شمارهٔ ۴۵ - قصیدهٔ ثانی غضایری که در جواب عنصری گفته است
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پیام داد بمن بنده دوش باد شمال
۲
ز حضرت ملک مال بخش دشمن مال
۳
که شمر شکر بحضرت رسید و بپسندید
۴
خدایگان جهان خسرو خجسته خصال
۵
توهم شعرا کی رسد بحضرت تو
۶
کجا بلند بود با جلال عرش تلال
۷
ثنا بسنده کند تا عطاش فرض شود
۸
سخای او بشناسد گه نوال و جدال
۹
در خزانۀ جود ملک تعنت خصم
۱۰
چگونه بندد و آن ایزدی در اقبال
۱۱
نخست بیت چو آغاز مدح خواهی کرد
۱۲
جواب بدره دهد بیت را به بیت المال
۱۳
کمال مرتبت ار بامکان همت اوست
۱۴
نه واجبست که هرگز فلک رسد بکمال
۱۵
فرود عرش هر آنجا که وهم برفکنی
۱۶
بوهم همت او را بود نشان فعال
۱۷
فرشته بی خطر آنجا گذر نکرد هگرز
۱۸
که بر ناوک پیکان آن فرشته فعال ،
۱۹
بتیغ نصرت او بر اجل فشاند گهر
۲۰
بباغ دولتش اندر ابد نشاند نهال
۲۱
ز تیغ جوهر جویند گاه قیمت او
۲۲
ز تیغ شاه بجای گهر همه آجال
۲۳
جهان بنوک سنانش بر آفرید خدای
۲۴
چو او بجنبد گیتی بجنبد از زلزال
۲۵
بشهر دشمنش از بستگان همت او
۲۶
زلازل است ز بانگ سلاسل و اغلال
۲۷
ببوم دوزخ ماند زمین هند همه
۲۸
ز بس فروخته انگشت و سوخته چندال
۲۹
کمر ببستن تو بر دو دست فتنه ببست
۳۰
گشادن در یاجوج و فتنۀ دجال
۳۱
قیاس خرجش یک ساعت از هزاران قرن
۳۲
تمام ناید با دخل یک جهان عمال
۳۳
بهفت کشور پیغمبرانش بایستی
۳۴
چو کوس بندد برزنده پیل بر طبال
۳۵
چه گفت چون ز بر لوح بر نوشت قلم
۳۶
ز سال عمرش پرسید ایزد متعال
۳۷
هزار چرخ و بهر چرخ بر هزاران لوح
۳۸
هزار سطر و بهر سطر بر هزاران سال
۳۹
خدایگانا نامی بزرگ گستردی
۴۰
چو آفتاب جهانتاب بی کسوف و زوال
۴۱
همه سراسر تمویه شاعرانست این
۴۲
کمان فکندن و آشوب و جنگ و بالابال
۴۳
نخست لفظ کند آشکار گوهر نفس
۴۴
عدو چو گوهر طبعی بگاه زخم نصال
۴۵
چو جای طعنه نباشد چه گفت داند خصم
۴۶
چو پا نباشد کی جنبش آید از خلخال
۴۷
هر آینه که تویی آفتاب هفت اقلیم
۴۸
گهی ببدره فرستی عطا گهی بجوال
۴۹
بهر دو بیت مضاعف کنی همی دینار
۵۰
چنانکه بدره بگردون کشندگاه رحال
۵۱
اگر سگی بود از بس حسد چرا بطپد
۵۲
وگر ز سنگ بود پس چگونه یابد هال
۵۳
هزار عیب نهادند نظم فرقان را
۵۴
که سورۀ الاعراف است و سورۀ الانفال
۵۵
گه تعنت گفتند هست قول بشر
۵۶
گه نقیضه بماندند از شبیه و مثال
۵۷
پس آنکه نظم قران کرد هیچ چیز نگفت
۵۸
هر آینه سخنی گفت بر طریق محال
۵۹
نخست طعنه مرا گفت بس خطا گفتی
۶۰
بجد بکوش ومده عقل را بهزل و هزال
۶۱
دو شاعرند ، بهنگام شعر ، گفت یکی :
۶۲
غنی شدم بس و سیری گرفتم از اموال
۶۳
«نه بس» «نه بس» دگری گفت گاه شعر و عطا
۶۴
تهی نماند و ملا شد صحیفۀ اعمال
۶۵
