شمارهٔ ۱۴۰ - صفت فیل و مدح آن پادشاه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
همی گذشت به میدان شاه کشور
۲
عظیم شخصی قلعه ستان و صفدر
۳
بسان گردون رفتار و رنگ و فعلش
۴
چو ماه بر روی آئینه منور
۵
چو چرخ و عقدش تابان بسان انجم
۶
چو ابر و برقش غران به جای تندر
۷
نه باد لیکن در جنگ باد صولت
۸
نه کوه لیکن در حمله کوه پیکر
۹
بسان مرکز بر مرکز معلق
۱۰
به زیر گنبد چون گنبد مدور
۱۱
به پای گرد برآرد ز کوه بابل
۱۲
به یشک خاک برآرد ز حصن خیبر
۱۳
به گاه رفتن ماننده سماری
۱۴
چهار پایش مانند چار لنگر
۱۵
گه دویدن مانند اسب تازی
۱۶
رونده اسبی از نیکویی مصور
۱۷
زمین نوردی زین خنگ زیور اسبی
۱۸
که هست زیور اسبان خنگ زیور
۱۹
سرین و گردن و پشت و برش مسمن
۲۰
میان گرده و پای و رخش مضمر
۲۱
به گاه جستن مانند برق لامع
۲۲
گه دویدن مانند باد صرصر
۲۳
به شکل چنبر ناوردگاه سازد
۲۴
وگر بخواهی بیرون جهد ز چنبر
۲۵
چو چرخ محور گردد به گاه جولان
۲۶
چنانکه گردد زو خیره چرخ محور
۲۷
نه از مؤخر پیدا ورا مقدم
۲۸
نه از مقدم پیدا ورا مؤخر
۲۹
زوهم پیش شود او گه دویدن
۳۰
اگر کنندش با وهم هیچ همبر
۳۱
چنان دود چو دوانی برابر او را
۳۲
که پای بیرون بنهد ز خط مسطر
۳۳
ز هیچ چیز نترسد بسان نیزه
۳۴
ز هیچ باک ندارد بسان خنجر
۳۵
چگونه خنجری آن خنجری که وصفش
۳۶
همی نگنجد کس را به خاطر اندر
۳۷
سپهر صورت تیغی که از صحیفه ش
۳۸
به جای زهره و تیر و نجوم دو پیکر
۳۹
هزار کوکب مریخ گشته پیدا
۴۰
که حکمشان همه نحسست بر عدو بر
۴۱
چو وهم لابد اندر شود به هر دل
۴۲
چو عقل ناچار اندر شود به هر سر
۴۳
ز گونه گونه عرضهاست پر جواهر
۴۴
ولی جواهر او را عرض چو جوهر
۴۵
چنین شنیدم از مردمان دانا
۴۶
که می بسنبد الماس گوهرآور
۴۷
دروست گوهر و الماس طبع تیغش
۴۸
چرا نسنبد الماس وار گوهر
۴۹
چو چرخ و نورش مانند نور کوکب
۵۰
چو آب و فعلش مانند فعل آذر
۵۱
ز نور او شده روز حسود مظلم
۵۲
ز صفوتش شده عیش عدو مکدر
۵۳
چو وصل شاه جهان یافت او ز شادی
۵۴
عروس وار بیاراست تن به زیور
۵۵
چو نوعروسان زین روی دایم اکنون
۵۶
گهی لباسش احمر بود گه اخضر
۵۷
هر آن تنی که بدین تیغ گشت بی جان
۵۸
نباشد او را هول نکیر و منکر
۵۹
غذای او همه مغز عدوی بی دین
۶۰
لباس او همه از خون مرد کافر
۶۱
چو آتشست و بسوزد دل مخالف
۶۲
وز آب گردد افزون فروغ اخگر
۶۳
هر آنکه روزی در دهر گشت کشته
۶۴
ازو طلب کند او جان به روز محشر
۶۵
اگر نداری باور همی حدیثم
۶۶
