ازرقی هروی · قصاید

شمارهٔ ۱۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بفال سعد و خجسته زمان و نیک اختر
۲
نشسته بودم یک شب بباغ وقت سحر
۳
ز باختر شده پیدا سر طلایۀ روز
۴
کشیده لشکر شب جوق جوق زس خاور
۵
فلک چو بیضۀ عنبر نمود و انجم او
۶
چنانکه یار کنی سند روس با عنبر
۷
بنات نعش تو گفتی که باشگونه همی
۸
نمود صورت صادی ز هفت دانه گهر
۹
درست گفتی نار کفیده بد پروین
۱۰
بجای پوست زمرد ، بجای دانه درر
۱۱
زحل چو ناوک بیجاده رنگ با سوفار
۱۲
فرو نشسته بروی کبود فام سپر
۱۳
مجره در فلک ایدون چو سبز دریایی
۱۴
فگنده تودۀ کافور فام کف بر سر
۱۵
چنان قطار حواصل نشسته در دریا
۱۶
گشاده بر سر دریا یکان یکان شهپر
۱۷
چنین شبی که رخ صبح و زلف شب در وی
۱۸
همی نمود مرکب بهم صفا و کدر
۱۹
زبان من شده از طبع من ستاره فشان
۲۰
دو چشم من شده اندر فلک ستاره شمر
۲۱
یکی ستاره مدیح شه بزرگ عطا
۲۲
دگر ستارۀ روشن سپهر تیز ممر
۲۳
بعقل عالی در هر دوان همی شمرم
۲۴
کزین دو نوع ستاره کدام عالی تر ؟
۲۵
فکر چو بستۀ آن حال طرفه کرد مرا
۲۶
ببست خواب سحر بر دلم مجال فکر
۲۷
بخواب دیدم کز آسمان همی گفتند
۲۸
مرا بلفظ دری مشتری و شمس و قمر
۲۹
که : ای بجان و بتن بندۀ شهی که ازوست
۳۰
فروغ تاج ونگین و جمال جاه و خطر
۳۱
ترا چه خدمت سازیم ؟ تا که کردی تو
۳۲
مدیح خسرو ما را نسب بیکدیگر
۳۳
در آفرینش ما آن غرض بد ایزد را
۳۴
که این جمال بیابیم در کمال مگر
۳۵
میان بخدمت شه بسته ایم و دربندیم
۳۶
اگر بخدمت باشیم شاه را در خور
۳۷
از آنکه بر زر و سیمست نام او منقوش
۳۸
شدست گونۀ اجر ام ما چوسیم و چو زر
۳۹
وزان سبب که بپیکر برند سجده ورا
۴۰
برشک باشیم اندر فلک ز دو پیکر
۴۱
وز آنکه تابش خور معتدل ستوده ترست
۴۲
بود بطالع او اعتدال تابش خور
۴۳
از آسمان و ستاره است حکم حال ملوک
۴۴
ورا ستاره غلامست و آسمان چاکر
۴۵
نیوفتاد مرین شاه را جز از سفری
۴۶
کس از شهان و بزرگان ببد نداشت سفر
۴۷
بآب دریا بنگر که تاز موضع خویش
۴۸
سفر نکرد نیامد ازو پدید گهر
۴۹
وگر گمان توایدون بود که او ضجرست
۵۰
ملوک رنجه ندارند طبع را بضجر
۵۱
زمانه آذر و طبع ملوک یاقوتست
۵۲
کسی نبیند یاقوت تفته در آذر
۵۳
شگفت و خیره بماندیم تا کجا بهری
۵۴
بمانده دل بغمان در نژند و جان مضطر
۵۵
چهار بار شدی سوی بلخ و هر باری
۵۶
بنوع طرفه شود مانعت قضا و قدر
۵۷
یقین بدان که درین بار خیر مانع نیست
۵۸
بلی که مانع تو هست عین صورت شر
۵۹
هری که حضرت شاه تو بود چونان بود
۶۰
کزو زدند مثل زیب را بهر محضر
۶۱
کنون که حضرت شاه تو زو گسسته شدست
۶۲
گسسته گشت ازو نوروزیب و رونق و فر
۶۳
وگر ز تنگی دستت عذر تو ظاهر
۶۴
خدای بر تو نبندد همی بروزی در
۶۵
وگر درازی را هست عذر و دشخواری
۶۶
نه طول چرخست این و نه سد اسکندر
۶۷
و گر هوای تبار و گهر بساده دلی
۶۸
