شمارهٔ ۸۲ - هم در مدح اتسز گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
رایت شهریار دین گستر
۲
سایه افگند بر جهان یکسر
۳
مسرعات فلک رسانیدند
۴
خبر فتح او بحر کشور
۵
رونقی یافت ملت ایزد
۶
قوتی یافت شرع پیغمبر
۷
قلب فتنه گشت زار و نزار
۸
خانهٔ بغی گشت زیر و زبر
۹
بحسام علاء دولت و دین
۱۰
شاه صفدر ، خدایگان بشر
۱۱
بوالمظفر، پناه ملک ، اتسز
۱۲
که بدو ملک را فزون خطر
۱۳
آن سپهر جلال و مهر شرف
۱۴
آن مکان نوال و کان هنر
۱۵
آن ستوده بظاهر و باطن
۱۶
و آن گزیده بمخبر و منظر
۱۷
وانکه باغ سخاوت او را
۱۸
نیست جز فتح و نصر هیچ ثمر
۱۹
گردن دهر و گوش گیتی را
۲۰
در آثار او شده زیور
۲۱
تارک ماه و فرق فرقد را
۲۲
خاک اقدام او شده افسر
۲۳
متحلی بنام او سکه
۲۴
متبهج بیاد او منبر
۲۵
عنف و لطفش دلیل خوف و رجا
۲۶
مهر و کینش نشان نفع و ضرر
۲۷
لفظ او را رشک لؤلؤ لالا
۲۸
رأی او شرم زهرهٔ ازهر
۲۹
خیره مانده زخط او دیبا
۳۰
طیره گشته ز خلق او عنبر
۳۱
نایب کمترین او کسری
۳۲
حاجب کمترین او قیصر
۳۳
ای تو اندر میان چرخ و زمین
۳۴
لیکن از چرخ و از زمین برتر
۳۵
هست مر آش فروزان را
۳۶
زبر و زیر دود و خاکستر
۳۷
اصل مهر ترا سعادت فرع
۳۸
شاخ کین ترا شقاوت بر
۳۹
صدر فرخندهٔ تو چون جنت
۴۰
دست بخشندهٔ تو چون کوثر
۴۱
از تو رایات مملکت عالی
۴۲
وز تو آیات مکرمت مظهر
۴۳
دل اعدای تو شب تاریک
۴۴
وندر آن شب سنان تو اختر
۴۵
و آنکه آن اخترست رهبر مرک
۴۶
اختر ، آری ، بشب بود رهبر
۴۷
شهریارا، بعون حق بردی
۴۸
بسوی کشور عدو لشکر
۴۹
لشکری در نبات چون بابل
۵۰
سپهی ؛ در نفاذ ، چون صرصر
۵۱
همه قاهر تر از سپهر و نجوم
۵۲
همه قادرتر از قضا و قدر
۵۳
بگه وقفه یک بیک صف دار
۵۴
بگه حمله سر بسر صفدر
۵۵
جان ربایان نیزه چون رستم
۵۶
دژ گشایان بتیغ چون حیدر
۵۷
چرخ از زخم تیرشان بفزع
۵۸
مرگ از نوک رمحشان بحذر
۵۹
با هز بران بیشه هم بالین
۶۰
با پلنگان بکوه هم بستر
۶۱
زیر ران تو باره ای ، که ازو
۶۲
وهم خیره شود بکر و بفر
۶۳
مشتری جبهت و قمر رفتار
۶۴
آسمان گردش و زمین پیکر
۶۵
سوی بالا چو دعوت مظلوم
۶۶
سوی پستی چو رحمت داور
۶۷
چشم چرخ از غبار او شده کور
۶۸
گوش دهر از صهیل او شده کر
۶۹
ماهیان زو بحیرت اندر بحر
۷۰
آهوان زو بعبرت اندر بر
۷۱
در کفت خنجری چون بصفا
۷۲
