شمارهٔ ۱۲۲ - صفت اسب و مدح عارض لشکر عمادالدین منصور بن سعید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیار آن باد پای کوه پیکر
۲
زمین کوب و ره انجام و تکاور
۳
هیون ابر سیر تندر آوا
۴
که لنگ و گنگ شد وزو ابر و تندر
۵
تنش چون صورت ارژنگ زیبا
۶
میان چون خامه مانی مصور
۷
جهد بیرون ز چنبر گر بخواهی
۸
کند ناورد گه بر تیغ چنبر
۹
چو آهن صلب و کف خیزدش ز آهن
۱۰
چو آذر تند و خوی زایدش ز آذر
۱۱
قلم کردار دست و پایش و گوش
۱۲
چو نامه در نوردد کوه و کردر
۱۳
هوا از گرد او چون ابر تیره
۱۴
روان کشتی او با چار لنگر
۱۵
چرا تاریک شد از چشم خورشید
۱۶
چو سمش سرمه گردانید مرمر
۱۷
جهان رزم را بادی مجسم
۱۸
زمین صیف را وهمی مصور
۱۹
رکاب عارض لشکر کشنده
۲۰
به حسن او کشیده خشم لشکر
۲۱
عماد دین و قطب ملک منصور
۲۲
که دولت را به نام اوست مفخر
۲۳
خداوندی که ذات خلقت اوست
۲۴
کمال صنع یزدان گرو گر
۲۵
خجسته نام او بر فرق نصرت
۲۶
نماینده چو اندر تاج گوهر
۲۷
نه چون قدرش به بالا هفت گردون
۲۸
نه چون جاهش به پهنا هفت کشور
۲۹
ز خلقش کوه بابل خورده آسیب
۳۰
ز جودش گنج قارون برده کیفر
۳۱
صفات او ز هر زشتی منزه
۳۲
خصال او به هر خوبی مشهر
۳۳
رود انصاف با طبعش پیاپی
۳۴
دود اقبال با امرش برابر
۳۵
ز رایش آسمان ملک چونانک
۳۶
زمین از آفتاب نور گستر
۳۷
کمال او عروس آیین در آویخت
۳۸
ز گوش و گردن ایام زیور
۳۹
خرد با دستگاه جود و فضلش
۴۰
نخوانده کوه و دریا را توانگر
۴۱
بزرگا سرورا چون تو نبینند
۴۲
به گیتی یک بزرگ و هیچ سرور
۴۳
جهان با حشمتت همدست و همدل
۴۴
فلک با رتبتت هم پشت و همبر
۴۵
همانا حزم و عزم تو نهادست
۴۶
به گرودن بر ثبات و سیر اختر
۴۷
بگرید کلک تو بر عاج و کافور
۴۸
بخندد خلق تو بر مشک و عنبر
۴۹
نیاز از داوری کردن فرو ماند
۵۰
چو شد امید را جود تو داور
۵۱
به صحن مرغزار نعمت تو
۵۲
امل را خوابگاهست و چرا خور
۵۳
ز گیتی خشکسال بخل برخاست
۵۴
از آن بارنده کف جود پرور
۵۵
معالی را نماند روی بی رنگ
۵۶
مکارم را نگردد شخص لاغر
۵۷
ثنا را تیز باشد روز بازار
۵۸
که باشد چون تو در عالم ثناخر
۵۹
به حسن شعر من بر رادی تو
۶۰
شگفتی بین که چون افتاد در خور
۶۱
عطای تو نه معمول و نه مبغض
۶۲
ثنای من نه منحول و مزور
۶۳
خداوندا مرا اوصاف خلقت
۶۴
چو نافه خاطری دارد معطر
۶۵
میان موج مدح تو چنانم
۶۶
که اندر ژرف دریا آشناور
۶۷
نه دست آنکه در پایی زنم دست
۶۸
نه روی آنکه بینم روی معبر
۶۹
به جان و تن همی کوشید خواهم
۷۰
ز بهر در درین دریای منکر
۷۱
ز مدح تو به مدح کس نیازم
۷۲
کس از دریا نیازد سوی فرغر
۷۳
ولیکن بر من امروز از جدایی
۷۴
شب دیجور شد روز منور
۷۵
همی بگذارم اینجا قرص خورشید
۷۶
