شمارهٔ ۵۲ - در مدح سلطان محمود
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
توانگری و بزرگی و کام دل بجهان
۲
نکرد حاصل کس جز بخدمت سلطان
۳
یمین دولت کایام ازو شود میمون
۴
امین ملت کایمان ازو شود تابان
۵
همه عنایت یزدان بجمله بهرۀ اوست
۶
چه بهره باشد بیش از عنایت یزدان
۷
اگر بقول فقیهان و اهل علم روی
۸
گزیدش ایزد و با او بفضل کرد احسان
۹
بخواست ایزد کو خسرو جهان باشد
۱۰
از آنچه ایزد خواهد گریختن نتوان
۱۱
قضای حتم است این ملک و پادشاهی او
۱۲
روا نباشد کاندر قضا بود نقصان
۱۳
بدان کسی که بود نیکخواه او ، ایزد
۱۴
اگر کسی بد خواهد زند در خذلان
۱۵
بدانکه هر چه خدای جهان پسندیده است
۱۶
اگر کسی نپسندد ازو بود کفران
۱۷
وگر حدیث بقول منجمان رانی
۱۸
بحکم اختر و ایام و طالع و دوران
۱۹
بصد دلیل چنانست حکم طالع او
۲۰
که کدخدای جهانست و پادشاه قران
۲۱
بسرّ علم نجوم اندرست قوّت او
۲۲
ور استوار نداری همی نگر بعیان
۲۳
نجوم را چه خطر کاین کمال و قدر او را
۲۴
خدای داد ، مر او را چنین بود امکان
۲۵
ستاره و فلک و روزگار مخلوقند
۲۶
چنان روند کز ایزد چنان بود فرمان
۲۷
خدای هر چه کسی را دهد غلط نکند
۲۸
غلط روا نبود بر خدای ما سبحان
۲۹
چو بخت و دولت و دور و فلک بحکم خدای
۳۰
همه موافق باشند و با کسی یکسان
۳۱
گر آهن است مخالف کزو بد اندیشد
۳۲
خدای فکرت او را بر او کند سوهان
۳۳
خلاف شاه جهان است آتش موقد
۳۴
به هر کجا بود آتش نماند او پنهان
۳۵
کسی که آتش را جای سازد اندر دل
۳۶
هر آینه بدل او رسد نخست زیان
۳۷
عداوت ملک مشرق و خیانت او
۳۸
همی ز صاعقه و زلزله دهند نشان
۳۹
چو پیش صاعقه و زلزله رود مردم
۴۰
بسوزد و بشود خان و مان او ویران
۴۱
ایا مخالف شاه عجم بترس آخر
۴۲
خلاف او را چو نان خلاف ایزد دان
۴۳
خدای راست بزرگی و پادشاهی و عز
۴۴
بدان دهد که سزاوار بیند از کیهان
۴۵
اگر تو آن نپسندی توئی مخالف او
۴۶
خلاف ایزد کفرست و مایۀ طغیان
۴۷
مخالفان خداوند را دو چیز سزاست
۴۸
بدین جهان شمشیر و بدان جهان نیران
۴۹
وگر ز درد بترسی حسد مکن که حکیم
۵۰
مثل زند که حسد هست درد بی درمان
۵۱
مکن خلافش و خدمت کنش که خدمت شاه
۵۲
مثل سفینۀ نوح است و تیغ او طوفان
۵۳
نه هر که قصد بزرگی کند چنو باشد
۵۴
نه هر که کان کند او را بگوهر آید کان
۵۵
تو چون تنی و ملک جان ، برابری جوئی ؟
۵۶
نه تو برابر اوئی ، نه تن برابر جان
۵۷
خدای حق است ، او کار جز به حق نکند
۵۸
بحق گرای گر آورده ای بحق ایمان
۵۹
خلاف کردن او سخت نا خجسته بود
۶۰
مکن خلاف و دل از ناخجستگی برهان
۶۱
اگر مخالف شهریار عالم را
۶۲
بکوه بر بنویسی فرو خوردش مکان
۶۳
وگر بچرخ فلک بر نهی مخالفتش
۶۴
سیاه گردد اجرام چرخ چون قطران
۶۵
عدوش را بهمه حال روزگار عدوست
۶۶
که از خدای چنین کرد روزگار ضمان
۶۷
چو از مخافت او کسی حدیث کند
۶۸
بر او دراز شود دست شحنۀ حدثان
۶۹
چه مایه ساخته کار و بزرگوار تبار
۷۰
خزینه های پراکنده و سپاه گران
۷۱
که نیست شد به خلاف خدایگان عجم
۷۲
نه خرد ماند از ایشان بعالم و نه کلان
۷۳
بروزنامۀ ایام در همه پیداست
۷۴
اگر بخواهی دانست روزنامه بخوان
۷۵
نخست باری سامانیان که گفتندی
۷۶
