بخش ۳۹ - زیادت شدن اندوه مجنون از شوهر کردن لیلی و از انسیان بگسستن و با وحشیان پیوستن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آن عاشق از خرد رمیده
۲
زاندیشه نیک و بد رهیده
۳
از مستی عشق بود مجنون
۴
دادش به میان مستی افیون
۵
داغی ز فراق یار بودش
۶
یک داغ دگر بر آن فزودش
۷
لیکن داغی فزون ز هر داغ
۸
آشفت ز عشق داغ بر داغ
۹
واکرد ز انس ناکسان خوی
۱۰
وآورد به سوی وحشیان روی
۱۱
از کین کسان چو شست سینه
۱۲
با او دگری نجست کینه
۱۳
با وی همه وحش رام گشتند
۱۴
در انس به وی تمام گشتند
۱۵
می رفت به کوه و دشت چون شاه
۱۶
با او سپه وحوش همراه
۱۷
بنهاده به پای هر درختی
۱۸
بودش از ریگ و سنگ تختی
۱۹
چون بر سر تخت خود نشستی
۲۰
گردش دد و دام حلقه بستی
۲۱
از پرتو عدل شه بر ایشان
۲۲
بودند به هم ز صلح کیشان
۲۳
آهو از گرگ رم نکردی
۲۴
نخجیر ز شیر غم نخوردی
۲۵
نخجیر به ره ز لعب سازی
۲۶
کردی به دم پلنگ بازی
۲۷
رفتندی چون شدی ره اندیش
۲۸
گوران چو جنیبتش پس و پیش
۲۹
بودی چو قدم زدی به هر راه
۳۰
جاروب کشیش کار روباه
۳۱
تا بنشاندی ز ره تف و تاب
۳۲
از اشک خودش زدی گوزن آب
۳۳
بالای سرش ز چتر داری
۳۴
زاغان سیه به حق گزاری
۳۵
ور زانکه شدی گهیش میلی
۳۶
تا نامه کند به سوی لیلی
۳۷
آهو قلمش ز ساق دادی
۳۸
وز جلد سرین ورق گشادی
۳۹
بردیش به رسم نیکخواهی
۴۰
از چشم سیاه خود سیاهی
۴۱
می رفت چنین نشید خوانان
۴۲
از دیده سرشک لعل رانان
۴۳
وآهو بچه گان به خیر و خوبی
۴۴
پیش قدمش به پایکوبی
۴۵
ناگاه به روضه ای رسیدند
۴۶
وز دور جماعتی بدیدند
۴۷
از سبزه به زیر پا بساطی
۴۸
چون لاله ز جام می نشاطی
۴۹
مجنون از دور ره بگرداند
۵۰
زیشان خطر سپه بگرداند
۵۱
زان قوم یکی شناخت او را
۵۲
وز ساز ثنا نواخت او را
۵۳
کای سرور عاشقان شیدا
۵۴
در روی تو نور عشق پیدا
۵۵
وی خانه خراب این خرابات
۵۶
رسته ز قبیله و قرابات
۵۷
وی راهسپر به پای تجرید
۵۸
تنها رو تنگنای تفرید
۵۹
وی فرق دو نیم تیغ اندوه
۶۰
بنشسته به زیر تیغ چون کوه
۶۱
سوگند به آنکه مست اویی
۶۲
نی پا و نه سر ز دست اویی
۶۳
سوگند به آنکه زندگانی
۶۴
جز دولت وصل او ندانی
۶۵
سوگند به لعل آبدارش
۶۶
سوگند به جعد تابدارش
۶۷
سوگند به آهوان مستش
۶۸
جادومنشان می پرستش
۶۹
سوگند به آن دو ابر مه پوش
۷۰
کش جای گرفته بر بناگوش
۷۱
کز ما مگذر بدین روانی
۷۲
بر ما مشکن ز دل گرانی
۷۳
دیریست که ما شکسته ای چند
۷۴
هستیم به وصلت آرزومند
۷۵
تا گردان است دور عالم
۷۶
امروز رسیده ایم با هم
۷۷
نبود پس ازین بریدن ما
۷۸
معلوم به هم رسیدن ما
۷۹