نهم روی از ضرورت سوی خاور
۷۷
به ز قوم و حمیم افکند خواهم
۷۸
به تیمار و عنا رنجور و مضطر
۷۹
تنی از بهر تو با زاری زیر
۸۰
رخی از هجر تو با زردی زر
۸۱
ز تف رنج اندیشه جگر خشک
۸۲
ز بیم جان شیرین دیدگان تر
۸۳
معاذالله نیم رنجور و غمگین
۸۴
ز هجران نگار ماه منظر
۸۵
دل افروزی که اندر جوی چشمم
۸۶
خیالش رست چون سیمین صنوبر
۸۷
گل از جور جمالش روی پرخون
۸۸
چنار از رشک قدش دست بر سر
۸۹
شده متروک از آن تصویر مانی
۹۰
شده منسوخ از آن تمثال آذر
۹۱
دژم گشته ز رویش روی لاله
۹۲
خجل مانده ز چشمش چشم عبهر
۹۳
فراق تو بخواهد گستریدن
۹۴
ز خار و آتشم بالین و بستر
۹۵
هوای تو به من برکرد خواهد
۹۶
زمانه مظلم و آفاق مغبر
۹۷
همی در پیش برخواهم گرفتن
۹۸
رهی با سهم دوزخ هول محشر
۹۹
کشنده آب او بر کوه شمشیر
۱۰۰
خلنده خارش اندر خاره نشتر
۱۰۱
سمومش گرد کرده آب در حوض
۱۰۲
سرابش آب کرده سنگ در جر
۱۰۳
ز ترس او هوا را دیده گریان
۱۰۴
ز بیم او شفق را چهره اخضر
۱۰۵
قضا را داد خواهم شب طلیعه
۱۰۶
صبا را کرد خواهم روز رهبر
۱۰۷
هژبری بود خواهم آهنین چنگ
۱۰۸
عقابی گشت خواهم آتشین پر
۱۰۹
مگر عبره کنم شبهای بی حد
۱۱۰
پس پشت افکنم شخ های بی مر
۱۱۱
چو کشتی از شکم در پنج دریا
۱۱۲
برون آیم به پشت خنگ زین ور
۱۱۳
برین لاغر تن گردن بریده
۱۱۴
که از پولاد سفته دارد افسر
۱۱۵
مرا جایی همی باید نهادن
۱۱۶
ز باز و چرغ و شاهین راه یکسر
۱۱۷
ازیرا سوی صدر تو ازین پس
۱۱۸
نباشد قاصد من جز کبوتر
۱۱۹
بس آسانست بر تو کز فراقت
۱۲۰
نگردد آب عیش من مکدر
۱۲۱
ولیکن بخت بد کرده ست بر من
۱۲۲
نهاده طبعت اندک پایه برتر
۱۲۳
همی چون از رضای شافی تو
۱۲۴
در این مدت نصیبم هست کمتر
۱۲۵
چنان نالم که بر معشوق عاشق
۱۲۶
چنان گریم که بر فرزند مادر
۱۲۷
ز من گر زخم من گرداندت شاد
۱۲۸
همان یابی به گوش از زخم مزمر
۱۲۹
و گر آتش زنی اندر دل من
۱۳۰
همان گیری که مغز از دود مجمر
۱۳۱
اگر پر زهر گردانی دهانم
۱۳۲
زبانم گویدت شکری چو شکر
۱۳۳
اگر بر فرق من خشمت ببارد
۱۳۴
چو باران ذره از هر تیغ و خنجر
۱۳۵
به حق نعمت تو گر گشایم
۱۳۶
دری جز خدمتت بر خویشتن بر
۱۳۷
همی تا خامه و ساغر به دستم
۱۳۸
بود خندان و گریان درد و محضر
۱۳۹
مرا در هیچ بزم و هیچ مجلس
۱۴۰
مرا بر هیچ درج و هیچ دفتر
۱۴۱
نخواهد جز به نامت رفت خامه
۱۴۲
نخواهد جز به یادت گشت ساغر
۱۴۳
همی تا هال یابد گوی مرکز
۱۴۴
همی تا دور دارد چرخ محور
۱۴۵
زمین روشن نگردد جز به خورشید
۱۴۶
عرض قایم نباشد جز به جوهر
۱۴۷
نشسته بر سریر عز مربع
۱۴۸
به فرمان تو گردون مدور
۱۴۹
به عشرت بر همه رامش توانا
۱۵۰
به همت بر همه نهمت مظفر
۱۵۱
به رتبت جاه تو گشته مقدم
۱۵۲
به مدحت عمر تو گشته مؤخر