شمارهٔ ۳۰ - در صفت عمارت و باغ خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بهار زینت باغی نه باغ بلکه بهار
۲
بهار خانۀ مشکوی و مشکبوی بهار
۳
سرشت طبعش را هر چهار طبع هواست
۴
نهاد سالش را هر چهار فصل بهار
۵
ز رنگ صورت او کارنامۀ نقاش
۶
ز بوی تربت او بارنامۀ عطار
۷
هوا ز نکهت بویندگان او تبّت
۸
زمین ز نضرت بینندگان او فرخار
۹
بصر ز صورت او عالم صور گردد
۱۰
اگر نگاه کنی ژرف سوی آن اشجار
۱۱
چو مرغزار یکی شیر دارد اندر بر
۱۲
چو واق واق یکی مردم خرد آثار
۱۳
بسان کرگ یکی پیل بر گرفته بشاخ
۱۴
بسان ارگ یکی بر هوا کشیده حصار
۱۵
حصارهای پر امثالهای مینا رنگ
۱۶
ارم نیند و جدا هر یکی ارم کردار
۱۷
بسان قبه و ارتنگ مانویش غلاف
۱۸
بسان کعبه و دیبای خسرویش ازار
۱۹
چو دیبهی که برنگ پرند هندی هست
۲۰
زبر جدینش بود پود و زمردینش تار
۲۱
همی نشاط کند بلبل اندر گوئی
۲۲
چغانه دارد در کام و در گلو مزمار
۲۳
نوای زیر و بم آرد ز حلق بی بم و زیر
۲۴
همی فسوس کند بر نوای موسیقار
۲۵
درخت نارنج ، از خامه گوئیا شنگرف
۲۶
بریخته است کسی مشت مشت بر زنگار
۲۷
بسان مجمر میناست گرد مشک بر او
۲۸
بخار مشگ برآید همی ز شعلۀ نار
۲۹
ز برگ و بار همه طوطیان پرانند
۳۰
که برگشان همه پرّست و بارشان منقار
۳۱
چو گنج خانۀ پرویز روی تربت او
۳۲
ز سیم و نقره و یاقوت و زرّ مشت افشار
۳۳
خجسته باز گشاده دهان مشکین دم
۳۴
گشاده نرگس چشم دژم ز خواب و خمار
۳۵
چو جام زرّین کاندر میان او عنبر
۳۶
چو جام سیمین کاندر میان او دینار
۳۷
یکی نه چشم ولیکن بگونۀ چشمی
۳۸
که دیده اش از شبه باشد مژه ز زرّ عیار
۳۹
یکی نه چتر ولیکن بگونۀ چتری
۴۰
که سیم خامش و میناش چون سرین زنگار
۴۱
بنفشه زارش گوئی حریر سبزستی
۴۲
که نیل ریزه برو بر پراکنی هموار
۴۳
چو مهره های کبودست بر بریشم سبز
۴۴
بطبع بسته و پیوسته بی گره ستوار
۴۵
همه صحایف اقلیدس است پنداری
۴۶
که شکلهای دهد مر مهندسان را کار
۴۷
سپهر نی و بسان سپهر مرکز نور
۴۸
ستاره هست ولیکن ستارۀ سیار
۴۹
مجرّه وار یکی جوی اندرو گذرد
۵۰
بر آب خضر تبه کرد آب او بازار
۵۱
چو رای عالم صافی چو جان عارف پاک
۵۲
چو شعر نیک روان و چو دین حق دوّار
۵۳
اگر بجنبد گوئی همی بجنبد جان
۵۴
اگر بپیچد گوئی همی بپیچد مار
۵۵
بسان قارون گاهی فرو شود بزمین
۵۶
گهی شود بهوا بر چو جعفر طیاّر
۵۷
گهی ببینی گشته چو پشت بازخشین
۵۸
گهی منقط بینی چو پشت سنگین سار
۵۹
بخار او که بخیزد ز دل فروزد شمع
۶۰
ز دیده عقد کند ، عقد لؤلوی شهسوار
۶۱
اگر زبان بگشائی بوصف خم بزرگ
۶۲
روا بود که دهد وصف او بشعر شعار
۶۳
چو همت ملکانست بر گذشته ز وهم
۶۴
کنارۀ شرفش بر شرف گرفته قرار
۶۵
بزرگ طاقش را کالبد فلک بوده
۶۶
بلند گنبد او را قضا زده پرگار
۶۷
نبشته هاش جمال است و خشتهاش لقا
۶۸
نگارهاش کمال و عیارهاش فخار
۶۹
لطیف تر ز جوانی و خوشتر از نعمت
۷۰
وزو برون نشود آن دو چیز را هنجار
۷۱
وگر بخانۀ کافوری اندرون نگری
۷۲
زمان مشرق بینی در ابتدای نهار
۷۳
چو کف موسی کایت همی نمود از جیب
۷۴
چنانکه روی بهشتی بود بروز شمار
۷۵
طراز زرّین بر جامۀ ملوک بود
۷۶
که ماند او را زرّین طراز بر دیوار
۷۷
وگر کنی صفت خانۀ نگارستان
۷۸
برون شود ز طبایع بر آتش تیمار
۷۹
بدیع گنبد او همچو جام کیخسرو
۸۰
درو دوازده و هفت را مسیر و مدار
۸۱
بسان بتکده ها طاقهاش پر صورت
۸۲
شکفته چون گل و بی عیب چون دل ابرار
۸۳
