شمارهٔ ۱۴۸ - هم در ثنای او
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پادشاه بزرگ دین پرور
۲
شهریار کریم حق گستر
۳
خسرو کامگار مسعودست
۴
کش زمانه ست بنده و چاکر
۵
شاه شاهان علاء دولت و دین
۶
آن فلک منظر ملک مخبر
۷
تاجداری که رفعت نامش
۸
بر فلک برد پایه منبر
۹
کامگاری که بسطت دستش
۱۰
بر زمین ریخت مایه کوثر
۱۱
صحن ملکش به دهر هفت اقلیم
۱۲
خیل بختش ز چرخ هفت اختر
۱۳
راعی امن او به شرق و به غرب
۱۴
داعی جود او به بحر و به بر
۱۵
تارک رتبت بلندش را
۱۶
زیبد اکلیل آسمان افسر
۱۷
گردن همت بزرگش را
۱۸
عقد گردون سزا بود زیور
۱۹
بر در امر او به روز و به شب
۲۰
بسته دارد فلک چو کوه کمر
۲۱
در صف کین او ز چپ و ز راست
۲۲
کند باشد درخش را خنجر
۲۳
در برکه ز حرص افسر او
۲۴
همچو لاله ست چهره گوهر
۲۵
در دل کان ز بیم بخشش او
۲۶
چون زریرست باز گونه زر
۲۷
چون برانگیخت عزم نافذ او
۲۸
زیبدش صبح و مهر تیغ و سپر
۲۹
چون فرو داشت عزم ثابت او
۳۰
برنداردش عاصف و صرصر
۳۱
عدل او بانگ زد چنان بر ظلم
۳۲
که ز گوگرد بازجست آذر
۳۳
بر او بار لطف چندان کرد
۳۴
که بر آذر شکوفه گشت شرر
۳۵
داد پر پر امیدواران را
۳۶
ساقی جود او شراب بطر
۳۷
برد خوش خوش ضعیف حالان را
۳۸
ساقی داد او خمار ز سر
۳۹
حمله ای کرد سطوتش چونانک
۴۰
فتنه را شد مصاف زیر و زبر
۴۱
در سر و در شکم ز شور و بلا
۴۲
آب و خون شد ز هول مغز و جگر
۴۳
ای جهان از کمال تو پیدا
۴۴
وی فلک در خصال تو مضمر
۴۵
مملکت را مناقب تو مثل
۴۶
مفخرت را مکارم تو سمر
۴۷
از پی سازهای تاج تو را
۴۸
قطره در می شود به بحر اندر
۴۹
وز پی رودهای بزم تو را
۵۰
سر به گردون همی کشد عرعر
۵۱
بر لب نیک خواه دولت تو
۵۲
آب حیوان شود می ساغر
۵۳
در کف بدسگال دولت تو
۵۴
بوی نفط سیه دهد عنبر
۵۵
گر نباشد به طبع همت تو
۵۶
چنگ بگذارد از عرض جوهر
۵۷
گر بگردد ز حال فکرت تو
۵۸
چرخ بگشاید از فلک چنبر
۵۹
تو ولی گویی و به هیچ مهم
۶۰
لفظ تدبیر تو نبوده مگر
۶۱
جزم فرمانی و به هیچ مثال
۶۲
شرط فرمان تو نبوده اگر
۶۳
همه شادی شهی نهاد کزو
۶۴
شد شکفته بهار دولت و فر
۶۵
چون تف کارزار برزد جوش
۶۶
قرص خورشید شد چو خاکستر
۶۷
چهره را خاک بیخت گونه پوست
۶۸
دیده را خار زاد نور بصر
۶۹
تیره دیدند رنگ های امید
۷۰
تیز دیدند چنگ های خطر
۷۱
گردها کرده چشم گیتی کور
۷۲
کوس ها کرده گوش گردون کر
۷۳
تیغ چون مورد گشت چون لاله
۷۴
روی چون لاله شد چو نیلوفر
۷۵
سینه چون کوره تفته در جوشن
۷۶
مغز چون کفته غنچه در مغفر
۷۷
بر بساط بسیط خوف و رجا
۷۸