لیک زو جان صفدران بخطر
۷۳
چرخ نی و چو چرخ پر زینت
۷۴
بحرنی و چو بحر پر گهر
۷۵
فتح بر صفحه های او پیدا
۷۶
مرگ در چشمه های او مضمر
۷۷
لاله روید بحر بگاه ازو
۷۸
ورچه دارد نهاد نیلوفر
۷۹
قاهر صد هزار تاج و کلاه
۸۰
و آفت صد هزار خود و سپر
۸۱
آب کردار و آتش از بیمش
۸۲
مستقر گشته در صمیم حجر
۸۳
راندی و پس بباره ای معروف
۸۴
بر یکی قلعه ای زدی منکر
۸۵
در بلندی برابر جودی
۸۶
در حصینی برابر خیبر
۸۷
گفته با اختران تابان سر
۸۸
برده بر آسمان گردان سر
۸۹
گرد آن قلعه باره ای محکم
۹۰
در متانت چو صد اسکندر
۹۱
پیش آن باره خندق معظم
۹۲
در مهابت چو بحر بی معبر
۹۳
معدن صد هزار کینه شور
۹۴
موضوع صد هزار فتنه و شر
۹۵
بگسلد شیر از شکوهش پی
۹۶
بفگند مرغ از نهیبش پر
۹۷
اندران قلعه شیر مردانی
۹۸
همه هنگام حرب شیر شکر
۹۹
همه در جسم پر دلی چو روان
۱۰۰
همه در چشم صفدری چو بصیر
۱۰۱
صورت کینه را شده مایه
۱۰۲
عرض فتنه را شده جوهر
۱۰۳
دل سیاهان بخشم چون لاله
۱۰۴
شوخ چشمان بحرب چون عبهر
۱۰۵
نیزه هاشان چو مار گرزهٔ بد
۱۰۶
بارهاشان چو شیر شرزهٔ نر
۱۰۷
کوششی کردی اندران موضوع
۱۰۸
که از آن ماند آسمان بعبر
۱۰۹
در زمانی کز آتش هیجا
۱۱۰
همه روی هوا گرفت شرر
۱۱۱
عرصهٔ حربگاه شد ز غریو
۱۱۲
سهمگین تر ز عرصهٔ محشر
۱۱۳
تیر بانده گشت چو باران
۱۱۴
تیغ رخشنده گشت چو آذر
۱۱۵
صحن هامون ز تیغ شد روشن
۱۱۶
روی گردون ز گرد شد اعبر
۱۱۷
یاس بر بست مرامل را راه
۱۱۸
خوف بگشاد مراجل را در
۱۱۹
مجتمع گشته نیزه و سینه
۱۲۰
مقترن گشته خنجر و حنجر
۱۲۱
گشته تا زنده ادهم و اشهب
۱۲۲
گشته گسترده ارزق و احمر
۱۲۳
وز علمهای مختلف اشکال
۱۲۴
رزمگه شد چو گنبد اخضر
۱۲۵
رفتی اندر مصاف وز هولت
۱۲۶
جنت عدن خصم شد چو سقر
۱۲۷
حمله بردی سوی یمن و یسار
۱۲۸
وز پی تو ز یمن و یسر حشر
۱۲۹
بر تن از سعی دولتت جوش
۱۳۰
بر سر از حفظ ایزدت مغفر
۱۳۱
چرخ از نعرهٔ تو شد ناله
۱۳۲
دهر از حملهٔ تو شد مضطر
۱۳۳
در فتادی بلکشر اعدا
۱۳۴
همچو آتش بمرغزار اندر
۱۳۵
لاجرمشان بسوختی چونانک
۱۳۶
زان طوایف نه خشک ماند و نه تر
۱۳۷
گاه کردی دو را یکی از رمح
۱۳۸
گاه کردی یکی دو از خنجر
۱۳۹
من شنیدم که : با محمد خان
۱۴۰
از سران سپاه ترک و از خزر
۱۴۱
بر در آن حصار جمع شدند
۱۴۲
صد هزاران سوار جوشن ور
۱۴۳
