شمارهٔ ۱۶۱ - در مدح علاء الدوله اتسز
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
منت خدای را ، که بتأیید آسمان
۲
آمد بمستقر خلافت خدایگان
۳
فخر ملوک نصرة دین ، خسوری کزوست
۴
هم رامش زمین و هم آرامش زمان
۵
عالی علاء دولت و دین کز علو جاه
۶
در دهر مقتدا شد و در ملک قهرمان
۷
آن شهریار غازی و آن میر کامگار
۸
آن پشت دین تازی و آن روی دودمان
۹
شاهی ، که از لطایف اخلاق فرخش
۱۰
گردد صمیم بادیه چون صحن بوستان
۱۱
شاهی ، که حادثات زمانه بخفت خوش
۱۲
تا بر زمانه حشمت او گشت پاسبان
۱۳
در چشم جود و جسم کرم طبع و دست او
۱۴
بایسته تر زدیده و شایسته تر زجان
۱۵
یابد سگال کوشش او خوف بی رجا
۱۶
بر نیک خواه بخشش او سود بی زیان
۱۷
بر حکم چرخ حکمت او گشته مطلع
۱۸
وز سر فتح خنجر او بوده ترجمان
۱۹
ای باز کرده از پی مواکب دولت بزیر چنگ
۲۰
عزم ترا مراکب نصرة بزیر ران
۲۱
بر باره ای نشسته، که با سیر اوست تنگ
۲۲
هم شاهراه انجم و هم عرصهٔ جهان
۲۳
چون بحر با مهابت و چون کوه باشکوه
۲۴
چون چرخ با صلابت و چون دهر با توان
۲۵
ثابت بگاه و قفه نمایندهٔ یقین
۲۶
مسرع بگاه حمله نمایندهٔ گمان
۲۷
در ظلمت غبار و غا نور جبهتش
۲۸
تابنده چون ضیا و شرر در دل دخان
۲۹
اطراف او چو خامه و در سیر طی کند
۳۰
چون نامه هفت قسم زمین را بیک زمان
۳۱
تیغی ترا بدست ، که بروی مبینست
۳۲
از فتح صد امارت و از مرگ صد نشان
۳۳
با صفوت روان و شود وقت کار زار
۳۴
با قالب مخالف دین جفت چون روان
۳۵
از حد او نباشد افلاک را نجات
۳۶
وز ضرب او نباشد ایام را امان
۳۷
دارد نهاد و گونهٔ نیلوفری ولیک
۳۸
خاک مصاف گیر ازو رنگ ارغوان
۳۹
تو بر چنان براق که دارد شرف دلیل
۴۰
در کف چنین حسام که دارد ظرف نشان
۴۱
لشکر کشیده زیر حصاری ، که صحن اوست
۴۲
هم معدن تجارت و هم جای امتحان
۴۳
انواع فتنه را شده اطراف او مقر
۴۴
و اسباب کینه را شده اکناف او مکان
۴۵
بتوان ازو مشاهده کرد بچشم سر
۴۶
کیفیفت کواکب و اشکال آسمان
۴۷
جاسوس اختران شود و ناظر فلک
۴۸
بر سطح او بمدت نزدیک پاسبان
۴۹
وانگاه ساخته ز پی انس جان خویش
۵۰
رزمی که خیره گردد ازو عقل انس و جان
۵۱
تا زنده گشته همچو دعای ملک سوار
۵۲
بارنده گشته همچو قضای فلک سنان
۵۳
اندر مصاف انجمن هیجا شده پدید
۵۴
وندر غبار انجم گردون شده نهان
۵۵
از هول پاره گشته ظفر جوی را جگر
۵۶
وز بیم گنگ گشته سخن گوی را زبان
۵۷
از عجز گردنان همه چون بی روان بدن
۵۸
وز ضعف سرکشان همه چون بی بدن روان
۵۹
همه رخنه گشته خنجر جان سوز از ضراب
۶۰
هم پاره گشته نیزهٔ دلدوز از طعان
۶۱
تو در مصاف رانده ز بهر مبارزان
۶۲
سوفار تیز کوه قرین زه کمان
۶۳
از تیردان بنصرة حق برکشیده تیر
۶۴
و آنگه تن مبارز مخاف خود کرده تیردان
۶۵
بر سینها گماشته زو بین تن گداز
۶۶
بر فرقها گذاشته شمشیر جان ستان
۶۷
دلها شده ز حملهٔ یکران تو سبک
۶۸
سرها شده ز هیبت پیکان تو گران
۶۹
بس رود بر کرانهٔ دریا شده پدید
۷۰
از خون دشمنان تو دریای بی کران
۷۱
جام هلاک داده بحساد ناشتا
۷۲
عزم رجوع کرده باحباب ناگهان
۷۳
باز آمدی بمرکز عزت بکام دل
۷۴
از روزگار خرم و از بخت شادمان
۷۵
در پای دولت تو ثریا شده بکار
۷۶
بر دست نصرة تو مجره شده عنان
۷۷
از کارگاه چرخ سوی بارگاه تو
۷۸
نگسسته کاروان سعادت ز کاروان
۷۹
ای بر هلاک دشمن وای بر مراد دوست
۸۰
چون روزگار چیره و چون چرخ کامران
۸۱
چشم ظفر قریر شد ایرا که گرز تو
۸۲
چون سرمه کرد در تن بدخواه استخوان
۸۳
در محفل اکابر و در مجمع ملوک
۸۴
دستان دستبرد تو گشتست داستان
۸۵
خیره شود ز رأی منبر تو مهر و ماه
۸۶
طیره شود ز کف جواد تو بحر و کان