ازو بری به گه کارزار کیفر
۶۷
همیشه باشد ازو مملکت به رونق
۶۸
چو کلک باشد با او همیشه یاور
۶۹
چگونه کلکی کلکی کزو بزاید
۷۰
هزار معنی چون زاید ز مادر
۷۱
چو یار دلبر معشوق و سرو قامت
۷۲
چو مرد بیدل گریان و زرد و لاغر
۷۳
چو کار گیتی بسته گره ز گیتی
۷۴
چو رنگ خورشید رنگش ز تابش خور
۷۵
بسان ماه و چو پیدا شد از سپهرش
۷۶
به نور معنی گردد سپهرش انور
۷۷
چو از سپهر فرو شد چو ماه روشن
۷۸
شود سپهرش تاری و تیره یک سر
۷۹
به رنگ زر شده بیماروار و او را
۸۰
ز مشک بالین و ز سیم ناب بستر
۸۱
اگر ز بالین تیره شود سر او را
۸۲
ولیک تنش به بستر همه منور
۸۳
ز بیم آنکه سر او چو تنش گردد
۸۴
همی خضاب کند سر به مشک اذفر
۸۵
بسان مستان از ره رود به یک سو
۸۶
ز باده گویی خورده ست یک دو ساغر
۸۷
از آنکه در خم مانند رنگ و بویش
۸۸
به رنگ لعل بدخشی و بوی عنبر
۸۹
به جامی از وی گردد غمی نشاطی
۹۰
به جرعه از وی گردد جبان دلاور
۹۱
به جام زرین همچون گل موجه
۹۲
درونش احمر باشد برونش اصفر
۹۳
گهی چو مرد معمر ولیکن از او
۹۴
شود به طبع جوان مردم معمر
۹۵
معین من به گه مدح شاه عالم
۹۶
که هست بر همه شاهان دهر سرور
۹۷
امیر غازی محمود سیف دولت
۹۸
خدایگان جهان شاه دادگستر
۹۹
شهی که دارد ظاهر چو پاک باطن
۱۰۰
شهی که دارد مخبر چو خوب منظر
۱۰۱
مراد او را گشته قضا متابع
۱۰۲
هوای او را گشته قدر مسخر
۱۰۳
زمین ز پایه تختش فزود رتبت
۱۰۴
فلک ز عالی قدرش گرفت مفخر
۱۰۵
شده ز سهمش تاری هزار خانه
۱۰۶
شده ز نامش روشن هزار منبر
۱۰۷
سپید گشته به مدحش هزار خاطر
۱۰۸
سیاه گشته ز شکرش هزار دفتر
۱۰۹
به گاه بخشش مانند حاتم طی
۱۱۰
به گاه کوشش مانند رستم زر
۱۱۱
نه با سنانش جوشن بود چو جوشن
۱۱۲
نه با حسامش مغفر بود چو مغفر
۱۱۳
به خواب دید غضنفر حسام او زآن
۱۱۴
ز تب نباشد خالی تن غضنفر
۱۱۵
ز بس که شاهان بوسند فرش او را
۱۱۶
شدست فرشش ز آثار لب مجدر
۱۱۷
به پیش خاطر او آفتاب تاری
۱۱۸
به نزد همت او آسمان محقر
۱۱۹
شها ز عدل تو چونان شدست گیتی
۱۲۰
که باز جفت شد از بیم با کبوتر
۱۲۱
شده نگون ز نهیب تو تاج کسری
۱۲۲
شده خراب ز بیم تو قصر قیصر
۱۲۳
منور است به رأی تو هفت گردون
۱۲۴
مزین است به روی تو هفت کشور
۱۲۵
فراخته ست برای تو چتر و رایت
۱۲۶
فروخته ست به فر تو تخت و افسر
۱۲۷
ز نور روی تو عالم شدست روشن
۱۲۸
ز بوی خلق تو گیتی شده معطر
۱۲۹
همی سعود بود حکم نجم زهره
۱۳۰
چو گشت رای تو شاها برو مجاور
۱۳۱
بلند گردون با همتت زمین است
۱۳۲
بزرگ دریا با فک تست فرغر
