غزل شمارهٔ ۳۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلا، ذوقی ندارد دولت دنیا و شادیها
۲
خوشا! آن دردمندیهای عشق و نامرادیها
۳
من و مجنون دو مدهوشیم سر گردان بهر وادی
۴
ببین کاخر جنون انداخت ما را در چه وادیها؟
۵
دل من جا گرفت از اعتقاد پاک در کویش
۶
بلی، آخر بجایی می کشد پاک اعتقادیها
۷
چو عمر خود ندارم اعتمادی بر وفای تو
۸
چه عمرست این که من دارم برو خوش اعتمادیها؟
۹
مبخون دل سواد دیده را شستم، زهی حسرت!
۱۰
که از خطت مرا محروم کرد این بی سوادیها
۱۱
چو گم کردم دل خود را چه سود از ناله و افغان؟
۱۲
که نتوان یافت این گم گشته را با این منادیها
۱۳
هلالی، دیگران از وصل او شادند و من غمگین
۱۴
خوش آن روزی که من هم داشتم زین گونه شادیها!