غزل شمارهٔ ۱۷۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جان خواهم از خدا، نه یکی، بلکه صد هزار
۲
تا صد هزار بار بمیرم برای یار
۳
من زارم و تو زار، دلا، یک نفس بیا
۴
تا هر دو در فراق بنالیم زار زار
۵
از بسکه ریخت گریه خون در کنار من
۶
پر شد ازین کنار، جهان، تا بآن کنار
۷
در روزگار هجر تو روزم سیاه شد
۸
بر روز من ببین که: چها کرد روزگار؟
۹
چون دل اسیر تست، ز کوی خودش مران
۱۰
دلداریی کن و دل ما را نگاه دار
۱۱
کام من از دهان تو یک حرف بیش نیست
۱۲
بهر خدا که: لب بگشا، کام من بر آر
۱۳
چون خاک شد هلالی مسکین براه تو
۱۴
خاکش بگرد رفت و شد آن گرد هم غبار