که رسم و سیرت من داده ملکرا سامان
۷۷
همی فراختر آمد بساطشان ز زمین
۷۸
همی ز کیوان بگذشتشان سر ایوان
۷۹
بدان بزرگی و آن عزّ و آن کفایت و جاه
۸۰
بدان ولایت و نعمت که داشتند ایشان
۸۱
به میر عادلشان حاجت آورید خدای
۸۲
اگر چه بودند آن قوم خسروان زمان
۸۳
امیر عادل بگشاد دل بنصرت حق
۸۴
میان ببست بپیکار صد هزار غیان
۸۵
بدان کسی که همی ذل آل سامان جست
۸۶
نهاد روی و رسانیدشان بذلّ و هوان
۸۷
چو کوه بودند آن لشکر و بحملۀ شاه
۸۸
همه شدند پراکنده چون غبار و دخان
۸۹
همه خراسان بگشاد و ملک صافی کرد
۹۰
بزور ایزد و شمشیر تیز و بخت جوان
۹۱
وز آنچه بستد لختی بنام خویش بداشت
۹۲
دگر بدو بسپرد و وفا نمود بدان
۹۳
چو باز میر رضی زین سخن پشیمان شد
۹۴
ز عهد خویش بگشت و تباه کرد گمان
۹۵
رسول کرد سوی میر ری و زو درخواست
۹۶
که تو بیا و بکش لشکر ری و گرگان
۹۷
که بر خراسان این ترک چیره دست شدست
۹۸
مر ازو برهان و سپه باو برسان
۹۹
خدای عزّوجل شغل او کفایت کرد
۱۰۰
که بود بر ما دشوار و بر خدا آسان
۱۰۱
چو قصد کرد شد او خود بخویشتن مشغول
۱۰۲
بآخر از نیت او بدو رسید احزان
۱۰۳
به نیست کردن اعدا خلاف خسرو را
۱۰۴
بسنده باشد گر نیست جز همین برهان
۱۰۵
دلیل دیگر و برهان دیگر از خلف است
۱۰۶
که سیستان را او بود رستم دستان
۱۰۷
بشاه مشرق تا دوستی همی پیوست
۱۰۸
درخت بختش را سبز و تازه بود اغصان
۱۰۹
چو شد مخالف شاه جهان رسید بدو
۱۱۰
زوال نعمت و بیچاره روزی و حرمان
۱۱۱
کسی که بیند صنع خدای و نشناسد
۱۱۲
بدان که هست برو نام مردمی بهتان
۱۱۳
حدیث ایلک ماضی که تا موافق بود
۱۱۴
نبود نامۀ او را بجز ظفر عنوان
۱۱۵
چو شد مخالف و در دوستی خلاف آورد
۱۱۶
نشاط او همه غم گشت و جاه او خذلان
۱۱۷
خجسته رایت منصور چون ز دارالمک
۱۱۸
بکرد جنبش و شد سوی کشور ایران
۱۱۹
وز آن سپس چو بیامد برزم شاه ، برفت
۱۲۰
قفا دریده هزیمت بسوی ترکستان
۱۲۱
عحب تر از همه خوارزمشاه بود که تا
۱۲۲
بمهر خسرو ما بسته بود جان و روان
۱۲۳
زمان زمانش غزون بود جاه و کارش به
۱۲۴
دلش گشاده بپیشش سپاه بسته میان
۱۲۵
خلاف شاه چو اندر دلش پدید آمد
۱۲۶
نکرده بود مر آن راز را همی کتمان
۱۲۷
درم خریدۀ او را بر او گماشت خدای
۱۲۸
بدست بندۀ خود کشته گشت چون نسوان
۱۲۹
کنون بدست یکی بندۀ خداوندست
۱۳۰
همه ولایت او از بحیره تا فرغان
۱۳۱
وگر چه هست دگر ، من دگر نگویم از آنک
۱۳۲
دراز گردد اگر گویم از فلان و فلان
۱۳۳
خلاف شاه و امام زمانه عدوانست
۱۳۴
کسیکه عدوان جوید بدو رسد عدوان
۱۳۵
خدایگان هنر از حکم آسمان بیند
۱۳۶
کس دگر ز دل و دست خویش و تیغ و زبان
۱۳۷
هر آینه هنری کان ز آسمان آید
۱۳۸
فراختر بود اندر مجال او میدان
۱۳۹
بدانکه خصم ، بداندیش شاه [و] یزدانست
۱۴۰
همی کند شان بی سعی شرط او فرمان
۱۴۱
هلاهل است خلاف خدایگان عجم
۱۴۲
بجز بجان نکند مر چشنده را تاوان
۱۴۳
بیازمایش ، ورش آزمون کنی بینی
۱۴۴
هلاک خویش همان ساعت از بن دندان
۱۴۵
همیشه تا ز گل و باد و آب و آتش هست
۱۴۶
نهاد خلق جهانرا طبایع و ارکان
۱۴۷
به سرد سیر نبینند لاله در مه دی
۱۴۸
بگرمسیر نیابند یخ بتابستان
۱۴۹
بقای شاه جهان باد و دور دولت وی
۱۵۰
ولی برامش و دشمن ز خویشتن بفغان