شمارهٔ ۳ - هم در مدح اتسز گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای برده آتش رخ تو آب روی من
۲
رفته دل از محبت و رفته ز کوی من
۳
با روی نیکوی تو نماندست هیچ بد
۴
کز روی نیکوی تو نیامد بروی من
۵
نی از تو هیچ وقت سلامی بنزد من
۶
نی از تو هیچ گونه پیامی بسوی من
۷
من بی تو وز برای تو بر خاسته مقیم
۸
شهری بجستجوی من و گفتگوی من
۹
آبم مبر ، که بارد گر در پناه شاه
۱۰
خواهد روان شد آب سعادت بجوی من
۱۱
خوارزمشاه ، اتسز غازی ، علاء دین
۱۲
پشت و پناه ملت تازی ، علاء دین
۱۳
جانا ، ز مهر مگذر و آهنگ کین مکن
۱۴
بر جان من ز لشکر هجران کمین مکن
۱۵
اندر فراق آن دهن همچو خاتمت
۱۶
از گوهر سرشک رخم پر نگین مکن
۱۷
تو ماه آسمانی و ما را بدست ظلم
۱۸
در زیر پای هجر چو خاک زمین مکن
۱۹
با خصم من مساز و بآتش مرا مسوز
۲۰
با من رهی ز بهر چنین مکن
۲۱
آن دل که مدح خسرو صاحب قران دروست
۲۲
او را تو با جفای زمانه قرین مکن
۲۳
آن خسروی که بر همه اعدا مظفرست
۲۴
خورشید دین و داد ، ملک بوالمظفرست
۲۵
شاهی ، کزو ممالک دنیا شرف گرفت
۲۶
تیرش صمیم سینهٔ اعدا هدف گرفت
۲۷
او هست از سلف خلف صدق ، لاجرم
۲۸
عهد و لوا و مسند و تخت سلف گرفت
۲۹
اسلام در جوار امانش پناه یافت
۳۰
و اقبال در ظلال جلالش کنف گرفت
۳۱
او در دولتست و گرفتست ملک ازو
۳۲
آن رتبت و جلال که از در صدف گرفت
۳۳
افزود جاه لشکر ایمان بعون او
۳۴
تا او بحرب تیغ یمانی بکف گرفت
۳۵
گیتی همیشه بستهٔ پیمان او بود
۳۶
چرخ آن کند که موجب فرمان او بود
۳۷
شاها ، تویی که دولت و دین در کنار تست
۳۸
اقبال تابع تو و تأیید یار تست
۳۹
در هیچ روزگار نبودیت ملک را
۴۰
این قدر و این جلال که در روزگارست
۴۱
قهر عدو بنصرة اسلام شغل تست
۴۲
کسب ثنا ببخشش اموال کار تست
۴۳
چرخ ارچه مسرعست ، اسیر مضای تست
۴۴
کوه ارچه ساکنست ، غلام وقار تست
۴۵
فخر تبار خویشی و جاوید باد فخر
۴۶
گر چه تفاخر همه خلق از تبار تست
۴۷
ای رأی پیر تو همه اسلام کرده شاد
۴۸
بخت جوان موافق آن رأی پیر باد
۴۹
آن صفدری ، که نیست همال تو صفدری
۵۰
در کان چون تو نیودست گوهری
۵۱
هر نقطه ای ز جاه عریض تو عالمی
۵۲
هر شعله ای ز رأی منبر تو اختری
۵۳
صدر تو خلد و مدحت من آب کوثرست
۵۴
مر خلد را گزیر نباشد ز کوثری
۵۵
آراسته بمدح ستایشگران بود
۵۶
هر جایکه که هست سریری و افسری
۵۷
این دولت مبارک و این بارگاه را
۵۸
دانی که نیست چاره ز چون من ثناگری
۵۹
ای بس خزانه ها که بمداح داده اند
۶۰
تا این خزانه های مدایح نهاده اند
۶۱
ای آنکه از کمال تو در روزگار تو
۶۲
همچون بهشت گشته بلاد و دیار تو
۶۳
انصاف کی بود که کشد جور روزگار
۶۴
مداح پایگاه تو در روزگار تو ؟
۶۵
بازی کزو شکار تو مرغی بود حقیر
۶۶
باشد عزیز در کنف زینهار تو
۶۷
بر دست دولت تو من آن باز فرخم
۶۸
کز من بود ثنای مخلد شکار تو
۶۹
انصاف آن بود که: مرا همچو دیگران
۷۰
امنی بود ز جور فلک در جوار تو
۷۱
جورست پیشه گنبد فیروزه فام را
۷۲
آخر غلام توست، ادب کن غلام را
۷۳
در دولت تو اسب معالی بتاختم
۷۴
وز نعمت تو نرد امانی بباختم
۷۵
در صدرها بمدحت تو رخ فروختم
۷۶
بر سروران بخدمت تو سر فراختم
۷۷
تو حق من بمکارم شناختی
۷۸
من حق صدر تو مدایح شناختم
۷۹
گفتم ترا ثنای چو شهد و روان خویش
۸۰
چون موم اندر آتش فکرت گداختم
۸۱
خاطر بسوختم بشبان، تا بمدح تو
۸۲
چندین هزار عقد جواهر بساختم
۸۳
بر جامهٔ ثنای تو کردم من آن تراز
۸۴
کز حسن آن برشک بود لعبت طراز
۸۵
قومی، که در تتبع احوال بنده اند
۸۶
نام وفا ز دفتر مردی فگنده اند
۸۷
پیوسته در محاسد فضل خادمند
۸۸
همواره در منازعت کار بنده اند
۸۹
از هیبت تغیر رأی رفیع تو
۹۰
من روز و شب بگریه و ایشان بخنده اند
۹۱
پازهر التفات تو باید همی مرا
۹۲
کین طایفه بفعل چو زهر گزنده اند
۹۳
از چاه غم بر آیم، اگر دست گیرم
۹۴
وین ها در او فتند بچاهی که کنده اند
۹۵
آن کس که مدح خان چو تو پادشاه بود
۹۶
ترسان ز کید هرکس و ناکس چرا بود؟
۹۷
شاها، بنام نیک یکی شمع برفروز
۹۸
پروانه وار نقش بدیها بدان بسوز
۹۹
مقبل کسا! که مدح و ثنا جست، پیش از انک
۱۰۰
عاجز شد از مصایب این عالم عجوز
۱۰۱
گرچه عطا کند بمکافات یک ثنا
۱۰۲
والله گزارده نشود حق او هنوز
۱۰۳
چون نان روز روز بمادح همی دهند
۱۰۴
یابند جاودانه ازو نام دل فروز
۱۰۵
دادند زیرکان که: بود بنزد عقل
۱۰۶
این نام جاودانه از آن نان روز روز
۱۰۷
جز سوی نام نیک خردمند ننگرد
۱۰۸
نام نکو بماند و این عمر بگذرد
۱۰۹
شاها، ز حضرت تو حوادث تو بعید باد
۱۱۰
و اوقات تو بیمن چو فرخنده عید باد
۱۱۱
در تیغ تست باس شدید وز خشم تو
۱۱۲
بر خصم دولت تو عذاب شدید باد
۱۱۳
چون اوج چرخ گوشهٔ قصرت رفیع گشت
۱۱۴
تا روز حشر مدت عمرت مدید باد
۱۱۵
از دست فتنه در صف بازار اضطراب
۱۱۶
ارواح دشمنان تو در من یزید باد
۱۱۷
ای گشته کار کرد تو عنوان مملکت
۱۱۸
عنوان مدح های تو شعر رشید باد