پیش آ که به هم دمی برآریم
۸۰
با یکدیگر غمی گذاریم
۸۱
مجنون چو نیازمندیش دید
۸۲
وآیین رضا پسندیش دید
۸۳
بگذاشت به جای خود سپه را
۸۴
بر مجلسیان فکنده ره را
۸۵
پرسید که این چه سرزمین است
۸۶
کش خاک به نرخ مشک چین است
۸۷
گفتند نواحی حجاز است
۸۸
رحلتگه هر که پاکباز است
۸۹
لیلی صد بار محمل اینجا
۹۰
رانده ست گرفته منزل اینجا
۹۱
با همقدمان خود درین جای
۹۲
مشکین دامان کشیده در پای
۹۳
این خاک که همچو مشک خوشبوست
۹۴
از مشک افشانی دامن اوست
۹۵
مجنون چو شنید این سخن را
۹۶
بر جای ندید خویشتن را
۹۷
خود را به زمین چو سایه انداخت
۹۸
بانگی زد و این نشید پرداخت
۹۹
کای همنفسان کزین دیارید
۱۰۰
وز دلبر من سخن گزارید
۱۰۱
جان من و دل فدایتان باد
۱۰۲
سر خاک به زیر پایتان باد
۱۰۳
اینجا نه هوای کعبه دارم
۱۰۴
نی نیت آنکه حج گزارم
۱۰۵
مقصوم ازین طواف لیلی ست
۱۰۶
باقی همه پیش او طفیلی ست
۱۰۷
نتوان چو به کوی او گذشتن
۱۰۸
سودی نکند به کعبه گشتن
۱۰۹
حج همه عمره دیدن اوست
۱۱۰
بی او حج و عمره ام نه نیکوست
۱۱۱
تیر وصلش برون ز جعبه
۱۱۲
سرگردانیست طوف کعبه
۱۱۳
من تشنه او به وادی غم
۱۱۴
کی آب خورم ز چاه زمزم
۱۱۵
با زمزمه غم ویم شاد
۱۱۶
ناید ز زلال زمزمم یاد
۱۱۷
آن زمزمه بر زبان چو رانم
۱۱۸
از هر مژه زمزمی فشانم
۱۱۹
در هر منزل که می زنم گام
۱۲۰
زان گام وصال او بود کام
۱۲۱
هر جا که نه روی او چراغ است
۱۲۲
گر باغ ارم بود که داغ است
۱۲۳
لیلی ست ز هر سفر مرادم
۱۲۴
نی طالب سلمی و سعادم
۱۲۵
تا با غم او شدم هم آغوش
۱۲۶
کردم ز دگر بتان فراموش
۱۲۷
دانای منازل و مراحل
۱۲۸
زین وادی جانگداز هایل
۱۲۹
گاهی که شود فسانه پرداز
۱۳۰
از پرده چنین برون دهد راز
۱۳۱
کان طاق ز لطف و با ستم جفت
۱۳۲
از لیلی و جفت چون سخن گفت
۱۳۳
جوری که رود ز دوست بر من
۱۳۴
آن را مکشاد هیچ دشمن
۱۳۵
انداخت مرا به خردسالی
۱۳۶
در پنجه عشق لاابالی
۱۳۷
بگذشت ز زور پنجه عشق
۱۳۸
عمرم همه در شکنجه عشق
۱۳۹
امروز که نوبت وصال است
۱۴۰
جانم ز فراق در وبال است
۱۴۱
آن سکه به نام دیگری شد
۱۴۲
وان لقمه به کام دیگری شد
۱۴۳
او همدم یار و من چنین دور
۱۴۴
او واصل و من غریب و مهجور
۱۴۵
این گفت و جبین به خاک مالید
۱۴۶
وز سینه چاک چاک نالید
۱۴۷
خوناب جگر ز دیده بگشاد
۱۴۸
چندانکه ز گریه بی خود افتاد
۱۴۹
شب را که ز بی خودی درآمد
۱۵۰
گردون به لباس دیگر آمد
۱۵۱
شد یکرنگی او دورنگی
۱۵۲
با حیله شیریش پلنگی
۱۵۳
از حلقه همدمان برون جست
۱۵۴
با گور و گوزن خویش پیوست
۱۵۵
جان بی جانان رسیده بر لب
۱۵۶
شب برد به سر چنانکه هر شب