غزل شمارهٔ ۱۶۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مرا، چون دیگران، یاد گل و گلشن نمی آید
۲
بغیر از عاشقی کار دگر از من نمی آید
۳
هوس دارم که: دوزم چاک دل از تار گیسویش
۴
ولی چندان گره دارد، که در سوزن نمی آید
۵
تعجب چیست گر من در وصالش فارغم از گل؟
۶
کسی را پیش یوسف یاد پیراهن نمی آید
۷
منور شد بتشریف قدومش خانه چشمم
۸
بلی، جز مردمی از دیده روشن نمی آید
۹
تو بدخویی، که داری قصد جان عاشقان، ور نه
۱۰
کسی را از برای عاشقی کشتن نمی آید
۱۱
بجای خاک پایش توتیا جستم، ندانستم
۱۲
که: کار سرمه از خاکستر گلخن نمی آید
۱۳
هلالی اشک می بارد، برو دامن کشان مگذر
۱۴
تعلل چیست؟ چون گردی بران دامن نمی آید