مرا چو جانی در تن به دوستی در خور
۱۱
ولیک سود چه دارد که با دریغ همی
۱۲
برفت باید ناخورده از جمال تو بر
۱۳
بدین زمانه ز فردوس هر زمان رضوان
۱۴
همی گشاید بر بوستان خرم در
۱۵
دمیده باد بر اطراف عنبر سارا
۱۶
کشیده ابر بر آفاق دیبه ششتر
۱۷
چو ناف آهو گشته همه هوا ز بخور
۱۸
چو پر طوطی گشته همه زمین ز خضر
۱۹
دریغ و درد کزین روزگار پر نزهت
۲۰
چو زهر می شودم عیش ز انده دلبر
۲۱
دریغ آنکه ندیده تمام روی تو من
۲۲
نهاد باید رویم همی به راه سفر
۲۳
ز بهر آب حیات از پی رضای تو
۲۴
زمین به پیمایم همچو خضر و اسکندر
۲۵
چنان بخواهم رفتن ز پیش تو صنما
۲۶
که وهم خواهد بودن به پیش من رهبر
۲۷
خبر نگویدت از من مگر که ابر بهار
۲۸
نسیم ناردت از من مگر نسیم سحر
۲۹
اگر جوازی یابم ز شهریار جهان
۳۰
که اختیار ملوکست و افتخار بشر
۳۱
به بحر در کنم از آتش دلم صحرا
۳۲
به بادیه کنم از آب دیدگان فرغر
۳۳
امیر غازی محمود سیف دولت و دین
۳۴
که قصد او فردوس است و دست او کوثر
۳۵
مبارزی که عدیل سنان اوست اجل
۳۶
مظفری که قرین حسام اوست ظفر
۳۷
چو آفتاب ازو باختر ستاند نور
۳۸
هنوز ناشده پیدا تمام از خاور
۳۹
نماند آز چو شد کف راد او معطی
۴۰
نماند جور چو شد روی روشنش داور
۴۱
فلک زمین سزد ار جود او بود باران
۴۲
جهان عر بود ار روی او شود جوهر
۴۳
مدیح خوانش را بوستان سزد مجلس
۴۴
خطیب نامش را آسمان سزد منبر
۴۵
خدایگانا در رتبت و سخا آنی
۴۶
که چرخ با تو زمین است و بحر با تو شمر
۴۷
که دید هرگز از ابیات وصف تو مقطع
۴۸
که یافت هرگز در بحر مدح تو معبر
۴۹
هنوز روز معالیت را نبوده صباح
۵۰
هنوز باغ بزرگیت را نرسته شجر
۵۱
چو چوب خشک بسوزد اثیر گردون را
۵۲
اگر ز آتش خشمت جهد ضعیف شرر
۵۳
دلیلش از من کایدون ندیده هیچ آتش
۵۴
ز تف خشم تو گشتم چو سوخته اخگر
۵۵
ضعیف و بی دل گشتم شها که گر خود را
۵۶
ز زندگان شمرم کس نداردم باور
۵۷
نه بستر از تن من هیچ آگهی یابد
۵۸
نه هیچ آگه گردد تن من از بستر
۵۹
چنان بماندم در دست روزگار و جهان
۶۰
که تیغ تافته در دست مرد آهنگر
۶۱
ضمیر پاکم نشگفت اگر به آتش دل
۶۲
ز رویم آمد پیدا چو گوهر از خنجر
۶۳
اگر به چشم هدایت نگشت گیتی کور
۶۴
وگر به گوش حقیقت نگشت گردون کر
۶۵
چرا که نشنودم این همه به عدل سخن
۶۶
چرا که آن نکند سوی من به مهر نظر
۶۷
از آن غمی شده ام من که غم دلم بشکافت
۶۸
مگر نخواهد جز در میانش کرد گذر
۶۹
بسان مزمر بخت مرا میانه تهی است
۷۰
از آن بنالم چون زیر زار بر مزمر
۷۱
به پیش تخت تو شاها گله نکردم من
۷۲
ز بخت تا نشدم سخت عاجز و مضطر
۷۳
بسان عودم تا آتشی به من نرسد
۷۴
پدید ناید آنچم به دل بود مضمر
۷۵
به نزد دشمن اگر نیست روی سرخم زرد
۷۶
به نزد دوست اگر نیست چشم خشکم تر
۷۷
چو روی آبی روی مرا مباد بها
۷۸
چو چشم نرگس چشم مرا مباد بصر
۷۹
خدایگانا بر من چرا نمی تابی
۸۰
چو می تابی بر خلق این جهان یکسر
۸۱
نه تو فروتری اندر بزرگی از خورشید
۸۲
نه من به خدمت تو کمترم ز نیلوفر
۸۳
منم چو ذره و تو آفتاب عالمتاب
۸۴
ز جود خویش چو خورشید ذره می پرور
۸۵
وگر تو سایه ازین جان خسته برداری
۸۶
به خاک خویش کنم خون خود به باد هدر
۸۷
اگر چه آتش را قربی و عزتی باشد
۸۸
به نفس خویش عزیزست نیز خاکستر
۸۹
گر چه در و گهر قیمتی بود در کان
۹۰
