غزل شمارهٔ ۱۴۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دودی، که دوش بر سر کویت بلند بود
۲
غافل مشو، که آه من دردمند بود
۳
از ما شمار خیل شهیدان خود مپرس
۴
آن خیل بی شمار که داند که چند بود؟
۵
بستم بطره تو دل و رستم از غمت
۶
آری، علاج عاشق بیچاره بند بود
۷
یک ذره مانده بود ز من در شب فراق
۸
آن ذره هم بر آتش هجران سپند بود
۹
جان با سگان دوست، هلالی، سپرد و رفت
۱۰
این شیوه گر پسند و گر ناپسند بود