شمارهٔ ۴۳ - قصیدهٔ ذیل متعلق به غضائری است که عنصری در قصیدهٔ خود که بدنبال خواهد آمد بانتقاد و خرده گیری از آن پرداخته است
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
اگر کمال بجاه اندر است و جاه بمال
۲
مرا ببین که ببینی کمال را بکمال
۳
من آن کسم که بمن تا بحشر فخر کند
۴
هر آنکه بر سر یک بیت من نویسد قال
۵
همه کس از قبل نیستی فغان دارند
۶
گه ضعیفی و بیچارگی و سستی حال
۷
من آن کسم که فغانم بچرخ زهره رسید
۸
ز جود آن ملکی کم ز مال داد ملال
۹
روا بود که ز بس بار شکر نعمت شاه
۱۰
فغان کنم که ملالم گرفت زین اموال
۱۱
چو شعر شکر فرستم ازین سپس بر شاه
۱۲
نگر چه خواهم گفتن ز کبر و غنج و دلال
۱۳
بس ای ملک که نه لؤلؤ فروختم به سلم
۱۴
بس ای ملک که نه گوهر فروختم بجوال
۱۵
بس ای ملک که ازین شاعری و شعر مرا
۱۶
ملک فریب بخوانند و جادوی محتال
۱۷
بس ای ملک که جهانرا بشبهت افکندی
۱۸
که زر سرخست این یا شکسته سنگ و سفال
۱۹
بس ای ملک که ضیاع من و عقار مرا
۲۰
نه آفتاب مساحت کند نه باد شمال
۲۱
بس ای ملک که نه قرآن بمعجز آوردم
۲۲
که ذوالجلالش چندین جلال داد و جمال
۲۳
بس ای ملک که نه گوگرد سرخ گشت سخن
۲۴
نه کیمیا که ازو هیچکس ندید خیال
۲۵
بس ای ملک که دگر جای شعر شکر نماند
۲۶
مرا بهر دو جهان در صحیفۀ اعمال
۲۷
بس ای ملک که من اندر تو آن همی شنوم
۲۸
که در مسیح شنیدم ز جملۀ جهال
۲۹
بس ای ملک که بس از غالیان یافه سخن
۳۰
سته شوی و بر آن تیغت افکند اشعال
۳۱
بس ای ملک که دو دست ترا بگاه عطا
۳۲
نه با زمانه قیاس و نه بر گذشته مثال
۳۳
بس ای ملک که جهان سر بسر حدیث منست
۳۴
میان حاسد و ناحاسدم همیشه جدال
۳۵
بس ای ملک که زمانه عیال نعمت تست
۳۶
بمن رهی چه رسد زین همه زمانه عیال
۳۷
بس ای ملک که ترا صد هزار سال بقاست
۳۸
قیاس گیر و بتقدیر سال بخش اموال
۳۹
بس ای ملک که عطایت نه گنج و کان سنجند
۴۰
ملوک را همه معیار باشد و مثقال
۴۱
بس ای ملک که من از بس عطات سیر شدم
۴۲
نه زانکه نعمت بر من حرام گشت و وبال
۴۳
بس ای ملک که ملوک از گزافه گرد کنند
۴۴
بهر زمین و نترسد کس از حرام و حلال
۴۵
همی بترسم کز شاعری ملال آرم
۴۶
ملال مدح تو کفرست و جاودانه ضلال
۴۷
همه یکایک دینار و بدرۀ تو و گنج
۴۸
اسیر روز مصافت و صید روز قتال
۴۹
خراج قیصر روم است و سر گزیت خلم
۵۰
بهای بندگی دلهرا ابا چیپال
۵۱
زهی ملک که حلال اینچنین بود دینار
۵۲
به تیغ پالده در خون خصم داده صقال
۵۳
هزار بتکده آواره کرده هر یک ازو
۵۴
هزار شیر دمنده بقهر کرده شکال
۵۵
بلای برهمنانست و قهر قرمطیان
۵۶
هلاک اهرمنانست و آفت دجال
۵۷
ز بهر جود تو آورده از عدم بوجود
۵۸
نکو کنندۀ احوال و راحت از اهوال
۵۹
ملوک را همه بگسستی از مدیح طمع
۶۰
ایا مظفر فیروز بخت خوب خصال
۶۱
بدین بها که تو یک بیت من خریدستی
۶۲
سریر و ملک نخرند و تاج و جاه و جمال
۶۳
ایا ملک تو ازین آفتاب راد تری
۶۴
زبان هرکه نیارد دلیل بادا لال
۶۵
نه آفتاب بچندین هزار سال کند
۶۶
همیشه زر که تو از بهر من دهی همه سال
۶۷
دو دست تو بعطا گاه بر مبارز خواست
۶۸
نه موج دریا پیش آمدش نه کان جبال
۶۹
همه ملوک جهان را کجا ثنا گویند
۷۰
عطا تو بخشی ای خسرو خجسته فعال
۷۱
کنون بعالم در مالک الملوک تویی
۷۲
جمالش همه از تست گاه جود و نوال
۷۳
صواب کرد که پیدا نکرد هر دو جهان
۷۴
یگانه ایزد دادار بی نظیر و همال
۷۵
وگرنه هر دو ببخشیدتی بگاه عطا
۷۶
امید بنده نماندی به ایزد متعال
۷۷