چگونه گویم گویم همه صحیفه تهی است
۶۶
ز شعر شکر چه گویند پس جز این اقوال
۶۷
وگر دو سطر تهی ماند نانوشته هنوز
۶۸
تمام بهتر باشد هزینه از همه حال
۶۹
امانتی است عطای تو کآسمان و زمین
۷۰
همی برنج ابر تابد و بجهد خیال
۷۱
اگر فغان کنم از بار شکر او نه شگفت
۷۲
فغان ز لهو و ز شادی بود نه از احوال
۷۳
اگر بچشمۀ حیوان کسی غریق شود
۷۴
که باسلامت باقی همو دهدش وصال
۷۵
یقین شناسم کز آب چشمۀ حیوان
۷۶
فغان کنند چو از سرگذشت آب زلال
۷۷
بشعر شکر نگه کن که رودکی گفته است :
۷۸
«همه کسی را درویشی است و رنج عیال»
۷۹
غم و عناست مرا گفت زین ضیاع و عقار
۸۰
«فغان همی کنم از رنج گنج وضعیت و مال»
۸۱
فغان بنده همان و غم عناش همین
۸۲
نه جای طعنه بماند نه حیلت محتال
۸۳
بشعر نیک فریبد دل ملوک حکیم
۸۴
چو حور خلد روان پیامبر و ابدال
۸۵
فریب خصم بود عیب شهر یاران را
۸۶
نه دل فریفتن نیکوان مشکین خال
۸۷
هزار بیش شنیدی بت ملوک فریب
۸۸
اگر جحود کند پس خرد بروست و بال
۸۹
درست گفت که کس کردگار را نفریفت
۹۰
گر اعتقاد کند بیره است و کافر وضال
۹۱
فریب از آرزوست ، آرزو همیشه بدل
۹۲
خدای بیدل و جانست و نیز بیغم وحال
۹۳
نه نعمت از پی مدح و غزل دهد چو ملوک
۹۴
نه زلف مشکین جوید نه قامت میال
۹۵
نه کردگار ز جهال روزگار مسیح
۹۶
خبرش داد ازین قیل و قال و آن احوال
۹۷
چه سرزنش رسد اکنون مرا و شعر مرا
۹۸
اگر حکایت کردم ز اهل جهل و ضلال
۹۹
بگفت آنچه پسندیده نیست ملکانی
۱۰۰
نگفت آنچه نکوهیده نیست مذهب غال
۱۰۱
ز فرض داد یک انگشتری بگاه نماز
۱۰۲
نتیجه مذهب غال آمد و چنان اشغال
۱۰۳
وگر سوار گرفت و حصار کفر گشاد
۱۰۴
نه خیبرست چو بدکر نه عمر و چون چیپال
۱۰۵
به نیمساعت گفتم هزار گنج مبخش
۱۰۶
ازین حدیث بگفتا چه آید از جهال
۱۰۷
همال هرگز خادم نوشت و مولانا
۱۰۸
سوی همال نکردی سپهر جاه و جلال
۱۰۹
اگر مخاطبه یاردت کرد اختر و چرخ
۱۱۰
طغان نویسد مهتاب و آفتاب ینال
۱۱۱
اگر ز روی تعبد رهی و بندۀ تست
۱۱۲
ز روی خدمت من نیز خادمم نه همال
۱۱۳
دوست گفتم کت صد هزار سال بقاست
۱۱۴
ببخش خردک بانداز ، ای شه ابطال
۱۱۵
چنینت بود و چنین باد و همچنین باشد
۱۱۶
بقا فزون تر و نونو ز ذوالجلال جلال
۱۱۷
بدین کفایت جود اندرست و غایت مدح
۱۱۸
بدین عنایت بخت اندرست و فرخ فال
۱۱۹
نگفتمت که مرا جاودانه نعمت بس
۱۲۰
دگر نخواهم کردن گه نوال سؤال
۱۲۱
نصیب سایل را این بس است گفت رهی
۱۲۲
هزار چندین امید دارم از خرطال
۱۲۳
بدان دو بیت مدیح شریف طعنه زدست
۱۲۴
بزر سرخ و سفال و بفاضل و مفضال
۱۲۵
درست فاضل و مفضول باید از ره راست
۱۲۶
ضرور تست سروی و سرین گور و غزال
۱۲۷
بزر سرخ و سفال اندرون چه داند گفت
۱۲۸
هر آنکه فرق شناسد میان شیر و شکال
