ازرقی هروی · قصاید

شمارهٔ ۱۹

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
خوش و نکو ز پی هم رسید عید و بهار
۲
بسی نکوتر و خوشتر ز پار و از پیرار
۳
یکی ز جشن عجم جشن خسرو افریدون
۴
یکی ز دین عرب دین احمد مختار
۵
جهان بسان یکی چادری شدست یقین
۶
کجا ز عید و ز نوروز پود دارد و تار
۷
ز روی پیری گلزار چون زلیخا بود
۸
دعای یوسف گشت آب و ابر در گلزار
۹
اگر نسیم گل نو چو خضر در سفرست
۱۰
ردای خضر چرا بر سر افگنند اشجار ؟
۱۱
چو میغ گوشۀ چتر سیه برافرازد
۱۲
بآسمان کبود از میان دریا بار
۱۳
خدنگ بارد بر آسمان جوشن پوش
۱۴
ز دامن زره زنگیان تیغ گزار
۱۵
ز عکس لاله و از عکس سبزه بزخیزد
۱۶
دو نیم دایره از روی ابر باران بار
۱۷
گمان بری که ز بس سبزی و ز بس سرخی
۱۸
که سبزی خط یارست و سرخی لب یار
۱۹
بسان مهرۀ مارست شکل ژاله و زو
۲۰
بشکل مار در آید بدشت سیل بهار
۲۱
اگر ز مار همی مهره خاست ، از چه سبب
۲۲
کنون ز مهره همی خیزد ، ای شگفتی ، مار ؟
۲۳
چو پشت مشکین سارست شکل لاله و زو
۲۴
چکان بسان نقطهای پشت مشکین سار
۲۵
ستارگان بمجره ، درست پنداری
۲۶
گل سپید برو آب زر برده بکار
۲۷
دریده پیرهن سبز غنچه بر گل زرد
۲۸
چنانکه طوطی بر زعفران زند منقار
۲۹
ز باد چفته شود برگ زرد گل ، گویی
۳۰
مگر کسی بفسان برهمی زند دینار
۳۱
صبا بسوی گل سرخ برد وقت سحر
۳۲
سماع بلبل روشن روان ز شاخ چنار
۳۳
درید لالۀ کوهی نقاب زنگاری
۳۴
چو شمع سوزان مومش سرشته بازنگار
۳۵
تصوفست همانا طریقت گل سرخ
۳۶
که بر سماع بدرید جامه صوفی وار
۳۷
گمان بری که گه زخم بازوی خسرو
۳۸
سنان لعل ز خفتان سبز کرد گذار
۳۹
گزیده شمس دول شهریار زین ملوک
۴۰
که دین و دولت ازو گشت جفت عز و فخار
۴۱
ابوالفوارس خسرو طغانشه ، آن ملکی
۴۲
که شاهی از اثر جاه او برد مقدار
۴۳
خدایگانی ، کز قدر و جاه و بخشش اوست
۴۴
مدار چرخ و سکون زمین و موج بخار
۴۵
خصایلش همه تهذیب دانشست و خرد
۴۶
جوارحش همه ترکیب بخششست و وقار
۴۷
بسی بلیغ تر آید ز گفت افلاطون
۴۸
اگر معانی یک لفظ او کنی تکرار
۴۹
چه لفظ او بسخن در ، چه ابر گوهرپاش
۵۰
چه سهم او بو غادر، چه شیر مردم خوار
۵۱
ایا بزرگ عطا خسرو بزرگ اثر
۵۲
و یا بلند همم سرور بلند آثار
۵۳
ایا بنزد تو عاقل بلند و جاهل پست
۵۴
و یا بپیش تو دانش عزیز و خواسته خوار
۵۵
هر آن تنی که شراب خلاف تو بچشید
۵۶
زهاب تیغ تو سازد سرش علاج خمار
۵۷
مخالفان تو هر چند کآدمی گهرند
۵۸
نه آدمی خردند و نه آدمی کردار
۵۹
ز نسل آدم مشمارشان که نشاسند
۶۰
زمی خمار و زطاوس پای و از گل خار
۶۱
دل عدوی تو مانند سنگ مغناطیس
۶۲
کشد سنان ترا سوی خویش در پیکار
۶۳
بطبع و خلق هماییست تیغ تو ، که همی
۶۴
بخاصیت شکند ز خمش استخوان سوار
۶۵
چنان ببندد سهم تو خصم را گویی
۶۶
که گشت موی تنش بر مسام او مسمار
۶۷
هزار بار بهر لحظه ای فزون خواهد