به بیت مال تو اندر ز جود تو همه سال
۷۸
نهیب مالامال است و کیل مالامال
۷۹
ازین سپس بزمین بر کجا مصاف کنی
۸۰
چو قصد لشکر دشمن کنی بگاه رحال ،
۸۱
نه عرض هفت زمین با دو دست و تیغ تو شاه
۸۲
مصاف لشکر جودست و لشکر اقبال
۸۳
حصار نیست که دندان پیل تو نگشاد
۸۴
زمین که سم ستورت برو نکرد اشکال
۸۵
بسا بچرخ بر آورده کاخ دشمن تو
۸۶
بیارمیده ز بیم زوال و یافته هال
۸۷
که باز خورد بدو باد زنده پیل تو شاه
۸۸
کنون رسوم دیارست و کند و مند اطلال
۸۹
دوال کردد اندام پیل وار عدوت
۹۰
چو برزنند بر آن کوس پیلی تو دوال
۹۱
برستخیز نیاز آورد مخالف را
۹۲
چو «خیز خیز» بطبل اندر افکند طبال
۹۳
هگرز دیدۀ دشمن بباغ دولت خویش
۹۴
بلند سرو نبیند نه نوشانده نهال
۹۵
چنانکه چشمۀ خورشید روز دولت تو
۹۶
ندید خواهد تا روزگار حشر زوال
۹۷
هر آنکه کوته کرد از مدیح شاه زبان
۹۸
دراز کرد بدو شیر آسمان چنگال
۹۹
بگرد جانش پیچاند اژدهای فلک
۱۰۰
چو خط دایره گرد اندر آردش دنبال
۱۰۱
هنوز جود تو مر بنده را نداده عطا
۱۰۲
هنوز بنده مر او را نکرده هیچ سؤال
۱۰۳
دو چاکرند ملکرا ز جملۀ رهیان
۱۰۴
چنین هزار هزار دگر طغان و ینال
۱۰۵
بنام تیغ یمانی یکی و دیگر جود
۱۰۶
فنای مال یکی وان دگر در آمال
۱۰۷
هزار دینار آن جود بینهایت داد
۱۰۸
هزار دیگر آن اژدهای اعدا مال
۱۰۹
کجا عطا دهد این ره که باز گردد پیل
۱۱۰
ز بدره باز ندانی مغاک را ز اطلال
۱۱۱
بشعر یاد کند روزگار برمکیان
۱۱۲
دقیقی آنکه کآشفته شد برو احوال
۱۱۳
سحاق ابن ابراهیم را چه بهره رسید
۱۱۴
ز فضل برمک و آن شعر قافیه بر دال
۱۱۵
بیک دو بیت ندانم چه داد فضل بدو
۱۱۶
فسانه باک ندارد ز نامحال و محال
۱۱۷
مرا دو بیت بفرمود شهریار جهان
۱۱۸
بر آن صنوبر عنبر عذار مشکین خال
۱۱۹
دو بدره زر بفرستاد و دو هزار درم
۱۲۰
برغم حاسد و تیمار بدسگال نکال
۱۲۱
چو آفتاب شدم در جهان گشاده زبان
۱۲۲
بدل چه داد دو بیت مرا ، دو بیت المال
۱۲۳
چه گفت حاسد و آنکس که بدسگال منست
۱۲۴
بباطن اندر و در آشکار نیک سگال :
۱۲۵
دو بدره یافتی از نعمت و کرامت شاه
۱۲۶
غنی شدی ، دگر از جور روزگار منال
۱۲۷
بلی دو بدرۀ دینار یافتم بتمام
۱۲۸
حلال و پاکتر از شیر دایگان باطفال
۱۲۹
هزار جیحون بگذاشته است هر دینار
۱۳۰
چو خضر از بر دریا و صد هزار جبال
۱۳۱
بتیغ هندی از هندوان گرفته بقهر
۱۳۲
دلیل نیکی و نیک اختری و فرخ فال
۱۳۳
هزار بود و هزار دگر ملک بفزود
۱۳۴
ز یک غزل که ز من خواست بر لطیف غزال
۱۳۵
دو موسم آمد هر سال از کرامت شاه
۱۳۶
ز کاروان جمال و ز کاروان جلال
۱۳۷
امیدوارم کاین بار صد هزار تمام
۱۳۸
بمن فرستد بر تال (؟) فیل بر فبال
۱۳۹
برحل همت من بر عطا فرستد شاه
۱۴۰
که کرگدنش نتابد ، نه نیز ماهی وال
۱۴۱
همان صنم که بمن بر نکرد چشم از عجب
۱۴۲
نداد فرقت او مر مرا امید وصال
۱۴۳
کنون همی رسدم کش بفر دولت شاه
۱۴۴
ز آفتاب کنم تاج و ماه نو خلخال
۱۴۵
خدای داد ترا ملک و گفت بفزایم
۱۴۶
بشاکران تو ای خسرو خجسته خصال
۱۴۷
نه نعمت ابدیرا مقصری تو بشکر
۱۴۸
نه کردگار جهانرا بدانچه گفت ابدال
۱۴۹
ایا محمدی از دین پاک باقی باش
۱۵۰
همیشه تازه چو دین محمد از شوال
۱۵۱
صلات تو بهمه دوستان رسیده بطبع
۱۵۲
همیشه تا صلواتست بر محمد و آل
۱۵۳
دو بدره زر بگرفتم بفتح ناراین
۱۵۴
بفتح رومیه صد بدره گیرم و خرطال
۱۵۵
کجا شریف بود چون غضایری بر تو
۱۵۶
ز طبع باشد چونانکه زر سرخ و سفال
۱۵۷
نه بندگان همه چون مصطفی بوند بقدر
۱۵۸
بقدر طاعت مفضول باشد و مفضال