فروغ روی چو مهشان همی نماید گل
۸۴
شکنج زلف سیه شان همی فشاند قار
۸۵
نه وشّی و همه با جامه های وشّی رنگ
۸۶
نه جانور همه باغمزگان جان او بار
۸۷
نه کان زرّ و همه زرّ سرخ بی تخلیط
۸۸
نه کان سیم و همه سیم نقرۀ بی بار
۸۹
درو نگاشته بر فال نیک و اختر سعد
۹۰
خدایگانرا بر بزم و رزم و گاه شکار
۹۱
شکار : دولت عالی و رزم : قهر عدو
۹۲
بقا و نعمت را کرده بزمگاه اظهار
۹۳
قرار دلشدگانست و گنج بی دربان
۹۴
نجات ممتحنانست و داروی بیمار
۹۵
وگر بگنبد فروار خانه آری دل
۹۶
سخن منقش گردد ز فرّ آن فروار
۹۷
چو جعد زلف بتانست در شکسته بهم
۹۸
گره گرهش میان و شکن شکنش کنار
۹۹
شکن یکی و گره برشکن هزار افزون
۱۰۰
گره یکی و شکن بر گره فزون ز هزار
۱۰۱
وگر ز صفۀ خانه نظر کنی سوی باغ
۱۰۲
زبر جدین شود اندر دو چشم تو دیدار
۱۰۳
اثر اثیر کند برزمین ز بهر چرا
۱۰۴
که عکس او باثیر اندرون کند آثار
۱۰۵
ز حسن گوئی پیوسته گوهرش بهنر
۱۰۶
ز لطف گوئی پرورده دولتش بکنار
۱۰۷
درخت او که بروید لطیف تر ز نجوم
۱۰۸
بخار او که بخیزد شریف تر ز فخار
۱۰۹
بدین صفات به میمند باغ خواجۀ ماست
۱۱۰
که کدخدای جهانست و سیّد احرار
۱۱۱
عمید دولت ابوالقاسم احمد بن حسن
۱۱۲
که هست طاغت او بر سر زمانه فسار
۱۱۳
چنار کرد دعا تا مگر بود سخنش
۱۱۴
از آن چو پنجۀ مردم شدست برگ چنار
۱۱۵
سیاست و کرم خواجه گردش فلک است
۱۱۶
کزو سوار پیاده شود ، پیاده سوار
۱۱۷
بخواجه عیب و عوار زمانه گشت هنر
۱۱۸
گرفت از آن هنر خواجه جای عیب و عوار
۱۱۹
ز نور روز گریزد همیشه ظلمت شب
۱۲۰
چو فخر پیدا گردد نهفته ماند عار
۱۲۱
ز خواجه جود پدید آید و ز گردون بخل
۱۲۲
ز ابر آب پدید آید و ز خاک غبار
۱۲۳
زمین که کوه کشد بار آن کسی نکشد
۱۲۴
که او بعمر یکی پیش خواجه یابد بار
۱۲۵
چو دیده چهرش در چشم مردمست مقیم
۱۲۶
چو عقل مهرش باجان کند همیشه جوار
۱۲۷
همه ستایش آفاق خواجه را صفت است
۱۲۸
همی کنند ستایندگان ازو تکرار
۱۲۹
بسی کس است که منکر بود بصانع خویش
۱۳۰
همی دهد ببزرگی و فضل او اقرار
۱۳۱
بایستند بزرگان چو پیش او برسند
۱۳۲
چو در شوند بدریا بایستند انهار
۱۳۳
کفش پدید بمقدار و جود ازو خیزد
۱۳۴
اگر چه نیست پدیدار جود را مقدار
۱۳۵
مثالش آنکه سخن خیزد از حروف همی
۱۳۶
اگر چه هست حروف اندک و سخن بسیار
۱۳۷
چو بدره مهر کند مهر اوست للشعراء
۱۳۸
چو باره داغ کند داغ اوست للزّوار
۱۳۹
بصورت لب مردم بود ز بوس کرام
۱۴۰
بهر کجا شود ، او را همه زمین و دیار
۱۴۱
از آنکه چشم شقاوت بود عداوت او
۱۴۲
شود بدیدن اعدای او دو دیده فگار
۱۴۳
که داندش که نیارد حسد ز دانش خویش
۱۴۴
که بیندش که نخواهدش چشم خویش نثار
۱۴۵
ز دوستی که عفو دارد از گنهکاران
۱۴۶
سپاس دارد و گیرد ز دیگران آزار
۱۴۷
نبود و هم نبود جز بعرض خویش بخیل
۱۴۸
نکرد و هم نکند جز برای دین پیکار
۱۴۹
چنان بداند احکام بود نی گوئی
۱۵۰
نهفته نیست ازو مر زمانه را اسرار
۱۵۱
بنقش سیرت او مهر کرده شد معنی
۱۵۲
بنام مدحت او داغ کرده شد اشعار
۱۵۳
از ایمنی که کندشان عجب نباشد اگر
۱۵۴
کند روان بر زنهاریان خود زنهار
۱۵۵
بچوب ماند هر دو خلاف و طاعت او
۱۵۶
ازین : ولی را منبر . وزان : عدو را دار
۱۵۷
بیک عطاش چنان سائلس غنی گردد
۱۵۸
که بدره هاش بود گنج و کیسه ها قنطار
۱۵۹
همیشه تا همی امروز باشد از پس دی
۱۶۰
همیشه تا همی امسال باشد از پس پار
۱۶۱
بقاش باد و سرش سبز باد و کار بکام
۱۶۲
فلک مساعد و دولت رفیق و ایزد یار