غزل شمارهٔ ۲۹۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ساخت گدای درگهت مرحمت الهیم
۲
بلکه گدایی تو شد موجب پادشاهیم
۳
بنده غلام آن درم، وه! چه کنم؟ که میکند
۴
ترک سفید روی من ننگ ز رو سیاهیم
۵
ساید اگر بفرق من گوشه نعل مرکبت
۶
راست بماه نو رسد رفعت کج کلاهیم
۷
گر تو بجرم عاشقی قصد هلاک من کنی
۸
موجب صد گنه شود دعوی بی گناهیم
۹
مستم و پیش محتسب دعوی زهد کرده ام
۱۰
قاضی شرع بیش ازین کی شنود گواهیم؟
۱۱
فارغم از شه و سپه، لیک بکشور بتان
۱۲
هست سپاهییی که من کشته آن سپاهیم
۱۳
چند هلالی از وفا آید و رانی از جفا؟
۱۴
وه! چه کنم؟ که من ترا خواهم و تو نخواهیم