غزل شمارهٔ ۳۴۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا، تا نقد جان را برفشانم در هوای تو
۲
بنه پا بر سرم، تا سر نهم بر خاک پای تو
۳
معاذالله! مرا در دادن جان نیست تقصیری
۴
نه یک جان بلکه گر صد جان بود، سازم فدای تو
۵
مرا تا مبتلا کردی، اسیر صد بلا کردی
۶
که، یارب، هیچکس هرگز نگردد مبتلای تو!
۷
تو، ای نازک دل، آخر با جفا آزرده می گردی
۸
مبادا آنکه باشد آه سردی در قفای تو!
۹
ازان لب جان مده کس را، وگر خواهی که جان بخشی
۱۰
مرا، باری، که من جان داده ام عمری برای تو
۱۱
مکن اظهار شکر از شیوه مهر و وفای من
۱۲
که اینها نیست هرگز در خور جور و جفای تو
۱۳
هلالی را بشمشیر تغافل بی گنه کشتی
۱۴
گناه خود نمی داند، تو دانی و خدای تو