برکشیده قضا حشر به حشر
۷۹
در طریق مضیق عمر و فنا
۸۰
برفکنده بلا نفر به نفر
۸۱
در مصاف و مجال هر سردار
۸۲
در شتاب و درنگ هر صفدر
۸۳
آتش و آب و باد و خاک شده
۸۴
ابرش و خنگ و بور و جم زیور
۸۵
چون سر سنگ پشت و روی امل
۸۶
گشته پنهان ز بیم تیغ و تبر
۸۷
خارپشتی شده ز نیزه و تیر
۸۸
اجل جان شکار عمر شکر
۸۹
آن زمان لا اله الا الله
۹۰
وهم نادرست کرد بر تو گذر
۹۱
موی بشکافتی به طعن و به ضرب
۹۲
کوه برداشتی به کر و به فر
۹۳
نور شد حربه تو از بس خون
۹۴
که زدش بر برخش و پهلو و بر
۹۵
بازوی عون تو گرفته قضا
۹۶
خنجر فتح تو کشیده قدر
۹۷
در خوی و خون شده زران و کفت
۹۸
باره نصرت و عنان و ظفر
۹۹
وان همه صاعقه به یک ذره
۱۰۰
در دل بأس تو نکرده اثر
۱۰۱
ملک جویان سهم کام روا
۱۰۲
دهر گیران گرد نام آور
۱۰۳
همه از هول گرز مسعودی
۱۰۴
بر سرافکنده چون زنان معجر
۱۰۵
یکی افتاده در میانه شور
۱۰۶
دیگری خسته بر کرانه شر
۱۰۷
این رها کرده همچو ماران پوست
۱۰۸
وان برآورده همچو موران پر
۱۰۹
یک جهان را به بازوی معروف
۱۱۰
بر کشفتی به حمله منکر
۱۱۱
بازگشتی به قطب شاهی شاد
۱۱۲
عون یزدان و سعی چرخ نگر
۱۱۳
تارک تاج را به صد دامن
۱۱۴
پایه تخت را به صد زیور
۱۱۵
در بپاشید بخت نیک چو ابر
۱۱۶
زرد پراکند نجم سعد چو خور
۱۱۷
هر سویی زان ظفر به هر ساعت
۱۱۸
برسانید جبرئیل خبر
۱۱۹
آفرینش مزاج کرد بدل
۱۲۰
زود از آن مژده در جهان یکسر
۱۲۱
گشت از اقبال آن عبیر گلاب
۱۲۲
خاک در دشت و آب در فرغر
۱۲۳
شب تاری نمود گونه روز
۱۲۴
زهر قاتل گرفت طعم شکر
۱۲۵
داشت روز نشستن تو به ملک
۱۲۶
فضل آن شب که داشت پیغمبر
۱۲۷
بهر آتشکده که در گیتی است
۱۲۸
راست چون یخ فسرده شد اخگر
۱۲۹
شد سیه روی صورت مانی
۱۳۰
شد نگون فرق لعبت آذر
۱۳۱
شادباش ای ملوک را مخدوم
۱۳۲
دیر زی ای زمانه را داور
۱۳۳
ملک در جمله آن مراد بیافت
۱۳۴
که همی بودش از فلک برتر
۱۳۵
نه عجب گر ز فر دولت تو
۱۳۶
جان پذیرد همی نبات و حجر
۱۳۷
حرکت گیرد و بصر یابد
۱۳۸
پنجه سرو و دیده عبهر
۱۳۹
داند ایزد که زود خواهی دید
۱۴۰
باختر زان خویش چون خاور
۱۴۱
هفت کشور گرفته و بسزا
۱۴۲
بنده ای را سپرده هر کشور
۱۴۳
تو در آن هفته چون مه و خورشید
۱۴۴
کرده و ساخته مسیر و ممر
۱۴۵
گفت احوال تو فلک پیمای
۱۴۶
کرد احکام تو ستاره شمر
۱۴۷
تا ابد خسروی تو خواهی کرد
۱۴۸
از چنین ملک خسروا برخور
۱۴۹
ملکا حال خویش خواهم گفت
۱۵۰
نیک دانم که آیدت باور
۱۵۱
در جهان هیچ گوی نشنیدست
۱۵۲
آنچه دیدست چشم من ز عبر
۱۵۳
سالها بوده ام چنان که بود
۱۵۴
بچه شیر خواره بی مادر