۸۷
با سیر بارهٔ تو چه هامون ، چه کوهسار؟
۸۸
با طعن نیزهٔ تو چه خارا چه پرنیان؟
۸۹
نه پر نعیم تر ز عطای تو مایده
۹۰
نه تازه روی تر ز سخای تو میزبان
۹۱
ماند به خلد صدر تو ، کز اتصال اوست
۹۲
هم عز با تواتر و هم ناز جاودان
۹۳
شاها ، تویی که هر چه دهند از هنر خبر
۹۴
باشد به پیش خاطر میمون تو عیان
۹۵
دانی و نیک دانی کندر کمان فضل
۹۶
گردون پیر نیز نبیند چو من جوان
۹۷
بر کشور سخن چو منی نیست پادشاه
۹۸
بر لشکر هنر چو منی نیست پهلوان
۹۹
سرمایهٔ عرب شد و پیرایهٔ عجم
۱۰۰
طبعم گه معانی و نطقم گه بیان
۱۰۱
در شعر من نیابی مسروق و منتحل
۱۰۲
در نظم من نبینی ایطا و شایگان
۱۰۳
اشعار پر بدایع دوشیزهٔ منست
۱۰۴
بی شایگان و لیک به از گنج شایگان
۱۰۵
گر عاقلی بجان بخرد مدحت مرا
۱۰۶
ارزان بود هنوز ، چه ارزان ؟ که رایگان
۱۰۷
کردم وطن در تو ، که مرغان نیک پی
۱۰۸
جز در مکان امن نسازند آشیان
۱۰۹
ناگشته بر جماعت اوباش حمد گوی
۱۱۰
تا بوده بر ستانهٔ جهال مدح خوان
۱۱۱
در خدمت تو بسته هم از اول اعتقاد
۱۱۲
بر مدح تو گشاده هم از ابتدا دهان
۱۱۳
با مهر حضرت تو قرین کرده جان وتن
۱۱۴
وز بهر تو رها کرده خان و مان
۱۱۵
بر درگه تو بد نبود مادحی چو من
۱۱۶
در وقت نوبهار و بهنگام مهرگان
۱۱۷
بودم بسعی بخت خداوند نظم و نثر
۱۱۸
گشتم بخدمت تو خداوند نام و نان
۱۱۹
شد با تنم بخدمت تو فخر آشنا
۱۲۰
شد با دلم بمدحت تو چرخ مهربان
۱۲۱
گر من عطا برم زکف تو ، عجب مدار
۱۲۲
ور من غنی شوم ز در تو ، عجب مدان
۱۲۳
بس کس که بود گرسنه زین پیش و ز سخات
۱۲۴
سکبا همی برون دهد اکنون ز ناودان
۱۲۵
ای جود جسته با کف کافیت اتحاد
۱۲۶
وی فضل کرده با دل صافیت اقتران
۱۲۷
حاسد خسی و ناکسی اندر میان نهاد
۱۲۸
مردی و مردمی همه برداشت از میان
۱۲۹
از قصد این و آن نیم ایمن بجان و سر
۱۳۰
نه در میان خانه ، نه در راه نردبان
۱۳۱
دانی که بر نیابد شخصی چو من ضعیف
۱۳۲
با مکر و با عداوت صد خام قلتبان
۱۳۳
در حق من هزار هزاران نظر کنی
۱۳۴
گر ظلم این گروه بگویم یکان یکان
۱۳۵
در غیبت رکاب تو ضایع شدم ، بلی
۱۳۶
ضایع شود رمه ، چو نباشد برو شبان
۱۳۷
حقا که می بلرزم بر عمر خویشتن
۱۳۸
از کید این گروه ، چو از باد خیزران
۱۳۹
نار کفیده شد دل من در غم و کنون
۱۴۰
بر رخ همی فتد زره دیده ناردان
۱۴۱
مژگان من بدیده در و تن بجامه در
۱۴۲
گشت از سهر چو سوزن و از غم چو ریسمان
۱۴۳
رویم ز خون چو چشم خروس و نشسته من
۱۴۴
بر فرش حادثات چو بر بیضه ماکیان
۱۴۵
بر هجو من قلم ببنان اندرون گرفت
۱۴۶
آنکس که بینمش چو قلم در خور بنان
۱۴۷
غم نیستی ، اگر چو منستی حسود من
۱۴۸
از نام نیک و عز تن وصیت خاندان
۱۴۹
مرکب چگونه تازد با این و آن بفضل؟
۱۵۰
آنکس که بوده باشد مرکوب این و آن
۱۵۱
شاها ، روا مدار که از دشمنی خسیس
۱۵۲
بیند تن نفیس هوا خواه من هوان
۱۵۳
تا خط یار باشد مانند غالیه
۱۵۴
تا جعد دوست باشد مانند ضیمران
۱۵۵
از کردگار هر چه مرادت بود بیاب
۱۵۶
وز روزگار هن چه نشاطت بود بران
۱۵۷
گاهی بپای قدر بساط شرف سپر
۱۵۸
گاهی بدست جاه نهال کرم نشان
۱۵۹
تا بزم و رزم باشد ، از کف و از حسام
۱۶۰
در رزم سرفشان کن و در بزم زرفشان
۱۶۱
فارغ نباش هیچ همه ساله اینچنین:
۱۶۲
یا کشوری عطا ده ، یا عالمی ستان
۱۶۳
عیدت خجسته باد و خزانت بهار باد
۱۶۴
عید عدو وعید و بهار عدو خزان
۱۶۵
خد موافقان تو بادا چو لاله برک
۱۶۶
روی مخافان تو بادا چو زعفران
۱۶۷
این نظم من بماند تا روز رستخیز
۱۶۸
تا نظم من بماند در مملکت بمان
۱۶۹
هم خواسته بخنجر و هم یافته بجود
۱۷۰
از خصم من تو یرمق و من از تو یرمغان