شمارهٔ ۲۱ - در مدح سلطان محمود غزنوی گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بدان ماند که یزدان گرو گر
۲
جهانی نو بر آورده است دیگر
۳
چو کشمر بوم او پر سرو و با حسن
۴
چو کشمیر اصل او پر نقش و با فر
۵
نه نقش از بن نباشد جز بکشمیر
۶
نه سرو از بن نباشد جز بکشمر
۷
بدو اندر بیابی صنع ایزد
۸
مثال آزری و نقش آزر
۹
شکسته خرد بر شمشاد سنبل
۱۰
فشانده پست بر کافور عنبر
۱۱
مغلغل غالیه بر سیم و نقره
۱۲
مسلسل مشک بر ماه منوّر
۱۳
از ایشان هر یکی چون روز روشن
۱۴
ز تیره شب نهاده بر سر افسر
۱۵
همیشه زیر روز اندر بود شب
۱۶
که دیده روز از زیر و شب از بر
۱۷
چو بینی قد ایشان را تو گویی
۱۸
همی شمشاد روید بر معصفر
۱۹
فروزان حلبۀ زرین کمرشان
۲۰
ز چینی صدره و دیبای احمر
۲۱
چنان تابد که پنداری که آتش
۲۲
زبانه بر زد از بیجاده مجمر
۲۳
گرفته گرزها زرّین و سیمین
۲۴
مخالف رنگ و دیگر سان به پیکر
۲۵
یکی همچون تن دلداده عاشق
۲۶
یکی چون ساعد معشوق دلبر
۲۷
بصف بز مگه صافی روانند
۲۸
بصف رز مگه شیران عنتر
۲۹
صف نو کرده بتشان خواند باید
۳۰
ندانم یا صف نو رسته عرعر
۳۱
ز بس نقش و نگار او را نداند
۳۲
کس از بتخانۀ مشکوی و بربر
۳۳
بیک خان اندرون ماه است چندانک
۳۴
ستاره نیست بر چرخ مدور
۳۵
بدو ، مه کاخ و مه منظر ولیکن
۳۶
ز پیلان ساحتش پر کاخ و منظر
۳۷
چو تخت کسری اندر نقش دیبا
۳۸
چو تاج قیصر اندر زرّ و زیور
۳۹
چرا زیر گهر شد موج دریا
۴۰
که زیر موج دریا بود گوهر
۴۱
جهانی هر یکی دریا که بروی
۴۲
همی گردد همی جوشد برو بر
۴۳
چو بحری کاتش تیزست موجش
۴۴
چو گردونی که زر سرخش اختر
۴۵
چه چیزست این جهان نو که کردست
۴۶
ز پیروزی و از دولت مصور
۴۷
مگر میدان سلطان معظم
۴۸
خداوند زمین شاه مظفر
۴۹
یمین دولت و خورشید رحمت
۵۰
امین ملت و جمشید مفخر
۵۱
مقر آمد جوانمردی که بی او
۵۲
نشد کس را جوانمردی مقرر
۵۳
ز بهر آن خرد را دید نتوان
۵۴
که اندر لفظهای اوست مضمر
۵۵
محمد را بدین گیتی دو چیزست
۵۶
بدان گیتی دو با این دو برابر
۵۷
بدین گیتی کف محمود و جاهش
۵۸
بدان گیتی لوای حمد و کوثر
۵۹
بدین نیکست کار امت امروز
۶۰
بدان هم نیک باشد روز محشر
۶۱
اگر پیغبر اکنون زنده بودی
۶۲
بنام و نصرت یزدان داور
۶۳
بجای پرنیان بر نیزۀ او
۶۴
ردای خویش بر بستی پیمبر
۶۵
اگر خوی گیرد آن دست مبارک
۶۶
سرشکی زو به از دریای اخضر
۶۷
شدست از مدح او چون ناف آهو
۶۸
دهان شاعران پر مشک اذفر
۶۹
از آن شادی که بیند طلعت او
۷۰
بمشرق روز باشد نور گستر
۷۱
وز آن غم کش نبیند زرد گردد
۷۲
بهنگام فرو رفتن بخاور
۷۳
بزورق باده گیرد شاه گه گاه
۷۴
بروید گل ببزم و مجلس اندر
۷۵
بصورت ز آرزوی دست او ماه
۷۶
همی گه گل شود گه زورق زر
۷۷
چو زرگر نام او بر زر نویسد
۷۸
ببوسد زر ز شادی دست زرگر
۷۹
بساید پیش او چون بار باشد
۸۰
بساط از بوسۀ شاهان کشور
۸۱
لب معشوق شاهانست گویی
۸۲
بساط شهریار بنده پرور
۸۳
مبارز چون ببیند حملۀ او
۸۴
بدان ساعت دهد مغفر بمعجر
۸۵
ز بهر آن دهد کاندر هزیمت
۸۶
مر او را به بود معجر ز مغفر
۸۷
گه پروردن فرزند دشمنش
۸۸
بسینه باز گردد شیر مادر
۸۹
ایا شاهی که بی نام تو باشد
۹۰
زمانه ناقص و دولت مبتّر
۹۱
چنان کردی زمین دشمنانرا
۹۲
که نارد تخمشان جز بیم تو بر
۹۳
ز تا نیسر بت آوردی به اشتر
۹۴
ز روم اکنون صلیب آور به استر
۹۵
زمین هند را چندی سپردی
۹۶
زمین روم را یک چند بسپر
۹۷
از ایشان قلعۀ غزنین بیارای
۹۸
بماه سرو قد زلف چنبر
۹۹
بدان درکش ز یکسو چتر خانش
۱۰۰
بیاویز از دگر سو تاج قیصر
۱۰۱
از آن آمدنت مهمان میر کرمان
۱۰۲
که فظلت بود نزدیکش مفسر
۱۰۳
توانستی بجای خویش بودن
۱۰۴
نه عاجز بود ازین معنی نه مضطر
۱۰۵
ولیکن خواست کاندر خدمت تو
۱۰۶
همی یکچند بنشیند مجاور
۱۰۷
همی داند که چون ملک از تو یابد
۱۰۸
بود باقی تر و اصلش قوی تر
۱۰۹
بنور شمع کی خرسند باشد
۱۱۰
کسی کآگه شد از خورشید انور
۱۱۱
بیاراید بنام و کینت تو
۱۱۲
خطیب بصره و بغداد منبر
۱۱۳
همی تا بر قضای نیک و بر بد
۱۱۴
نگردد حکم یزدانی مغیر
۱۱۵
جهان دار و جهان ساز و جهان جوی
۱۱۶
جهان گیر و جهان بخش و جهان خور