۱۵۵
گه بزاری نشسته ام گریان
۱۵۶
خان های ز سمج مظلم تر
۱۵۷
گه به سختی کشیده ام نالان
۱۵۸
بندهای گرانتر از لنگر
۱۵۹
گهی آن کرد بر دلم تیمار
۱۶۰
که کند زخم زخمه بر مزمر
۱۶۱
خاطرم گاهی از عنا آن دید
۱۶۲
گه به تف عود بیند از مجمر
۱۶۳
چه حکایت کنم که می بودم
۱۶۴
زآتش و خاک بالش و بستر
۱۶۵
غرقه روی و رنج راحت و خشک
۱۶۶
تشنه کور و چشم انده تر
۱۶۷
بر سر کوههای بی فریاد
۱۶۸
شد جوانی من هبا و هدر
۱۶۹
شعر من باده شد به هر محفل
۱۷۰
ذکر من تازه شد به هر محضر
۱۷۱
عفو سلطان نامدار رضی
۱۷۲
بر شب من فکند نور قمر
۱۷۳
التفات عنایتش برداشت
۱۷۴
بار رنج از تن من مضطر
۱۷۵
اصطباع رعایتش دریافت
۱۷۶
روزگار مرا به حسن نظر
۱۷۷
داد نان پاره ای که هست کفاف
۱۷۸
مر مرا با عشیرتی بی مر
۱۷۹
سوی مولد کشید هوش مرا
۱۸۰
بویه دختر و هوای پسر
۱۸۱
چون به هندوستان شدم ساکن
۱۸۲
بر ضیاع عقار پیر پدر
۱۸۳
بنده بونصر برگماشت مرا
۱۸۴
به عمل همچو نایبان دگر
۱۸۵
نایبی نیستم چنانکه مرا
۱۸۶
سازی و آلتی بود در خور
۱۸۷
مردکی چند هست بس لتره
۱۸۸
اسبکی چند هست بس لاغر
۱۸۹
گاه طبلی زنم به زیر گلیم
۱۹۰
گه تیغی کشم به زیر سپر
۱۹۱
گه جهم همچو رنگ بر کهسار
۱۹۲
گه خزم همچو مار در کردر
۱۹۳
این همه هست و شغل های عمل
۱۹۴
سخت با نظم و رونق است اندر
۱۹۵
حشمت عالی علایی تو
۱۹۶
در جهان خود همی کشد لشکر
۱۹۷
کبک و شاهین همی پرد همبال
۱۹۸
شیر و آهو همی رود همبر
۱۹۹
سرکشان را کجاست آن یارا
۲۰۰
که برآرند بر خلاف تو سر
۲۰۱
گردنان را کجاست زهره آنک
۲۰۲
پای عصیان برون نهند از در
۲۰۳
گر ز مدح تو حال و جاه مرا
۲۰۴
مستزادی بود عجب مشمر
۲۰۵
ور وجیهی شوم ز خدمت تو
۲۰۶
راست باشد ز مقتضای هنر
۲۰۷
من شنیدم که میر ماضی را
۲۰۸
بنده بود والی لوکر
۲۰۹
بس شگفتی نباشد ار باشد
۲۱۰
مادحت قهرمان چالندر
۲۱۱
تا رساند به جشن هر نظمی
۲۱۲
نقش کرده ز مدح یک دفتر
۲۱۳
سازد از طبع درج های ثنا
۲۱۴
قیمتی تر ز درج های درر
۲۱۵
لیکن از بس که دید شعبدها
۲۱۶
گام ننهد همی مگر به حذر
۲۱۷
ترسد از عاقبت که دانستست
۲۱۸
عادت عرف گنبد اخضر
۲۱۹
دشمنان دارد و عجب نبود
۲۲۰
دشمن آمد تمام را ابتر
۲۲۱
باز چون نیک تر در اندیشه
۲۲۲
نهراسد ز هیچ نوع ضرر
۲۲۳
که دل و طبع تو ز رحمت و عفو
۲۲۴
آفریدست خالق اکبر
۲۲۵
تا هیولی است اصل هر عنصر
۲۲۶
تا بود عنصر اصل هر پیکر
۲۲۷
اصل ملک تو باد ثابت فرع
۲۲۸
فرع اصل تو باد نافع بر
۲۲۹
امرهای زمانه وصف تو را
۲۳۰
مهر همراه و مشتری همبر
۲۳۱
بزم های سپهر نعت تو را
۲۳۲
ماه ساقی و زهره خنیاگر