وگرچه زاید از گاو دریهی عنبر
۹۱
ولیک سنگ بود مایه ثبات یکی
۹۲
ولیک تلخ بود حاصل زهاب دگر
۹۳
منم چو گوهر در سنگ خشک تن پنهان
۹۴
منم چو عنبر در گاو بحر دل مضمر
۹۵
سحاب دست تو خورشید را دهد مایه
۹۶
لعاب کلک تو شاخ امل برآرد بر
۹۷
به دولت تو بود روح در تن حیوان
۹۸
به مکنت تو بود باده در دل ساغر
۹۹
سخا به دست تو نازان چو تن به جان و روان
۱۰۰
امل به دست تو حیران چو دیده اعور
۱۰۱
ز بهر مدح تو و حمله عدو هستم
۱۰۲
به بزم و رزم چو کلک و چو نیزه بسته کمر
۱۰۳
اگر ببری سر از تنم چو کلک به تیغ
۱۰۴
چو کلک رویدم از بهر مدحت از تن سر
۱۰۵
وگر چو عنبر بر آتشم بسوزی پاک
۱۰۶
مدیح یابی از من چو بری از عنبر
۱۰۷
نیم چو آهو کز کشور دگر بچرد
۱۰۸
نهد معطر نافه به کشور دیگر
۱۰۹
بسان بازم کش چون داری اندربند
۱۱۰
شکار پیش تو آرد چو باز باید پر
۱۱۱
عجب نباشد کز منت ایادی تو
۱۱۲
چو طوق قمری بر گردنم بماند اثر
۱۱۳
دو تا چرا شوم از تو اگر کمان نشدم
۱۱۴
تهی چرا شوم از تو اگر نیم ساغر
۱۱۵
به مدحت اندر بسیار شد مرا گفتار
۱۱۶
زیان بود چو فراوان خورند شهد و شکر
۱۱۷
ز آب رویم قطره نماند جز که خلاب
۱۱۸
نماند ز آتش طبعم مگر که خاکستر
۱۱۹
خدایگانا دانی که چند سال آمد
۱۲۰
که جز به درگه تو مر مرا نبود مقر
۱۲۱
شبان و روزان بیدار و مضطرب مانده
۱۲۲
ز بهر گفتن مدحت چو لاله و عبهر
۱۲۳
بساط شکر تو گسترده ام به کوشش طبع
۱۲۴
نهال مدح تو پرورده ام به خون جگر
۱۲۵
به وصف مدح تو آکنده در دل اندیشه
۱۲۶
به نظم وصف تو اندوخته به دیده سهر
۱۲۷
ز بهر آن را تا بر زمانه جلوه کنند
۱۲۸
مدیح های تو را ساختیم ز جان زیور
۱۲۹
وگر بخواهد از بهر چشم زخم اکنون
۱۳۰
دو دیده چو شبه بر بندمش به گردن بر
۱۳۱
اگر به دفتر من جز مدایح تو بود
۱۳۲
تنم ز بند بلا بسته باد چون دفتر
۱۳۳
وگر سپهر ز خورشید سازدت دیهیم
۱۳۴
مرصعش کنم از مدح تو بزرگ و نام آور
۱۳۵
به طعنه گوید دشمن که کار چون نکنی
۱۳۶
ز کار گردد مردم بزرگ و نام آور
۱۳۷
چگونه کار توانیم کرد بی آلت
۱۳۸
حسام هرگز بی قبضه کی نمود هنر
۱۳۹
درست شد که زمانه است مر مرا دشمن
۱۴۰
به جز زمانه مرا دشمن دگر مشمر
۱۴۱
ز زاد و بومم بر کند و هر زمان و کنون
۱۴۲
همی بماندم از صد هزار گونه عبر
۱۴۳
از آنکه هستم ازو و از آنکه هست از من
۱۴۴
بسنده کردم یک چند گه به خواب و به خور
۱۴۵
اگر به کودکی امیدوارم از فرزند
۱۴۶
چگونه باشدم امید پیری از مادر
۱۴۷
رهی پسر را اینجا به تو سپرد امروز
۱۴۸
که دی رهی را آنجا به تو سپرد پدر
۱۴۹
بدان مبارک خانه همی رود ملکا
۱۵۰
بدان مقام رساند مرا خدای مگر
۱۵۱
جهان گذارم در نیک و بد بسان قضا
۱۵۲
زمین نوردم در روز و شب بسان قدر
۱۵۳
چو ریگ و ماهی باشم به کوه و در دریا
۱۵۴
چو شیر و تنین خسیم به بیشه و کردر
۱۵۵
چو باد شکر گزارم ز تو به خاص و به عام
۱۵۶
چو مهر مدح رسانم ز تو به بحر و به بر
۱۵۷
دعا و شکر تو گویم به درگه کسری
۱۵۸
ثنا و مدح تو خوانم به مجلس قیصر
۱۵۹
همیشه تا بدمد بر فلک ز مهر ضیا
۱۶۰
همیشه تا بچکد بر زمین ز ابر مطر
۱۶۱
بر آسمان جلالت بتاب چون خورشید
۱۶۲
به بوستان عدالت ببال چون عرعر
۱۶۳
نگاهبان تنت باد عدل چون جوشن
۱۶۴
نگاهبان سرت باد داد چون مغفر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.