۱۲۹
ز زر سرخ گرانمایه تر چه دانی نیز
۱۳۰
بگیتی اندر ، یا خوار مایه تر ز سفال
۱۳۱
وگر بشاعری من مقر نیاید او
۱۳۲
چنانکه گفت نه جنگست مر مرا نه جدال
۱۳۳
نه عجز بود کلیم خدای را چو عدو
۱۳۴
بحیله گفت همی اژدها کنم بجبال
۱۳۵
بس اند مایه که تمویهش آشکاره شود
۱۳۶
وگر نه هیچ نپیچاند اینچنین امثال
۱۳۷
دگر معارضه ظن برد زو عجب نبود
۱۳۸
ز کوه و سنگ جواب آید و ز دیو خیال
۱۳۹
ایا بحکمت از اطفال و هیبت از اطلال
۱۴۰
تو از عقاب خشنش آری از براق عقال
۱۴۱
نه شاعرست هر آنکو دو بیت نظم کند
۱۴۲
نه کیمیاست همه یکسره رماد و رمال
۱۴۳
چنانکه گفتم لؤلؤ برآید از لؤلؤ
۱۴۴
نه تاج تمسیح آید ز عقد ماهی وال
۱۴۵
مرا که شاه پسندید و پاک خاطر او
۱۴۶
چو آفتاب بتوحید پاک داده مقال
۱۴۷
اگر ترا خرد و خدمت ملوکستی
۱۴۸
بکاه مدح خداوند چون شنیدی قال
۱۴۹
اگرت موی بسر بر همه زبان گردد
۱۵۰
ز بیم سر همه یک سر چرا نگردد لال
۱۵۱
اگر نبود سزاوار بدره شهر رهی
۱۵۲
تفضل است و تفضل به است گاه نوال
۱۵۳
وگر نبود تفضل غلط فتاد برو
۱۵۴
زبان بریدن تو واجبست و زخم کفال
۱۵۵
خدایگان خراسان نوشتی اول شعر
۱۵۶
کجاست هند و کجا نیمروز و رستم زال
۱۵۷
مگر بشهر تو باشد بشهر ما نبود
۱۵۸
هوای با دندان و قضای با چنگال
۱۵۹
قدر خرید ندید هیچکس دوال قضا
۱۶۰
اگر بدستی پوشیده نیست بر اطفال
۱۶۱
گمان بری که بتاریخ کس بزرگ شود
۱۶۲
زمین سیمین چهر و هوای زر اشکال
۱۶۳
بر آسمان شدن مصطفی ز هجرت بود
۱۶۴
کجا گرفت بر او از محرم و شوال
۱۶۵
ز بخت نصر نه تاریخ عبری است دلیل
۱۶۶
نه یزدگرد گرفت از زوال ملک نیال
۱۶۷
همان عطا که ازو ذره بود کوه و زمی
۱۶۸
چگونه بار بود و یک بر دو صد حمال
۱۶۹
سپاس باد که نامت بصیر داد خدای
۱۷۰
نبهره نیک شناسد ز سیم خرد و حلال
۱۷۱
بهانه نیست سخا را دگر بهانه مجوی
۱۷۲
کرانه نیست عطا را دگر مرنج و منال
۱۷۳
بچون تو ابر نبندد فروغ شمسۀ دهر
۱۷۴
بلند کوه نجنبد بچون تو باد شمال
۱۷۵
ز تو سرشک نیاید بهار خیره مناز
۱۷۶
ز تو نهال نیاید درخت چیره مبال
۱۷۷
صدقت طعنه زند پشه زنده پیلان را
۱۷۸
بجهد خویش کند گرد زنده پیل مجال
۱۷۹
ولیکن آنکه کز بیخ کند باید کوه
۱۸۰
بمعرکه اندر دندان پیل باید و بال
۱۸۱
نخست مصرع من بر نگین نگار کنند
۱۸۲
هنوز مصرع دیگر خرد سگال سگال
۱۸۳
خیال شعر تو هرگز زمین ما بنسود
۱۸۴
زبان ناقد اشعار و مطرب قوال
۱۸۵
ایا یگانه بهر فن ز طول و عرض جهان
۱۸۶
کجا زمانه کند عرض بیهمال رجال
۱۸۷
بپیش تیغ تو کی سبز گشت آز و اجل
۱۸۸
ز پیش مال تو کی بی نیاز گشت آمال
۱۸۹
همیشه تا بنگاری بشکل ماند شکل
۱۹۰
همیشه تا بنویسی بدال ماند دال
۱۹۱
ثناء جود تو گسترده باد گرد جهان
۱۹۲
چنان کجا صلوات رسول باشد و آل