همه با تیغ های آتشبار
۱۴۴
همه با نیزه های آهن در
۱۴۵
مدتی کارزار کرد ولیک
۱۴۶
هیچ گونه ندید روی ظفر
۱۴۷
عاقبت بازگشت بی مقصود
۱۴۸
مال و مردش شده هبا و هدر
۱۴۹
بس غرورا! که از محمد خان
۱۵۰
بودشان در دماغ کرده مقر
۱۵۱
لیک امروز گرز تو نگذاشت
۱۵۲
زان غرور اندران دماغ اثر
۱۵۳
خسروا، الب سنغر غازی
۱۵۴
یافت از خدمت تو هشمت و فر
۱۵۵
منهزم گشته از برادر خویش
۱۵۶
بسوی حضرت تو کرد گذر
۱۵۷
از بلای زمانه گشته روان
۱۵۸
وز جفای سپهر جسته مفر
۱۵۹
جز بدین بارگاه فرخنده
۱۶۰
ز حوادث نیافت هیچ مقر
۱۶۱
مدتی بس مدید بود بطوع
۱۶۲
چاکران ترا کمین چاکر
۱۶۳
گاه بر درگه تو کرده سجود
۱۶۴
گاه در خدمت تو بسته کمر
۱۶۵
حال او را پس از خلل دریافت
۱۶۶
چشم افضال تو بحسن نظر
۱۶۷
تا بجایی رسید از رتبت
۱۶۸
کز برادر فزون شد و ز پدر
۱۶۹
راه کفران سپرد در عالم
۱۷۰
خود ز کفران چه خصلتیست بتر؟
۱۷۱
برد کیفر زتیغ تو ، لابد
۱۷۲
هر که کافر شود برد کیفر
۱۷۳
شد ز مادر جدا و لیک زمین
۱۷۴
در کنارش کشید چون مادر
۱۷۵
شاد باش ، ای ستاره را مقصد
۱۷۶
دیر زی ، ای زمانه را مفخر
۱۷۷
تویی آن سروری ، که هست امروز
۱۷۸
در تو سجده گاه هر سرور
۱۷۹
روز هیجا نهیب خنجر تو
۱۸۰
مغفر سرکشان کند معجر
۱۸۱
وندر اصلاب بدسگالانت
۱۸۲
پسر از بیم تو شود دختر
۱۸۳
گر پسر زاید از عدوت ، آید
۱۸۴
روز عمرش ز خنجر تو به سر
۱۸۵
باحسام تو دشمنان ترا
۱۸۶
نیست جز ماتم از وجود پسر
۱۸۷
ای شده ذات تو بعلم علم
۱۸۸
وی شده نام تو بفضل سمر
۱۸۹
بشنو این نظم را ، که هر بیتش
۱۹۰
هست افزون ز صد خزانهٔ زر
۱۹۱
در طراوت چو دسته های سمن
۱۹۲
در حلاوت چو تنگهای شکر
۱۹۳
وقت انشای او بسان صدف
۱۹۴
پر شود گوش سامعان ز درر
۱۹۵
تا که آیین شاعری آمد
۱۹۶
هیچ شاعر چنین نگفت دگر
۱۹۷
گر نداری کلام من مقبول
۱۹۸
ورت ناید حدیث من باور
۱۹۹
شو ز ابیات رفتگان بر خوان
۲۰۰
یا در اشعار ماندگان بنگر
۲۰۱
تا بدانی که: هیچ رونق نیست
۲۰۲
اختران را بپیش چشمهٔ خور
۲۰۳
تا بتابد بر آسمان خورشید
۲۰۴
تا بروید ز بوستان عرعر
۲۰۵
باد گیتی بعدل تو تازه
۲۰۶
باد عالم بعلم تو انور
۲۰۷
دولتت باد سال و مه تابع
۲۰۸
ایزدت باد روز و شب یاور
۲۰۹
در معالی و منقبت خوش باش
۲۱۰
وز بزرگی و مملکت بر خور
۲۱۱
مر جهان را بخرمی بگذار
۲۱۲
لیک تا حشر از جهان مگذر