همی ز عزم سفر خواندت بعزم حضر
۶۹
خدایگان تو با تو بخوبی آن کردست
۷۰
که نسبت تو ندیدند در تبار و گهر
۷۱
جز از گریستن بیهده ز تنگدلی
۷۲
همی نبینم انواع خدمت تو دگر
۷۳
گشاده کن دل و این بیهده غمان بگذار
۷۴
میان ببند و بدرگاه شهریار گذر
۷۵
ابوالفوارس خسرو طغانشه آن ملکی
۷۶
که آسمان فخارست و آفتاب هنر
۷۷
گزیده شمس دول ، شهریار زین ملوک
۷۸
خدایگان عجم ، پادشاه دین گستر
۷۹
برای وحلم و بجود و کفایت افزونست
۸۰
ز آسمان و ز خاک و ز آب و از آذر
۸۱
چو عیش خرم خواهی مدیح او بگزین
۸۲
چو حال فرخ خواهی بروی او بنگر
۸۳
هزار عقل تمامست در یکی صورت
۸۴
هزار جان لطیفست در یکی پیکر
۸۵
اگر نه مجلس او را خدم ببایستی
۸۶
نه فعل روح بدی در جهان ، نه شکل صور
۸۷
ستاره و فلک الفاظ و همتش دیدند
۸۸
یکی در آن شده مدغم ، یکی درین مضمر
۸۹
بدان سبب که بناگاه خون نریزد شاه
۹۰
صفیر تیرش گوید بدشمنان که : حذر
۹۱
اگر ز آب روان دشمنش بدن سازد
۹۲
شود ز آتش شمشیر شاه خاکستر
۹۳
وگر بریگ عرب زیر پای اسمعیل
۹۴
گشاد زمزم فرخنده داد ده داور
۹۵
بپای قدر شهنشاه آسمان ببسود
۹۶
گشاد بر در جنت ز فر او کوثر
۹۷
ایا ستوده شهی ، خسروی ، خداوندی
۹۸
که نعمت تو کند خاک خشک لؤلؤ تر
۹۹
ز نوک کلک تو یابند نادرات خرد
۱۰۰
ز زخم تیغ تو گیرند کیمیای ظفر
۱۰۱
ایا محامد تو طبع راست را تحسین
۱۰۲
ایا فضایل تو عقل پاک را زیور
۱۰۳
اگر تو در خور همت ولایتی طلبی
۱۰۴
هلال خاتم خواهی و آفتاب افسر
۱۰۵
بدان گهی که ز آواز کوس و حملۀ پیل
۱۰۶
بشکل روبه ماده شود شود غضنفر نر
۱۰۷
کمانوران چو دو گوشه کمان خوارزمی
۱۰۸
ز جنگ باز پس آیند هر زمان بی مر
۱۰۹
کمان بدست و کمر بر میان زره بر تن
۱۱۰
زره دریده ، شکسته کمان ،گسسته کمر
۱۱۱
چو رایت تو بجنبد ، شها ، ز قلب سپاه
۱۱۲
ز بیم زرد شود در کف یلان خنجر
۱۱۳
ز درد ناله کند بر تن یلان جوشن
۱۱۴
ز بیم نوحه کند برسر گوان مغفر
۱۱۵
بنعره مریخ اندر فلک همی گوید :
۱۱۶
زهی طغانشه الپ ارسلان شیر شکر
۱۱۷
خدایگانا ، این هشت ماه بندۀ تو
۱۱۸
چنان گذاشت که از خویشتن نداشت خبر
۱۱۹
بحق حرمت تو ، خسروا و نعمت تو
۱۲۰
که عبرت از من بیچاره مانده بد بعبر
۱۲۱
بجای نور بد اندر روان من دژمی
۱۲۲
بجای مغز بد اندر دماغ من اخگر
۱۲۳
از آن قصاید پرگنده دفتری دارم
۱۲۴
که خوانده بودم بر تاج خسروان ایدر
۱۲۵
دلم بر آتش غم هر زمان که تفته شود
۱۲۶
بآب دیده یکی بنگرم در آن دفتر
۱۲۷
چو نام شاه ببینم چنان شوم گویی
۱۲۸
که باز یافتم آن روزگار جان پرور
۱۲۹
جز از مدیح توام نیست غمگسار مرا
۱۳۰
بحق آیت فرقان و دین پیغمبر
۱۳۱
همیشه تا ندمد از چمن همی لؤلؤ
۱۳۲
همیشه تا نبود در صدف همی عرعر
۱۳۳
بقات باد و بزرگیت باد و دولت باد
۱۳۴
ستاره ناصح و دولت قرین ، ملک یاور

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.