شمارهٔ ۱۴ - در مدح سلطان محمود غزنوی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چه چیزست رخساره و زلف دلبر
۲
گل مشگبوی و شب روز پرور
۳
گل اندر شده زیر نور سته سنبل
۴
شب اندر شده زیر خورشید انور
۵
همانا که خورشید رنگ لبش را
۶
بدزدد که بخشد بیاقوت احمر
۷
رخش گلستانست و میگون لبانش
۸
بگونه به اردی بهشت و به آذر
۹
زرنگ رخش پر گل سرخ مجلس
۱۰
زرنگ لبش پر می لعل ساغر
۱۱
نکوتر ز روشن رخش تیره زلفش
۱۲
وگر چند روشن ز تیره نکوتر
۱۳
نکوتر ز فربی است لاغر میانش
۱۴
وگر چند فربی نکوتر ز لاغر
۱۵
همی تابد آن زلف مشکینش دایم
۱۶
همی جوشد آن خط چفته چو چنبر
۱۷
بتابد بگل بر علی حال سنبل
۱۸
بجوشد بر آتش علی حال عنبر
۱۹
بماه منوّرش ماننده کردم
۲۰
مرا روز شب کرد ماه منوّر
۲۱
شبم روز شد باز چون بازگشتم
۲۲
ز ماه منور بشاه مظفر
۲۳
جهاندار محمود کاندر محامد
۲۴
یکی عالم است از کفایت مصور
۲۵
یمین است مر دولت ایزدی را
۲۶
امین است بر حکم دین پیمبر
۲۷
یکی همتش را بخیر آزمودم
۲۸
کز آیات رایات او هست مفخر
۲۹
چو دولت جوان و چو دانش به نیرو
۳۰
چو آتش بلند و چو دریا توانگر
۳۱
ز عرعر تراشند منبرش ازیرا
۳۲
نریزد ز باد خزان برگ عرعر
۳۳
به غزنی کشد بر صنوبر عدو را
۳۴
ازان خیزد از کوه غزنی صنوبر
۳۵
اگر چوب عودست و کافور و چندن
۳۶
از آنست کش چوب تختست و منبر
۳۷
ایا زیردست تو هرچ آن مجسم
۳۸
ایا زیر قدر تو هرچ آن مقدّر
۳۹
نه سعدی بگردون ترا نامساعد
۴۰
نه مرزی بگیتی ترا نامسخر
۴۱
کند زشت را فعل رای تو نیکو
۴۲
کند سنگ را فعل خورشید گوهر
۴۳
تو آنی که زرین شود کشتۀ تو
۴۴
به پیش خدای جهان روز محشر
۴۵
که زرین شود رویش و مانده باشد
۴۶
ز پیکان تو استخوانهاش پر زر
۴۷
نکارد بهندوستان زعفران کس
۴۸
از آن پس که شان زغفران بود زیور
۴۹
ازیرا که شان باشد از هیبت تو
۵۰
همه ساله بی زعفران رخ مزعفر
۵۱
بدان سنگ رنگ آتش آب چهره
۵۲
نه آب و نه آتش هم آب و هم آذر
۵۳
درختی است گویی بمینا منقش
۵۴
پرندیست گویی بلؤلؤ مشجر
۵۵
ز دیبای رومی ستاره نماید
۵۶
ز پولاد هندی پرند مطیر
۵۷
زمانست چون گوهر او مجسم
۵۸
سپهرست چون شکل او نامدور
۵۹
رونده است و رفتنش در مغز شیران
۶۰
خورنده است و خوردنش هم جان کافر
۶۱
نه با بند و آثار او بند دولت
۶۲
نه با پشت و آثارش او پشت لشکر
۶۳
نه وهمست و گشتنش چون وهم در دل
۶۴
نه مغزست و بودنش چون مغز در سر
۶۵
نه رخشد چو او رخشد از گرد هیجا
۶۶
درخش مصفّا ز ابر مکدّر
۶۷
بوفتی که گرد سواران برآید
۶۸
بپوشد زمین و بجوشد معسکر
۶۹
در اندر اجلها املها گشاده
۷۰
اجلها شده با املها برابر
۷۱
تو آنجا چنان باشی ای شاه گیتی
۷۲
که باشد میان گوزنان غضنفر
۷۳
ز فرّ تو ظاهر شده رزم دشمن
۷۴
