غزل شمارهٔ ۱۰۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دل به ره باز نیامد به فسون وعّاظ
۲
زان که چون خشم فسون خوان تواش نیست حفاظ
۳
غمزه هر لحظه به خونریز دلم تیز مکن
۴
قَد کَفانِی قَتَلتَنی زَمَراتِ الالحاظ
۵
چشم خوش خواب تو شد راهزن بیداران
۶
همچنان خواب خوشش باد و مبادش ایقاظ
۷
گر تو نرمی کنی امروز و درشتی نکنی
۸
لایضُرُّونک فی الحَشر شَدادُ و غَلاظ
۹
شبه گر می طلبی بر سخن ابن حسام
۱۰
اِنَّها خالیةُ عَن شُبهاتِ الاَلفاظ