عمان سامانی · قصاید

شمارهٔ ۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
می‌دهی ساغر بیاد آن لب میگون مرا
۲
ساقی امشب می‌کنی، تا کی بساغر خون مرا؟!
۳
مدعی پیوسته گوید عیب او، غافل که عشق
۴
چهره‌ی لیلی نمود از دیده‌ی مجنون مرا
۵
در درون خلوت دل، عشق آن زیبا جمال
۶
در نیامد تا نکرد از خویشتن، بیرون مرا؟
۷
صدهزار افسون بکارش کردم و رامم نگشت
۸
تا که رام خویش کرد او با کدام افسون مرا
۹
چشم او آمد بیادم، هوشیاران همتی
۱۰
تا نپندارد ز مستان، شحنه بیند چون مرا
۱۱
چشم بیمارش چنان کرده‌ست بیمارم که نیست
۱۲
چشم بهبود و تن آسانی ز افلاطون مرا
۱۳
در بهای بوسه‌یی عقل و دل و دینم گرفت
۱۴
باز می‌گوید که ندهم، کرده‌یی مغبون مرا!
۱۵
مر مرا مدیون خود کرده‌ست و میداند یقین
۱۶
کالتفات خواجه نگذارد بکس مدیون مرا
۱۷
شاه عمرانی علی آن کاحمد مرسل مدام
۱۸
گفتیش هستی تو اندر منزلت، هارون مرا
۱۹
همچو قارون با وجود لطف او، خاکم بسر
۲۰
گر بچشم آید تمام دولت قارون مرا
۲۱
چون نگشتستم به پیرامون بدخواهان او
۲۲
درد و غم گشتن نمی‌آرد به پیرامون مرا
۲۳
بهر مدح حضرتش عمان ز شعر آبدار
۲۴
چون صدف خاطرپرست از لؤلؤ مکنون مرا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.