ز پیروزی کوس تو گوش او کر
۷۵
بجان عدو بر تو خط اجل را
۷۶
قلم سازی از تیغ وز نیزه مسطر
۷۷
شگفت آید از مرکب تو خرد را
۷۸
کش از باد طبعست و از خاک منظر
۷۹
چو تختست بر جای و چون مرغ پران
۸۰
قوامیش هم پایۀ تخت و هم پر
۸۱
زمان گذشته است کاندر گذشت او
۸۲
ازیرا کش اندر نیابد کس آور
۸۳
برجعت بدانگونه باشد که گویی
۸۴
همی بازگردد زمانه مکرر
۸۵
بکردار کشتی ولیکن نه کشتی
۸۶
چو کشتی به پرد ز معبر بمعبر
۸۷
نجنبد چو لنگر گران گشت کشتی
۸۸
روان گردد او کش گرانست لنگر
۸۹
نپرد بکشتی کس این نوع هرگز
۹۰
که پری تو ای شاه گیتی بدو در
۹۱
ببالا چو صندوق نمرود باشد
۹۲
بدریا چو صندوق فرخ سکندر
۹۳
چو وهم اندر آید بهیجا زبیره
۹۴
چو روز اندر آید به بیدا ز کردر
۹۵
بگام پسین بردود گر برانی
۹۶
به تقریبش از باختر تا بخاور
۹۷
نه جستن کند کم ز دریا بدریا
۹۸
نه منزل کند کم ز کشور بکشور
۹۹
ز پیلان جنگیت گر وصف گویم
۱۰۰
ندارد خردمند نادیده باور
۱۰۱
نه چرخند لیکن همه چرخ گردش
۱۰۲
نه کوهند لیکن همه کوه پیکر
۱۰۳
از ایشان بلا بر سر بد سگالان
۱۰۴
وز ایشان تباهی بر اعدای ابتر
۱۰۵
چو اندر هوا کوه بر قوم موسی
۱۰۶
چو بر قوم عاد آیت باد صرصر
۱۰۷
چنان گردد از عرضشان دشت گویی
۱۰۸
بموج اندر آید همی بحر اخضر
۱۰۹
چو زنجیر داود خرطوم ایشان
۱۱۰
که آویخته بد ز چرخ مدور
۱۱۱
بگردون گردنده مانند و زیشان
۱۱۲
جهانرا هم از خیر بهره ، هم از شر
۱۱۳
ز گردون روان رجم تابنده انجم
۱۱۴
از ایشان روان شلّ و تابنده خنجر
۱۱۵
زمین کوه باشد چو آیند پیدا
۱۱۶
چو اندر گذشتند چاه مقعر
۱۱۷
بتک راه گیرند بر آب و آتش
۱۱۸
بدندان بدرّند پولاد و مرمر
۱۱۹
ایا پادشاهی که حکم جهان را
۱۲۰
ز ایزد جز از تو نبودست داور
۱۲۱
دو نعمت بزرگ آمده در دو گیتی
۱۲۲
ز دنیا کف تو ز فردوس کوثر
۱۲۳
نشد جز بتو پادشاهی ستوده
۱۲۴
نشد جز بتو شهریاری مشهر
۱۲۵
تویی و آفتابست دهر و فلک را
۱۲۶
یکی جود گستر یکی نور گستر
۱۲۷
ازو نزد تو نور و دایم تو اینجا
۱۲۸
ز تو نزد او قدر و او دایم ایدر
۱۲۹
جهان و بزرگی و دولت تو داری
۱۳۰
مر این هر سه را بگذران و بمگذر
۱۳۱
ز بهر تو دولت ، نه تو بهر دولت
۱۳۲
ز بهر سر افسر ، نه سر بهر افسر
۱۳۳
ثنا جانور گشت با سیرت تو
۱۳۴
ز هر چیز حکم بقارا مدخر
۱۳۵
سخن : جسم و جان و خرد : نظم و معنی
۱۳۶
قلم : عمر و سمع و بصر : حبر و دفتر
۱۳۷
همی تا نسوزد بآب اندر آذر
۱۳۸
نگیرد عقاب ژیان را کبوتر
۱۳۹
جهان گیر و کینه کش از بدسگالان
۱۴۰
ملک باش و از نعمت و ملک برخور
۱۴۱
متابع ترا دولت و عید فرّخ
۱۴۲
مسخر ترا عالم و بخت چاکر
۱۴۳
ولی را همه طالع سعد بیحد
۱۴۴
عدو را همه اختر نحس بیمر
۱۴۵
زهر ماده ای نرش فاضلتر آید
۱۴۶
در اعدای تو ماده فاظلتر از نر