۶۸
ز شیر رایت تو شیر آسمان زنهار
۶۹
عقاب آهن منقار تیر تست و شود
۷۰
روان خصم ز منقار او بگونۀ قار
۷۱
مرکبست ز بلغار و هند ، ز آنکه همی
۷۲
سرش ز هند پدید آید و تن از بلغار
۷۳
بچرم غرم و بشاخ گوزن بشتابد
۷۴
بزخم غرم و بصید گوزن روز شکار
۷۵
بنزد عقل چو هنجار زخم خواهد جست
۷۶
چو نور عقل در آید براه بی هنجار
۷۷
اگر عدوی تو ار شست بر گشاید تیر
۷۸
بروید ، ای ملک ، اندر زه کمان سوفار
۷۹
طلسم ساخت سکندر ، که مال گیتی را
۸۰
بقهر بستد و در خشک خاک کرد انبار
۸۱
اگر بسد سکندر درون بود زر تو
۸۲
بطمع سایل بشکافد آهنین دیوار
۸۳
شعاع دیدۀ آن کیمیای زر گردد
۸۴
که دست راد تو بیند بخواب در ، یک بار
۸۵
از آن جهت ، ملکا ، زرد گشت گونۀ زر
۸۶
که با سخای تو از ذل خویش دارد عار
۸۷
چو زر بسایل بخشی بدست خویش ببخش
۸۸
که از نهیب تو گردد برو کآشفته نگار
۸۹
حدیث میر خراسان و قصۀ توزیع
۹۰
بگفت رودکی از روی فخر در اشعار
۹۱
بدانچه داده بد او را هزار دیناری
۹۲
بنا وجوب بهم کرده از صغار و کبار
۹۳
تو در هری بشبی ، خسروا ، ببخشدی
۹۴
زر مدور صافی دو بار بیست هزار
۹۵
سخا و فضل و شجاعت ز تو جدا نشود
۹۶
چو جان ز لفظ و خط از حرف و مرکز از پرگار
۹۷
ز دست طبع و زبانت چنان گریزد بخل
۹۸
که دیو از آتش ولاحول و لفظ استغفار
۹۹
ایا شهنشه مردم شناس مردم دوست
۱۰۰
و یا شهنشه چاکر نواز چاکردار
۱۰۱
بگاه مدح تو گویی که روح روشن من
۱۰۲
از این کثافت ارکان همی ندارد یار
۱۰۳
چنان صفاوت مدح توام کند صافی
۱۰۴
که در دو عالم سازد روان من دیدار
۱۰۵
اگر روان و زبان مدح تو نگفتندی
۱۰۶
نه با روان خردستی ، نه با زبان گفتار
۱۰۷
برنج و سختی یک سال روز بشمردم
۱۰۸
بغیبت تو در ، ای عالی آفتاب تبار
۱۰۹
رهی ز دانش خواهیم یافت سخت آسان
۱۱۰
پس از شمردن این روزگار بس دشوار
۱۱۱
بدان دلیل که رامش همی شود ، ملکا
۱۱۲
که با شکوفه تأمل کنی حروف شمار
۱۱۳
خدایگا نا،آن روزگار کی باشد
۱۱۴
که رایت تو زند در هری لوای شکار؟
۱۱۵
ببینم آخر کز نعل سم مرکب تو
۱۱۶
رسد ز خاک فراوان سوی ستاره غبار
۱۱۷
هزار قبه شود بر مثال کوه بلند
۱۱۸
بجلوه صف زده طاوس بر یمین و یسار
۱۱۹
ز قبه های ملون بپای اسب تو در
۱۲۰
بجای سیم و زر ، ای شاه ، جان کنیم نثار
۱۲۱
خجسته روی چو خورشید تو همی بینم
۱۲۲
گهی بمجلس بزم و گهی بصفۀ بار
۱۲۳
همیشه تا نشود خاک چون سپهر لطیف
۱۲۴
همیشه تا نکند کوه چون ستاره مدار
۱۲۵
غلام و چاکر و فرمانبر و رهی بادت
۱۲۶
بملکت اندر فغفور و رای و قیصر و شار
۱۲۷
همیشه تا که جوانی و ملک بستایند
۱۲۸
تو بادیا ، ز جوانی و ملک ، برخوردار
۱۲۹
نگاهدار تو بادا خدای عزوجل
۱۳۰
بسال و ماه و بنیک و بد و بلیل و نهار
۱۳۱
باعتقاد من ، ای شاه ، و سوخته دل من
۱۳۲
باستجابت پیوندد این دعا ناچار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.