۱۳۳
ز ذوالفقار تو آن دیده اند شاهان
۱۳۴
که خلق دیدند از ذوالفقار حیدر
۱۳۵
به نزد خلق ظفر زآن ستوده باشد
۱۳۶
که مر حسام و سنان تراست رهبر
۱۳۷
اگر چه شعر رهی نیست شهریارا
۱۳۸
به لفظ و معنی با شعرها برابر
۱۳۹
ز دق مسلم باشد ز عیب خالی
۱۴۰
نباشد از سخن هیچ کس مزور
۱۴۱
چو بنده پیش تو مدحت کند روایت
۱۴۲
دهان بنده به مدحت شود معنبر
۱۴۳
هر آن مدیح که خالی بود ز نامت
۱۴۴
بودش معنی منحول و لفظ ابتر
۱۴۵
سخن به مدح تو نازد خدایگانا
۱۴۶
چنانکه اخبار از هاشمی پیمبر
۱۴۷
نکرد شاها بنده هیچ وصف نادر
۱۴۸
که در صفات معانی نشد مکرر
۱۴۹
تمام کرد یکی مدحتی چو بستان
۱۵۰
ز وزن و معنی لاله ز لفظ عبهر
۱۵۱
چنانکه راشدی استاد این صناعت
۱۵۲
کند فضایل آن پیش شه مفسر
۱۵۳
بدیهه گفته ست اندر کتابخانه
۱۵۴
به فر دولت شاهنشه مظفر
۱۵۵
بدان طریق بنا کردم این که گوید
۱۵۶
حکیم راشدی آن فاضل سخنور
۱۵۷
رونده شخصی قلعه گشای و صفدر
۱۵۸
پناه عسکر و آرایش معسکر
۱۵۹
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع
۱۶۰
ز وزن مجتث باشد به وزن کمتر
۱۶۱
خدایگانا امروز راشدی را
۱۶۲
به فر دولت سلطان ابوالمظفر
۱۶۳
رسید شعر به شعری و شد به گیتی
۱۶۴
چو جود کف تو اشعار او مشهر
۱۶۵
ز شعر اوست همه شعرهای عالم
۱۶۶
چنانکه هست همه فعل ها ز مصدر
۱۶۷
چو نثر او نبود نثر پر معانی
۱۶۸
چو نظم او نبود نظم روح پرور
۱۶۹
اگر نباشد پیشت رهی مصدق
۱۷۰
وگر نداری مر بنده را تو باور
۱۷۱
حدیث کردن بی حشو او نگه کن
۱۷۲
بدین قصیده که امروز خوانده بنگر
۱۷۳
دهند بی شک افاضل بدان گواهی
۱۷۴
اگر به فضلش سازد رهیت محضر
۱۷۵
هر آنکه یارش اقبال شاه باشد
۱۷۶
طریق شعر بود نزد او میسر
۱۷۷
خدایگانا می خور به شاد کامی
۱۷۸
به لحن چنگ و به آرامی نای و مزمر
۱۷۹
به روی حوری رویش چو نقش مانی
۱۸۰
ز دست ترکی قدش چو سرو کشمر
۱۸۱
به روی ماه تمام و به چشم نرگس
۱۸۲
به زلف عنبر ناب و به قد صنوبر
۱۸۳
به آب رویش نور جمال پیدا
۱۸۴
به خم چشمش سحر حلال مضمر
۱۸۵
زیاد بادت از بخت هر زمان عز
۱۸۶
فزونت بادا در ملک هر زمان فر
۱۸۷
همیشه تا ز زمین بردمد بنفشه
۱۸۸
همیشه تا ز فلک می بتابد اختر
۱۸۹
به فر و شادی و لهو و نشاط بنشین
۱۹۰
ز عمر و دولت و شادی ملک بر خور
۱۹۱
همیشه دولت تو یاور و مساعد
۱۹۲
همیشه ناصر تو ایزد کروگر
۱۹۳
زمانه رای تو را گشته همچو بنده
۱۹۴
سپهر قدر بلند تو را چو چاکر
۱۹۵
همیشه چتر تو را یمن و فتح همره
۱۹۶
همیشه تیغ تو را نصر و سعد همبر