غزل شمارهٔ ۴۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
وه! چه عمرست که در هجر تو بردم عاقبت؟
۲
جان شیرین را بصد تلخی سپردم عاقبت
۳
گر شکایت داشتی از ناله و درد سری
۴
رفتم و درد سر از کوی تو بردم عاقبت
۵
بر لب آمد جان و در دل حسرت تیغت بماند
۶
تشنه لب جان دادم و آبی نخوردم عاقبت
۷
بسکه آمد، چون قلم، بر فرق من تیغ جفا
۸
نام خود از تخته هستی ستردم عاقبت
۹
گشتم از خیل سگان او، بحمدالله، که من
۱۰
در حساب مردمان خود را شمردم عاقبت
۱۱
ای که میگویی: هلالی، حاصل عمر تو چیست؟
۱۲
سالها جان کندم، از هجران بمردم عاقبت