غزل شمارهٔ ۱۷۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بر گرد مه ز غالیه پرگار می کشی
۲
بر طرف روز نقش شب تار می کشی
۳
آن روز شد که راز نهان داشتم که باز
۴
رازم چو روز بر سر بازار می کشی
۵
زنار زلف آتش عشقت بلا شدند
۶
زین باز می کُشی و به زنَّار می کَشی
۷
دل چند گه ز فتنه چشم تو رسته بود
۸
بازش بدام طُّره ی طَّرار می کشی
۹
زآشوب چشم توست که ابن حسام را
۱۰
از صومعه به خانه خمّار می کشی